تبليغاتX
زاگرس استوری
شماره پنجم زاگرس استوری(دیماه 87 )

به همین سادگی/ خلیل رشنوی

سرمقاله نوشتن واقعن سخت است . آدم می ماند که از کجا باید شروع کند ؟ چه اتفاقی از آن شماره تا این شماره افتاده که قابل ذکر است ؟ وقتی خوب حافظه ام را زیر و رو می کنم می بینم که  حادثه چندان مهم ادبی اتفاق نیفتاده . برای خودم ؟ بله افتاده ...

 ادامه مطلب                                             نظر بدهید   

گروه خبری زاگرس استوری تشکیل شد

از تمامی داستان نویسانی که ایمیلی دارند دعوت می شود که حتمن این فراخوان را بخوانند .

 ادامه مطلب                            نظر بدهید

آثار رسیده به جشنواره طنز زاگرس استوری

ضمن تشکر از تمامی دوستانی که اثر فرستاندند. بیان چند نکته را ضروری می دانیم.اول اینکه استقبال چشم گیر نبود.دوم اینکه مسئولیت آثار با زگرس استوری نیست . سوم اینکه جهت پیشگیری از فیلتر شدن زاگرس استوری اصل مطالب را در وبلاگی دیگر قرار دادیم . چهارم اینکه در بخش مقاله هیچ اثری نرسید. پنجم اینکه اثاری که موضوعیت نداشتند را حذف کردیم.ششم اینکه بعضی از آثار طنز که نبودند هیچ آدم را به گریه هم می انداختند که آن ها نیز حذف شدند . هفتم اینکه آثار را در لینک زیر بخوانید .

www.7355.blogfa.com

نویسنده میهمان دیماه ۸۷ / پوریا عالمی با داستان: عصر ملال‌انگیزی از زندگی گه یک انصرافی زبان و ادبیات فارسی

همسایه‌ی کناردستی زنگ خانه را زد. باز نکردم. داشتم از چشمی نگاهش می‌کردم. سرش کدوی بزرگی شده بود. که داشت گوشش را می‌آورد سمت چشمی. کدو کرم داشت، سوارخ داشت. کدو هم حتما تا حالا دیده‌اید، ...

ادامه مطلب                                                   نظر بدهید

ترجمه/یک داستان کوتاه کوتاه/فریبا حاج دایی

استیو مغرورانه نگاه کرد. جورچین کامل شده بود. هفته‌ها بود که دنبالِ تکه‌ی گم‌شده‌اش می‌گشت و پیداش نمی‌کرد. جورچین دست‌نزده، ناقص و بی‌استفاده گوشه‌ای افتاده و جان به سرش کرده بود. و حالا کامل بود...

ادامه مطلب                                   نظر بدهید

نقد/یادداشتی بر آثار گلی ترقی/زهرا نوری

" دودنیا " تازه ترین مجموعه داستان گلی ترقی را جیره بندی شده می خوانم. از تمام شدن و رسیدن به خط آخرونقطه ی پایان واهمه دارم.از انتظاری نامعلوم برای خواندن داستان های تازه اش. پاراگراف آخر را که می خوانم. چیزهایی می نویسم...

 

ادامه مطلب                                  نظر بدهید

داستان کوتاه/کابوس/غلامرضا شیری

از جايش بلند مي شود، آتش را مي گيراند و مي آيد كنــارم مي نشيند، مي گويد: بيداري؟

ـ از دم غروب تا حالا گوشه اي نشسته و چمباته زده بودـ سرش را روي پايم مي گذارد و مي گويد: مي دانم بيداري، چرا حرف نمي زني؟...

ادامه مطلب                                   نظر بدهید

داستان کوتاه/زخمی که دوباره دهن باز می کنه/کامران جباری

صندلی های قسمت جلوی اتوبوس همه پُر بودند. من و چند نفری هم سرپا ایستاده بودیم. اما صندلی های عقبی ، به جز یک خانم که روی یکی از صندلی ها نشسته بود مابقی همه خالی بودند...

ادامه مطلب                               نظر بدهید

داستان کوتاه/فنجان های نَشُسته/ علی اصغر حسینی خواه

خرده هاي شيشه، كف راهرو پخش شده اند. چوب رختي، همراه چند تا لباس و حوله افتاده است روي صندلي، كنار شومينه. و تلويزيون را همين جور روشن گذاشته و رفته. بوي سيگار با عطر ملايمِ خشبو كننده اي، توي فضاي راهرو مخلوط شده است؛ انگار سعي كرده بويش را با هر چيزي كه توانسته از بين ببرد...

ادامه مطلب                                                نظر بدهید

داستان کوتاه/فال/مصطفی میرزایی

سال جديد ... فال جديد...امسال سال خوشبختيه. - ريشهاي حنايش رو ميخارونه و اطرافشو نگاه ميكنه.

_ امروز كسادِ... مشكله چيزي گيرت بياد. كسي دستش رو از جيبش بيرون نمياره .. آخه سردشون ميشه.

ادامه مطلب                                                 نظر بدهید

داستان کوتاه/شیخ روزبهان را با الف ولام می نویسند/احمد بیرانوند

البته من این جور داستان نمی نویسم . یعنی این جور می نویسم ولی آن جور که شما فکر می کنید نمی نویسم. من با این جور نوشتن شبیه می شوم . شبیه آن جوری که او می نویسد. یا شبیه ان جوری که او می خواهد. دقت کنید این او ، «هو» نیست. لیلاست...

ادامه مطلب                                               نظر بدهید

داستان کوتاه/انتظار سرخ/بهزاد بهنیا

صدای شرشر آب که به درون تشت زیر شیر آب وسط حیاط می ریزد بگوش می رسد.زن نگاهی به اطرافش می کند. شاید به پنجره ای که روبه حیاط بازمیشود یا درخت سیب وسط حیاط با برگهایی که به زردی میزند و یا به شلوار نظامی روی طنابی که دو طرف حیاط را به هم وصل کرده . دستی به صورت چین و چروک خورده خود می کشد...

