|
زاگرس استوری متوقف شد/ خلیل رشنوی
زاگرس استوری تا اطلاع ثانوی متوقف می شود . کسانی که مایل به اداره زاگرس استوری هستند می توانند از طریق ایمیل نشریه zagrosstory@gmail.com درخواست خود را ارائه دهند که در صورت موافقت مراتب به آن ها اعلام خواهد شد . همین ... |
گروه خبری زاگرس استوری تشکیل شد
از تمامی داستان نویسانی که ایمیلی دارند دعوت می شود که حتمن این فراخوان را بخوانند .
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
مهمترین اخبار ادبیات داستانی این روزها
فراخوان اولین جشنواره داستان کوتاه راوی- برگزیدگان جشنواره شعر و داستان آدم برفی ها- برگزیدگان جایزه ادبی صادق هدایت - برگزیدگان جشنواره داستان انقلاب- فرخوان جشنواره داستان کوتاه کوتاه ( سین هفتم )...
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه/قرنطینه/خسرو عباسی خودلان
راننده پيكان استيشن، پيرمرد خپلي بود با موهايی جوگندمي و ته ريشی که به سفيدي مي زد. پيراهن نخودي رنگی تنش بود .
« رودباری نیستی . غریبی !؟»...
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه/سگ/حمیدرضا اکبری شروه
روي اسكله نگاهش به نخلهاست؛ كه باد «پيش[1]» هاي پهنشان را به رقص واداشته است.
- " بايد بياد ديگه! " زير لب وا گفت. قرار بود برايش طناب بياورد. قول خارجيها داده بودند، برايشان بگيرند. زير چفيهاش عرق بيرون ميچريد.
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه/چند اپیزود کوتاه قبل از واقعه /
علی خانمرادی
زن آمد توی اتاق و با حالتی مستأصل گفت : ـ مازیار دیوونه م کرده ، نمی دونم چشه !؟
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه/مهره هایی از تسبیح سیاه رنگ آدا/کامران جباری
دایی گرشاسب کنار بخاری ایستاد و سرش را خم کرد روی خروجی گرما . با کف دست چند مرتبه موهاش را تکاند که صدای جزو جز پشنگه ها از روی بخاری بلند شد .با حوله روی دوشش موهاش را خشک کرد . گوشهاش را پاک می کرد که برگشت توی رختکن حمام . وقتی بیرون آمد پیزاهن مشکی اش را پوشیده بود ...
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه/لبهای خندان توی دست/خلیل رشنوی
خبر مثل بمب توی گروهان ترکید . رزمنده ها از هر طرف به سمت آسایشگاه ما می دویدند . جایی که من خودم را از سقفش آویزان کرده بودم . هرلحظه ازدحام سربازان بیشتر می شد . بیشتر . طوری که دیگر نمی توانستند تو بیایند ...
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه/دام دام / ثنا نصاری
خبر تمام کوچه را به هم ریخته بود. من با دوستانم بازی می کردم. دم در خانه. در سالهای بی خبری. در سالهای کودکی.مردی زنگ همسایه بغلی ما را زد. منزل آرامی. منزل ناآرام آرامی. خانم آرامی تپل و خندان روبروی مرد ظاهر شد. صدای مرد را نمی شنیدم. خیلی ناراحت به نظر می رسید، اما نه به ناراحتی خانم آرامی در چند لحظه بعد...
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه/آتش بازی/امیر حسین فضل آذر
مردمک چشمان وحید روشنی خیره ای به خود گرفته بود. تیغه نازک آتش از کف پاشیده شد روی صندلی و میز.تند تند چرخید.کاپشن پلاستیکی کیوان همراه آتش دوار ِ دور ِ اتاق، یک دفعه گر گرفت.خودش را کوباند به دیوار های نیمه رنگ شده اتاق.روزنامه های آتش گرفته روی هوا میچرخیدند و پرواز میکردند.