ادامه مطلب                                            نظر بدهید

داستان کوتاه/پرهای سنگی مرغابی ها/رقیه شاهیوند

ناخن هایش را کوتاه کرده بود و صدای صفحه کلید عوض شده است.می گه : نیم ساعت دیرتر بریم سر کلاس. گفتم: استاد قوامیه! گیر می ده ها! عکس گوشۀ صفحه مانیتور را باز می کند، می گه: ببینش با ریش قشنگ تر شده، نه! می گم: این سنگاهم که جلو دستش جزء جواهراتن! می گه: می خواد بیاد ایران. می گم: تنها!...

ادامه مطلب                                                نظر بدهید


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: خبر و رويداد
نظر سنجی در مورد فیلتر شدن هفتان

زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: خبر و رويداد
فراخوان گروه خبری زاگرس استوری

زاگرس استوری گروه خبری داستان نویسان ایران را تشکیل می دهد .

با توجه به نیاز موجود در زمینه اطلاع رسانی و ارتباط مستمر داستان نویسان ، زاگرس استوری گروه خبری تشکیل می دهد . بدینوسیله از تمامی داستان نویسان و منتقدان فارسی زبان سراسر دنیا دعوت می شود که به این گروه ادبی ملحق شوند .

 

اگر مایلید اخبار داستانی شما به سرعت و به راحتی میان عده کثیری از داستان نویسان منتشر شود

اگر مایلید که طیف وسیعی از داستان نویسان را از به روز رسانی وبلاگ یا وب سایت خود معطلع کنید

اگر خواستار آن هستید که آثار خود را برای داستان نویسان ایرانی سراسر دنیا ارسال کنید

و یا اگر قصد دارید سئوال و یا پرسشی را که با آن درگیر هستید را با دیگران نیز مطرح کنید

به گروه خبری زاگرس استوری بپیوندید .

 

کد لوگوی گروه خبری زاگرس استوری برای درج در وبلاگ و وب سایت : 

 برای دریافت کد ها  اینجا  کلیک کنید .  

 

 

         برای عضویت ایمیل خود را وارد کنید و آن را تایید نمایید.

 

اشتراك در زاگرس استوری
:نشانی پست الکترونیک

 

 

خبر ، داستان ، نقد ، گزارش ، ترجمه ، پرسش و حتی نظرسنجی خود را به ایمیل zagrosstory@googlegroups.com

ارسال کنید تا تمامی اعضای گروه خبری ایمیل شما را دریافت کنند .

 

اگر می خواهید که شما هم دریافت کننده نامه های ارسال شده اعضا باشید کار سختی را در پیش ندارید . کافی است به لوگوی گروه خبری زاگرس استوری در سمت راست همین وبلاگ رفته و پس از وارد کردن ایمیل خود گزینه تایید را انتخاب کنید . در این صورت ایمیلی را از گروه دریافت خواهید کرد که طبق دستورالعمل موجود در آن کافیست روی لینک مشخص شده کلیک کنید . در این صورت تمامی ایمیل های گروه خبری زاگرس استوری را دریافت خواهید کرد . خبر دادن و خبر گرفتن در گروه خبری زاگرس استوری به همین راحتی است .

 

مزایای دیگر ایمیل گروهی گوگل :

تمامی بخش های آن به زبان فارسی است .

نوع دریافت ایمیل خود را می توانید تنظیم کنید .

در هر نامه لینکی قراردارد که اگر مایل به ادامه همکاری نبودید با انتخاب آن  عضویت شما باطل می شود .

از سرعت بسیار بالایی برخوردار است .

قابل فیلتر شده نیست.

  

راهنمای استفاده از دیگر امکانات گروه را از طریق ایمیل برای کسانی که عضو شده اند ارسال خواهیم کرد .

از علاقمندان تقاضا داریم که فقط و فقط در حوزه ادبیات داستانی مبادرت به ارسال ایمیل نمایند و از ارسال مطالب مربوط به حوزه های دیگر خودداری نمایند .

از تمامی داستان نویسان عضو خواهشمندیم لوگوی این گروه خبری را در وبلاگ یا وب سایت خود درج کنند تا همکاران بیشتری را درکنار خود داشته باشند . برای درج لوگو کافیست کد های زیر را در بخش تنظیمات وبلاگ خود کپی نمایید . مطمئن باشید هیچگونه تاثیری درسرعت لود شدن وبلاگتان نخواهد داشت .

 

 

کد لوگوی گروه خبری زاگرس استوری برای درج در وبلاگ و وب سایت : 

 برای دریافت کد ها  اینجا  کلیک کنید .  

آدرس صفحه گروه خبری زاگرس استوری:

http://groups.google.com/group/zagrosstory

 


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: خبر و رويداد
نویسنده میهمان/ پوریا عالمی

عصر ملال‌انگیزی از زندگی گه یک انصرافی زبان و ادبیات فارسی

در آپارتمان کوفتی‌اش

 

 

پوریا عالمی

 

 

 

همسایه‌ی کناردستی زنگ خانه را زد. باز نکردم. داشتم از چشمی نگاهش می‌کردم. سرش کدوی بزرگی شده بود. که داشت گوشش را می‌آورد سمت چشمی. کدو کرم داشت، سوارخ داشت. کدو هم حتما تا حالا دیده‌اید، یک جاش که زخم شود، سوراخ به این بزرگی، قد گوش همسایه‌ی کناردستی که جای خودش را دارد، که روش بیفتد، از بین می‌رود. گوشش را چسباند به در که ببیند صدایی از من درمی‌آید، که نمی‌آمد. دوباره زنگ زد. سرش را گرفت عقب. سرش کوچک شد. خیلی کوچک. تحلیل رفت. کدو هم به همین راحتی از بین می‌رود. رُسش، آبش کشیده می‌شود. داشتم از چشمی نگاهش می‌کردم. صدایی هم درنمی‌آوردم. سرش را دوباره کدو کرد. زخم کدو را چسباند به در. تصویر سیاه شد. باز هم رفت عقب. کمی این پا و آن پا کرد. یک بار دیگر زنگ زد. باز نکردم. یک بار هم با دست، مثل قدیم‌ها، تو یادت نمی‌آید، در زد. خیلی حال داد. خیلی وقت بود که کسی جای زنگ خانه به در خانه نزده بود. برگشتم جلوی مجری. در را باز نکردم.

رفته بودم تو نخ مجری تلویزیون، این طرف و آن طرف می‌رفت. سرش را می‌آورد جلوی دوربین. آن‌قدر جلو می‌آورد که انگار بخواهد از پشت در گوش بچسباند که ببیند صدایی از من درمی‌آید. با خودم گفتم از هر سوراخی که نگاه کنم همه کله‌شان را بادقت برایم کدو می‌کنند. صداش را بسته بودم. همیشه صداش را می‌بندم. مرض دارم. می‌نشینم روبرویش خودم را آزار می‌دهم. تصویر مجری رفت و به جایش یک نقشه‌ی سه‌بعدی مزخرف آمد، این طرفش یک سری چیز مزخرف بود، آن طرفش یک صندوق مزخرف. جایزه‌ی کوفتی هم آن تو بود. کله‌ی مجری کوچک شد، آمد آن پایین. پاهاش معلوم نبود. اگر معلوم بود شرط می‌بستم که با آن کت مزخرف سفید و پیراهن چهارخانه‌ی آبی، دمپایی پاش کرده است. کسی نبود باهاش شرط ببندم. تو؟ بی‌‌خیال. از خیرش گذشتم. دست‌هاش را بالا و پایین می‌برد. معلوم بود می‌گوید از این راه یا از آن راه. به قول خودشان می‌خواهند به شرکت‌کننده‌ی تلفنی کمک برسانند. مزخرف است. بنده‌خدا مجری که نه، پولش را می‌گیرد. برنامه‌نویس مزخرف کامپیوتری‌شان هم که نه، آن بابا هم پولش را گرفته. حالا یک بازی تلفنی چرند ساخته دیگر. کفر که نگفته. تو بلدی بهتر بساز. جفت‌شان قند تو دلشان آب می‌کنند. مزخرف آن طرفی‌ست که زنگ زده، آن‌طرف خط دل تو دلش نیست که ده‌هزار تومان یا یک ساعت مچی برنده شود. بعد زنگ بزند به فامیل بگوید که شاخ غول را شکسته. انگار اگر در چنین مسابقه‌ای شرکت نکند، یا آن چندغاز یا هله‌پوچ را جایزه نبرد، هیچ هویت دیگری ندارد که بهش بنازد. زنگ زدند. پا نشدم. دوباره زنگ زدند. مزخرف این طرفی‌ست که پشت در است و مرتب زنگ می‌زند. دل تو دلش هم نیست که من بروم در را باز کنم. نه عزیز من! دسته‌خر هم بهت نمی‌دهم. ساعت مچی و پول می‌خواهی زنگ بزن کانال دو. کانال را عوض کردم. یک گوشه‌ی دنیا سیل آمده بود. کجاش را نمی‌دانم. باز زنگ زدند. چند نفر تیر خورده‌اند و چند نفر دیگر لاستیک‌ها را جلوی ماشین‌های نظامی آتش زده‌اند. همیشه همین‌خبر را با شکل‌های گوناگون در طول عمرم دیده‌ام. بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم شاید همان تصویری‌ست که در کودکی دیده‌ام. این‌ها هم در طول تمام این سال‌ها لباس‌های مردم را در کامپیوتر عوض کرده‌اند. لباس نظامی‌ها که هیچ‌وقت تغییری نمی‌کند. زنگ زدند. باز هم زنگ زدند.

پا شدم رفتم از چشمی نگاه کردم. همسایه‌ی کناردستی نبود. پیرزن نمی‌دانم کدام طبقه‌ی بالا بود. قدش کوتاه بود. کله‌اش را روی پاش هم که می‌ایستاد نمی‌توانست برایم کدو کند. زنگ زد. باز هم زنگ زد. بین زنگ زدن، سرش را از لای نرده‌ها بالا می‌گرفت و با یکی که نمی‌دانم کی بود حرف می‌زد. مزخرفی می‌گفت تو این مایه‌ها که «در رو باز نمی‌کنند.» اگر در را باز می‌کردم مزخرفی که تحویل آن بالایی که معلوم نبود کی بود می‌داد چیزی بود تو این مایه‌ها: «در رو باز کردند.» در را باز نکردم. عصبانی شد. عقب و جلو می‌رفت. گفتم فهمیده هستم. شاید صدایی شنیده. از کجاش را نمی‌دانم. اما فهمیده هستم. مزخرفی تو این مایه‌ها گفتم. با کی؟ با شوهرننه‌م. کی را دارم باهاش حرف بزنم؟ از پله‌ها تند و تند رفت پایین. زنیکه انگار دختر چهارده ساله است. کفش‌هاش فقط تق تقی نبود. اگر تق تقی بود برای تو می‌گرفتمش. جفت همید.

آمدم بنشینم. گفتم بی‌خیال شد. که نشد. تا آمدم بنشینم آیفون صداش در آمد. از پشت لنز چینی، کله‌اش حالا کدو بود. گفتم امروز روز کله‌کدویی‌هاست. کاش شرط می‌بستم. با کی؟ با تو. شوهرننه‌م شرط بندی را گناه می‌داند. آیفون باز صدا کرد. زنگش یک ملودی کوفتی‌ست. با چهارتا نت مزخرف می‌خواهد هر بار که صدا می‌کند الهه‌ی ناز بنوازد. نزدیک به هم که زنگ بزنی نت‌های کوفتی قاطی هم می‌شوند. نت چهارم که نمی‌دانم دو است یا فا یا چه کوفتی دیگر، می‌چسبد به نت اول.