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه / سارا / حیدر میرانی
پدرش كارگر بود ، و هر روز صبح مي رفت سر ميدان پيش بقيه كارگرها مي ايستاد، هروقت هم دست پر از سر كار برمي گشت معلوم مي شد كه آن روز توانسته است ، مزد كارش را بگيرد! مادرش خانه دار بود ، اما براي كمك خرج خانواده با چرخ خياطي كوچكي كه پدرش به زحمت تهيه كرده بود،گاهي براي همسايه ها و آْشناها خياطي مي كرد، برادر كوچكش مدرسه مي رفت ...
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه/طرح فریاد/راحیل مینو سرشت
هوا گرفته و تاريك است ،ابرهاي سياه،نرم نرمك به زمين مي چكند وبوي نم و خفگي عجيبي هوا را گرفته .مردي با باراني سياه خلاف جهت باد روي پياده رو تند تند قدم برميدارد.ابروانش درهم كشيده اند،دور دهانش خطهاي گودي افتاده،انگار كه تمام عمرش را فرياد كشيده باشد،موهايش نم دارد وپريشان روي پيشانيش ريخته وگوييي شرجي راه گلويش را بسته باشد؛مرتب نفسهاي هق هق مانندي از گلويش برميخيزد....
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه/ زمانی برای مستی گوسفندان/سامان فیروزی
صبح در حالی که مشغول غلت زدن های صبحگاهی در رختخواب بودم، صدایی به گوشم رسید که تا آن روز به هیچ وجه در آن مکان نشنیده و از آهنگ و طنینش مستفیض نگردیده بودم.
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه / طالع نحس/ناهید انواری
خانم دكتر ترگل ورگل آزمايشگاه لنگ لنگان وارد شد. درمقابل كنجكاوي خانمهاي پذيرش سري به علامـت سلام تكان داد و يكراست به سراغ سوپروايزر رفت. آقاي ميهني در پشت حايل شيشه اي كه قسمت فني را مجزا مي كـــرد، مشغول صحبت با تلفن بود...
ادامه مطلب نظر بدهید
|
|
داستان کوتاه/ بوده یا نبوده/فریبا حاج دایی
ميدانستم ثبتِ اسناد آخرين مرحله است. بعد ميتوانم گواهي گروگذاشتن خانه را ببرم و نشان بدهم و او بيايد. حاجآقا آدرس سر شهرآرا را به من داده بود، اما آنجا نبود...
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه/آن چیز پاک و زیبا / سمیرا مهدی یار
مرد قدمی جلو امد و قوزش را صاف کرد :
- سمنان ، سمنان ،سمنان "پیر شده بود مرد و صدایش زیر و نامفهوم بود. جوانی به جای نوه اش سر بالا داد و رگ گردن برجسته کرد : - رشت ، رشت ، رشت الان...
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه/کسی دیگر/پروین کاشانی زاده
پیرمرد روی صندلی چوبی رنگ رو رفته ای پشت میز فلزی که چند سنگ و یک ترازو یک قرآن است نشته است .نگاه خاکستری وهم زده وریزش از پشت عینک ته استکانی به یک نقطه خیره شده است . لبش را می مکد . دندانهای عملیش را جا به جا می کند . فکش می لرزد . گونه های افتاده اش پر وخالی می شوند ...
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه کوتاه/ سروش رهگذر
سه داستان کوتاه کوتاه جدید از این نویسنده
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه کوتاه / جمعه ها / روشنک مرادی
جمعه ها کارش اینه که ساعت 4:11 بعد از ظهر بشه, شنل سرمه ایش رو روی لباس خوابش تنش کنه, کلاه کج مشکی اش رو بذاره روی موها ی نه چندان بلند قهوه ایش , لباس هاش رو از این جهت این طوری انتخاب می کنه که توشون راحته...
ادامه مطلب نظر بدهید |
|
داستان کوتاه کوتاه / دسته گلی برای عروسی/ بهزاد بهنیا
داور چهارم تابلو را با لای سر برد. شماره اش را که دید فهمید باید تعویض شود. عرق سردی بدنش را گرفت . به خنده های مادلن فکر می کرد و قولی که داده بود .عزیزم فردا بخاطر تو و واسه اینکه جشن نامزدی مون رو کامل کنم گل می زنم ...
ادامه مطلب نظر بدهید |