ول کن نبود. رید به الهه‌ی ناز. خیر سرش، هم من هم بابام هم شوهرننه‌م، راضی شدی؟، با این آهنگ خاطره داریم. از لحاظ قانونی هم درست نیست یکی بیاید خشتکش را بکشد پایین بریند روی چیزی که باهاش خاطره داری. ارث باباش که دست من نبود، انگار ارث باباش دست من بود که آن طور با غیظ زنگ می‌زد. لب‌هاش می‌جنبید. آرام گوشی را برداشتم. با خودم گفتم ببینی چه مزخرفی دارد حالا بگوید. داشت می‌گفت «در رو باز نمی‌کنند.» ببین چه احمقی‌ام من که فکر می‌کردم این پیری یک جمله‌ی دیگر هم می‌تواند بسازد. فوق‌دیپلم ادبیات فارسی گرفتن جز دردسر برای آدم هیچی ندارد. کار که به آدم نمی‌دهند. ضمانت ِ دو زار پهن را هم که نمی‌کند تا بار آدم کنند. چی می‌ماند؟ دردسرش. یکی همین که به من چه دخلی دارد که آشغال‌کله‌ای مثل این پیری تو دایره‌ی لغاتش کی ترکمان زده، تا بخواهد جمله‌های بیشتری بسازد. یا نسازد. یا هر بار که می‌گویم آیفون، با خودم فکر کنم اگر فرهنگستان تمام زورش را بزند و معادلی برای آن بزاید، به گوش‌شان که نمی‌رسد، اگر رسید بگو گفتم بسازد، مشکلات زبانی‌مان حل می‌شود؟ یعنی این قدر حرف در دل‌مان مانده که با همین چند هزار کلمه‌ی فارسی که عربی و فرانسه هم تنگش است، و روز به روز کلمه‌های انگلیسی هم مثل بچه‌ی حرامزاده بهش اضافه می‌شود، نمی‌توانیم حرف بزنیم. یعنی اگر به‌جای چه می‌دانم کامپیوتر بگوییم رایانه از این جهان سوم لجن بیرون کشیده می‌شویم و نیلوفر زبان‌مان چشم ادبیات جهان را در می‌آورد. که مثلا اگر یوسا بخواهد رمان بنویسد به فارسی می‌نویسد؟ مارکز؟ مارکز به فارسی هم بخواهد بنویسد یا با لهجه‌ی جنوبی می‌نویسد یا مشهدی. دخلی به بحث ندارد. توی بحث خلط نکن.

پیری تا انگشتش را نزدیک می‌کند که یک بار دیگر زنگ بزند، گوشی را می‌گذارم. حالا ببینی آن یکی چه گهی‌ست آن بالا که کشته‌مرده‌ی این است که من «در را باز می‌کنم» یا «نمی‌کنم.» آپارتمان نیست که، گه‌دانی‌ست.

هنوز پیری داشت می‌رید در الهه‌ی ناز که آمدم نشستم. دکمه‌ی قرمز مجری را که بالای کنترلش است، فشار دادم. خوشش می‌آید. چه وقتی بیدارش می‌کنم چه وقتی می‌خوابانمش. صفحه‌اش صدایی کرد، انگار قلنج گردنش را شکسته باشد. حق دارد. از صبح با گردن شق و رق زل می‌زند تو چشم آدم، صداش را هم که همیشه می‌بندم، تا از چشمش بخوانی چه گهی تو فکرش است. بیست و نه اینچ کوفتی کره.

فروشنده گفت: «تصویر در تصویر است.»

زنم گفت: «چه خوب.»

یک طوری می‌گفت «چه خوب» انگار چه خبر است. یارو فروشنده‌ها هم همیشه فکر می‌کردند چه خبر است، زنم که می‌گفت «چه خوب» دیگر با من حرف نمی‌زدند. رویشان را می‌کنند طرف زنم، انگار من هم که آن کنار می‌ایستم انم.

فروشنده روش را کرد سمت زنم و گفت: «بله. ایناهاش، تصویر در تصویر است.»

من گفتم: «پس حسابی گه تو گه است.»

زنم آمد بیرون. من داشتم به تصویر یک عروس دریایی نگاه می‌کردم. آن پایین یک خانم روی یک نقشه، پیش‌بینی وضع هوا را می‌کرد.

فروشنده گفت: «بفرمایید بیرون.»

به تصویر در تصویر اشاره کردم و گفتم «گندش بزند.»

فروشنده رفت آن طرف. حسابی حال کردم. می‌دانستم به این راحتی کوتاه می‌آید حتما می‌گفتم «گندت بزند.» حالم گرفته شد. یعنی گهش بزند آن روز حال خودم را خودم گرفتم.

صدای بسته شدن قائم در اصلی آپارتمان آمد. مادربزرگم می‌گفت در را قائم نبند. یا شاید هم می‌گفت قایم نبند. هنوز هم نمی‌دانم یعنی چی، ولی خوشم می‌آید. هشت تا پله را هر کی بود تند و تند بالا آمد. صدای کلید چراغ راهرو هم آمد. گوش تیز کردم که صدای در آسانسور یا تکان اولش بیاید که زنگ زدند.

از چشمی نگاه کردم. باز هم پیرزن چهارده ساله بود. آرام ایستاده بود. می‌خواست زنگ بزند که دستش را در هوا نگه داشت، کمی رفت عقب. همین طور ماند. آن بالایی یک چیزی گفت که درست نشنیدم اما پیری حرفی نزد. تکان هم نخورد. کمین کرده بود مچ مرا بگیرد. منتظر صدایی بود که از داخل خانه بیاید، می‌گوزیدم عروسی پسرش می‌شد. شرط می‌بندم همان‌قدر شاد می‌شد. مردد مانده بودم برای پسرش عروسی بر پا کنم یا نه. که نکردم. تا فهمید از عروسی خبری نیست دستش را گذاشت روی زنگ. انگار مال باباش بود. همین طوری صدای زنگ را ول کرد تو خانه. تو حیاط هم که می‌رود شلنگ را ول می‌کند تو باغچه. مادرم می‌گفت زن و مرد بعد از یک عمر زندگی مثل هم می‌شوند. من و زنم که نشدیم، اما پیری و شوهرش شده‌اند. شوهر پیری هم لابد ول می‌کرده این تو که این عادتش شده که ول نمی‌کند. گفتم یک فرصت دیگر بهش بدهم، توی بلبشوی صدای زنگ در، خبر عروسی پسرش را صادر کنم. باد شکمم را خارج کردم و خبر را دادم. صدای زنگ در خانه، ملودی مزخرف آهنگ مزخرف‌تری از عروسی‌ست. توی این ملودی گوش‌‌نواز، آن جای آدم دروغ‌گو، هیچ موسیقی گهی هم نیست، از آن "عروسی مبارک باد"های کوفتی‌ست فقط، نه بیشتر نه کمتر، فقط موسیقی جاز من کم بود. داشتم پیری را از چشمی نگاه می‌کردم. صدا را شنیده بود. بهتر است بگویم کارت عروسی را دیده بود. مثل برق‌گرفته‌ها دستش را از روی کلید زنگ برداشت. شروع کرد به در زدن. بعد عصبانی شد. روش را می‌کرد طرف نرده‌های راه‌پله و می‌گفت «خونه‌ن. خونه‌ن.» من بودم می‌گفتم «گوزید. گوزید.» با توجه به روند داستانی که من و پیری با هم داشتیم این دیالوگ شخصیت هر دویمان را بهتر نشان می‌دهد. پیری ول‌کن نبود. فهمیده بود هستم. جری شده بود. کارد می‌زدی خونش درنمی‌آمد. دور خودش می‌چرخید. سرش را از لای راه‌پله و نرده‌ها بالا می‌گرفت و جمله‌اش را تکرار می‌کرد «خونه‌ن. خونه‌ن.» انگار لخت مادرزاد از حمام عمومی بدود بیرون و بگوید «یافتم. یافتم» ببینی آن موقع کی پیش گوش ارشمیدس گوزیده بوده.

در زد، چند تا هم با مشت زد. یکی هم لگد زد. ترسیدم پشت در خودش را جر بدهد. جر هم می‌داد باز نمی‌کردم. صدای باز شدن در خانه‌ی کناردستی آمد.

پیری گفت: «خونه‌ن. خونه‌ن.»

کناردستی گفت: «نیستن. من دو سه روزه که در می‌زنم.»

بعد انگار باید حرفش را به گه بکشد گفت: «هر چی در زدم کسی در رو باز نمی‌کنه.»

اگر این را نمی‌گفت می‌مرد. با زنم هم دعوام سر همین بود. یک حرف را می‌زد، حالا اگر با من حرفی داشت که بزند یا اصلا حرفی می‌زد، بعد همان را توضیح می‌داد. اگر برای کسی دیگر حرف می‌زد، که اصولا همین کار را می‌کرد، هم حرفش را، که از پایه مزخرف بود توضیح می‌داد، هم مثال می‌زد، هم نمونه می‌آورد، هم شکلش را می‌کشید. دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. صورتش را، ابروهاش را، دهانش را، پیشانی‌ش را باز و بسته می‌کرد. ریشه‌ی این ادا و اطوار به کودکی‌ش هم برنمی‌گشت. ته و توی قضیه را که درمی‌آوردی می‌دیدی توی یک مجله‌ی کوفتی خانوادگی، یک گزارش چاپ کرده‌اند از آموزش بازیگری. یا یک گفت‌وگوی کوفتی از آنجلینا جولی یک جایی توی تلویزیون یا ماهواره پخش شده، از شانس گه من، در آن لحظه‌ی میمون، زن ما هم، البته طبق معمول، پای برنامه نشسته بوده، و البته آن دفترچه‌ی لعنتی هم روی پاش بوده، تا دستور غذای آشپزی چینی و نحوه‌ی براشینگ و خاصیت قرص‌های دکتر مظاهری را توش بنویسد. شرط می‌بندم یک جایی توی آن دفترچه، شاید زیر توضیحات مبسوط مظاهری از مدفوع یا شاید کنار شماره تلفن ماساژور لاغری نمی‌دانم چی چی در دوبی، اشاره‌ای به ادا و اطوار بازیگرها موقع حرف زدن، شده باشد. همان اطواری که زنم وقتی می‌خواهد حرف بزند، اگر با من حرف بزند، می‌ریزد.

کناردستی در را بست. پیری هم دکمه‌ی آسانسور را زد. آسانسور که طبقه‌ی هم‌کف، با من هم‌کف بود وگرنه از کف خیابان هفت‌هشت‌تایی پله بالاتر بود، ایستاد پیری درش را باز کرد یک پایش را گذاشت تو، یک دفعه برگشت و با عصبانیت دستش را گذاشت روی زنگ، چند بار پشت سر هم فشارش داد. با این حرص و جوشی هم که می‌خورد سکته هم نمی‌کرد که دست‌کم دیگر نتواند زنگ بزند. با خودم گفتم یعنی عروسی پسرش هم این‌قدر براش مهم بوده؟

رفتم داخل آشپزخانه، در یخچال را باز کردم. خبری نبود. یعنی چیزی هم نمی‌خواستم که بخورم یا بنوشم. از بیکاری، همین‌طوری رفتم در یخچال را باز کردم. در را که می‌بستم به شکمم فشاری آوردم و یک کارت عروسی برای پسر پیریه، همان پیرزن طبقه‌ی نمی‌دانم چندم بالا، صادر کردم. جلوی خنکای یخچال معنوی‌ترین و عمیق‌ترین احساس را به آدم خالی کردن باد شکم می‌دهد. ببینی اگر پیرزن طبقه‌ی بالا و دار و دسته‌ش از کارت عروسی خوش‌شان بیاید و زحمتش را بیندازند رو دوش من، ازم چیزی می‌ماند همه‌ی کارت‌هاشان را من صادر کنم؟

رفتم توی اتاق خواب. خبری که نبود. تابوت خالی من و زنم زیر نور خورشید محتضر غروب که از پرده‌ی کرم اتاق رویش می‌ریخت، مثل غسالخانه بود که مرده‌ای برایش نمانده باشد. یا اتاق تشریح بیمارستانی که جنازه‌هاش به سفر رفته باشند.

نه خبری آن تو نبود. از اتاق بیرون آمدم. مستقیم رفتم توی اتاق بچه. یک نگاه سرسری انداختم و آمدم بیرون، پیچیدم جلوی میز کامپیوتر که با وسواس خاصی زنم آن را کنار در دستشویی گذاشته بود. وقتی خانه بود و هنوز نرفته بود من جایم آنجا بود. شکم زنم خوب کار نمی‌کند. از وقتی میز کامپیوتر را آن‌جا گذاشت شناخت عمیق‌تری نسبت به او و دوست‌ها و فامیل‌هاش که به دیدنش می‌آمدند، پیدا کردم.

هنوز در پیچ بین اتاق بچه و دستشویی که دفتر کارم آنجاست سوار خودم بودم. عقب جلو کردم، ترمز کردم، چپ و راست کردم، ترمزدستی را کشیدم، نشستم. زنم در تمام این چند سالی که زنم بود بی‌پولی‌ام را مثل بیماری ایدز درمان‌ناپذیر می‌نامید. دلش خانه‌ی بزرگ می‌خواست.

من می‌گفتم: «همین هم صدقه‌ی سر مردن بابام بهم رسیده.» دلش ویلا می‌خواست.

من می‌گفتم: «حوصله‌ت که سر رفت بیا جای من بشین و بادی که از شکم ملت در می‌رود را بشمار.» دلش ماشین مدل بالا می‌خواست.

من می‌گفتم: «تو که سوار منی. من هم سوار خودم می‌شوم.»

بعد دعوایمان می‌شد. می‌گفت: «تو از مردهای مردم کمتری.»

می‌گفتم: «تو از زن‌های مردم بیشتری؟»

دکمه‌ی روشن و خاموش کامپیوتر را فشار دادم. منتظر ماندم تا صفحه‌ی آبی بالا بیاید. بعد انگشتم را گذاشتم روی دکمه‌ی روشن و خاموش. مثل پیری‌یه که زنگ مرا می‌زد، زنگ بیل گیتس را زدم. همین طور ادامه دادم. صفحه‌ی آبی ویندوز خودش را جمع و جور کرد و شلم‌شوربای میزکار روی پس‌زمینه‌ی عکس لخت و پتی یک بازیگری هندی که هر چه فکر کردم اسمش یادم نیامد، پیدا شد. صاب‌مرده مثلا برای من است اما عکس پس‌زمینه‌اش را همیشه زنم انتخاب می‌کرد. من همین‌طوری مرضم گرفته بود و انگشتم روی زنگ بیل گیتس بود. بیل عصبانی شد، یک دفعه همه‌ی چراغ‌هاش را خاموش کرد.

گفتم: «باز کن، باز کن، دیدم خونه‌این. توی "پنجره"تون کله‌ی تو و منشی‌های لخت و پتی‌ت رو دیدم بیلی، بیلی جون.»

کامپیوتر مثل آپارتمانی در نیمه‌شب ساکت شد. صدای موتورخانه‌اش هم افتاد. نور سبز آن پایین، زیر دکمه‌ی روشن و خاموش، جاش را به نور قرمز داد. اگر ماشینی توی خانه، روی فرش حرکت می‌کرد، و الان رسیده بود پشت جعبه‌ی کامپیوتر من، بنده خدا باید پشت این چراغ قرمز کوچک می‌ایستاد تا کی یک نفر، حالا بگیر من یا شوهرننه‌م، ویارش بکشد بیاید روی صندلی، سفینه‌ی نشیمنش را پارک کند و انگشتش را به بیل گیتش فرو کند. تا چراغ آن پایین، اگر چراغ راهنمایی و رانندگی بود، سبز شود. بیچاره کسی که روی فرش این خانه، رانندگی می‌کند. شاید تا یک هفته هم بکشد چراغ سبز نشود. بدبخت دهانش صاف است.

صندلی را چرخاندم و در اتاق بچه را باز کردم. هر چه نگاه کردم ماشینی، کامیونی چیزی کف اتاق ندیدم. بعد پیش خودم فکر کردم چرا بچه ماشین ندارد. عمیق‌تر شدم. موضوع را برای خودم باز کردم که اگر ماشین‌بازی نکند، بعدها تو زندگی بحران پیدا نکند، یا دچار عقده نشود. خواستم زنگ بزنم به زنم که چرا تا حالا به فکر ماشین برای بچه نیفتاده بوده است. بعد گفتم فکر می‌کند منت‌کشی‌ست. تحفه. بی‌خیال شدم. صندلی را برگرداندم و فکر کردم اصلا دخترها ماشین‌بازی بلدند؟

صدای زنگ در آمد. دندان لقش. این تعبیر را خودم ساختم. قبل‌تر می‌گفتم کون لقش. شاید وقتی بخواهی بنویسیش باید بنویسی "کان لقش". مثل داغون. که می‌نویسی داغان. آب هم از آب تکان نمی‌خورد. مثل این‌که بگویی خواجه علی. یا بگویی علی خواجه. البته دومی همه‌اش فحش و فضیحت است، اگر بفهمد طرف. در اولی فحش‌اش مستور است. کافی‌ست هنگام گفتن "خوا"یش را کمی بکشی. حالا فکر کن یکی برود پیش خواجه علی که بگوید یک علی دیگر خواجه‌س. تک‌بیتی می‌شود در این مایه‌ها که «خواجه علی علی خواجه.» با زنم هم سر همین موضوع دعوامان می‌شد. سر خواجگی این بابا نه.

می‌گفت: «تو حرف‌هات یکی در میون یک کلمه‌ی زشت داره.»

می‌گفتم: «مثل ِ؟»

می‌گفت: «کوفتی.»

می‌گفتم: «خب.»

می‌گفت: «لعنتی.»

می‌گفتم: «دیگه؟»

می‌گفت: «مزخرف.»

می‌گفتم: «مزخرفه، دیگه. مزخرف.» حرف‌هاش را می‌گفتم.

اما باز گفت: «یا همین کلمه‌ی لعنتی که همیشه استفاده می‌کنی.»

می‌گفتم: «کدوم کلمه‌ی لعنتی؟»

روی لعنتی‌ش یک کم صدام را بالا می‌بردم. یک کم.

می‌گفت «اه.»

می‌گفتم « " اَه " زشت نیست؟»

معلوم بود کم آورده، حال می‌کردم.

می‌گفتم: «دیگه؟ دیگه چه کلمه‌ی لعنتی دیگه‌ای هست که من تو حرف‌هام به کار می‌برم؟»

می‌گفت: «دیگه، دیگه، دیگه، هر مزخرفی که می‌گی، همین شر و ورهایی که صبح تا شب می‌گی، همین‌ها.»

همین‌ها رو بعد از یک مکث کوتاه گفت. انگار قشنگ گشت تا چیزی جا نمانده باشد. دیگر چیزی نگفت. فکر کنم چیز دیگری جا نمانده بود. پیش خودم گفتم «گندش بزند! یعنی دایره‌ی فضاحت ادبی من این‌قدر محدوده؟!»

می‌گفتم، نه از این‎جا به بعد را "گفتم"، چون از آخرین باری که این حرف‌ها را زدیم، یعنی درست قبل از این‌که برای همیشه برود و احضاریه‌ی دادگاه را برایم دم در بفرستد، با خودم قرار گذاشتم دیگر این طور با هم حرف نزنیم. هر چند بعد از آن همدیگر را ندیدیم که حرف بزنیم یا نزنیم.

باقی داستان با همان روایت "می‌گفتم" و "می‌گفت" درست است. خب، بالاخره، هنوز هم اگر قرار باشد با هم حرفی بزنیم، اگر بزنیم، یعنی اگر همدیگر را ببینیم که حرفی بزنیم یا بر فرض محال حرفی برای هم داشته باشیم که بخواهیم بزنیم یا نزینم، و بخواهیم دقیقا از خودمان هم با خودمان حرفی زده باشیم، همین مزخرفاتی را که از اول گفتم، مثل همان داستان تصویر در تصویر را برای هم ردیف می‌کنیم. راستش چیز دیگری هم که نداریم بخواهیم بهش اضافه کنیم. گاهی یکی دو جمله پس و پیش می‌شود. طبیعی‌ست. فکر کن با خودت در طول روز آن‌قدرها هم حرف نداری که بزنی اما با کسی زندگی کنی که در طول روز حرفی هم داشته باشی دلت نخواهد که باهاش بزنی.

حرفم مزخرف شد. وقتی کسی، حالا خودم، یا هر ننه‌قمر دیگری، حرفش را بخواهد توضیح بدهد، انگار فحش ناموس دارم می‌شنوم. مثل الان. گهش بزند.

رفتم جلوی یخچال، درش را باز کردم، یک قلپ آب از پارچ خوردم، آمدم جلوی تلویزیون نشستم. تشنه‌ام هم نبود. وقتی آب را خوردم و آمدم جلوی آینه‌ی دق تلویزیون نشستم فهمیدم که تشنه‌ام نبوده است.

آن موقع هم فکر کنم همین‌جا روی همین مبل نشسته بودم که بعد از درفشانی‌های زنم گفتم، تاکید می‌کنم گفتم چون دیگر دوست ندارم این‌طور باهاش حرف بزنم، بیشترش هم برای این‌که وقتی من باهاش این‌طور حرف بزنم او هم روش باز می‌شود که با من این‌طور حرف بزند. این را خوش ندارم. اصلا خوش ندارم. هر چند دفعه‌ی بعد که بخواهم باهاش حرفی بزنم باید جلوی قاضی دادگاه باشد. آدم هر چقدر هم که بددهن باشد جلوی قاضی دادگاه، مثل جلوی مامور آسانسور رویش نمی‌شود بی‌چفت و بست حرف بزند. گندش بزند. جفت‌شان هم دوست دارند به زور هم که شده یا تو را ببرند بالای بالا، یا پایین پایین.

شاید هم روی این مبل نشسته بودم. شاید جای دیگه‌ای نشسته بودم یا ایستاده بودم. درست یادم نیست. اما بهش گفتم: «اون چه کلمه‌ی گهی‌یه که من همش استفاده می‌کنم؟»

گفت: «ایناهاش. همین. همین "گه".»

گفتم: «گه.»

گفت: «بی‌شور.»

گفتم: «با تو نبودم.»

گفت: «با من بودی.»

بعد گریه کرد: «با من بودی.»

دوباره گفت: «با من بودی.»

سمباده را برداشته بود با حوصله می‌کشید روی مغز من.

: «با من بودی.»

بین گریه‌‎هاش همین را مرتب تکرار می‎کرد.

گفتم: «آره با تو بودم. لابد دوست داشتی بشنویش که شنیدیش.»

این را من گفتم. انصافی هم خوب گفتم. حال کردم. یادم است چند لحظه‎ای هم تو کیف جمله‎ام هم رفتم. فکر کردم یک داستان بنویسم یا یک فیلنامه، طوری که شخصیتیش یک‌جای قصه بگوید «آره با تو بودم. لابد دوست داشتی بشنویش که شنیدیش!»

گفت: «بی‎شور.» یک‎بار دیگر قبل از این که مرتب بگوید "با من بودی. با من بودی." این را بهم گفته بود. زیاد خوشم نمی‌آید کسی بهم بگوید بی‌شعور. بگوید هم چیزی‌م نمی‌شود. چیزی هم بهش نمی‌گویم. اما یک طوری است که زیاد خوشم نمی‌آید کسی بهم بگوید بی‌شعور.

گفت: «آشغال. آشغال بی‌شور.»

خیلی این جمله را تکرار کرد. آدم فحش را یک‌بار هم که بگوید کفایت می‌کند. مگر این‌که بخواهد این‌قدر تکرارش کند که یک فحش در جواب بشنود. در کل از شدت فحش هم کم می‌کند. اعتبار فحش را تکرار فحش کم می‌کند.

گفت: «تو درست‎بشو نیستی.» بنده‌خدا چقدر کالری و نیرو مصرف کرد که یک جمله‌ی دیگر ساخت خدا می‌داند.

باز گفت: «نه. نه. تو درست‎بشو نیستی.»

از اول هم معلوم بود این زن من علم غیب دارد، از خانواده‎اش هم مشخص بود. حیف که سر این موضوع با کسی شرط نبسته بودم.

گفت: «عوضی. عوضی.»

هر چه فحش یادش آمد به من داد. من هم عجله‌ای نداشتم کاری هم نداشتم حتا جوابش را هم نمی‌خواستم بدهم. برای همین نشسته بودم و فحش می‌خوردم.

گفت: «می‎رم. برای همیشه می‎رم.»

گفتم: «بچه چی؟»

گفت: «نترس. بچه‎مَم می‎برم.»

بعد من اگر ننشسته بودم رفتم نشستم روی یکی از مبل‎ها، اگر هم نشسته بودم که همان‌طور نشسته ماندم. شاید فوقش یک تکانی به خودم داده باشم. بعد یک کاری کردم. شاید کاری هم نکردم. همین طوری الکی نشستم و کاری نکردم. زنم بچه‎ش را صدا کرد. روی این که "م" کوفتی مالکیتش را بچسباند به بچه اصرار داشت.

: «اسباب‎بازی بچه‎م رو بردارم.»

بیشتر با خودش حرف زد.

: «لباسای خوشکل‎خانومم رو بردارم.»

یکی دوبار هم یک چیزی را محکم پرت کرد تا به دیوار یا در بخورد.

: «کیف مهد خانوم‎کوچولوم رو بردارم.»

بچه به دو آمد جلوی من ایستاد. چشم دوختم به چشم‎هاش، چشم‌هاش شبیه من بود. لب‌هاش شبیه زنم. لب‎هاش را از هم باز کرد و گفت: «ما - ما»

فاصله هم انداخت که مرا بسوزاند. گفتم: «چی - چی؟»

خندید. مثل زنم. وقتی باید حرف بزند یا جواب بدهد، می‎خندد یا ابروهاش را بالا می‎اندازد.

پرسیدم: «چی - چی؟»

باز خنیدید. اگر کس دیگری به‌جای جواب دادن به سوال کسی، بخندد یا شکلک درآورد، زنگ می‌زنند به تیمارستان. با خودم گفتم برای چی زنگ بزنم، دست بچه را می‌گیرد می‌رود خانه‌ی مادرش. خانه‌ی مادرش از تیمارستان هم سردتر است.

گفتم: «چی – چی؟»

عین خود بچه گفتم. می‎شنیدی باورت نمی‎شد یک مرد گنده مثل من توانسته باشد آن‎طور بگوید «چی - چی». بچه باز هم خندید.

لب‎هاش را از هم باز کرد و گفت: «ما – ما»

گفتم: «کو – ن ِ – لق – قش»

درست عین یک بچه گفتم. می‎شنیدی باورت نمی‎شد که مرد گنده‎ای مثل من، چنین‌چیزی را آن‌طور بچه‌گانه گفته باشد. زنم سرش را از اتاق بچه بیرون آورد و زل زد به من.

گفت: «چی؟»

بچه که زنم را دید گفت: «ما – ما – اون!»

سر زنم مانده بود بین زمین و آسمان. باقی جاهاش در اتاق بود.

چشم‌هاش را تا آن‌جا که می‌شد گرد کرد و گفت: «چی – چی؟ چی گفت؟ بچه چی گفت؟»

هیچ هم ادایی که درآورد تا بگوید "چی – چی"، اگر ادا درآورده بود، به بچه نمی‌رفت. من شبیه‌تر گفتم. جدی می‌گویم. خیلی قشنگ‌تر از زنم شبیه بچه گفته بودم.

بچه نگاه به زنم انداخت و دوباره گفت: «ما – ما – اون»

من فکر کردم گفت مامان‎جون. زنم یکی زد توی سر خودش و گفت: «راحت شدی؟»

دوباره گفت: «راحت شدی؟»

من حتا جرات نکردم از تکرار حرفش ناراحت بشوم. خیلی جدی حرف زد. تا آن موقع فکر نمی‌کردم یک زن بتواند تا این اندازه جدی باشد.

باز گفت: «آروم شدی؟ آروم شدی؟»

سرش را تکان می‌داد. یعنی فقط سرش بود که از پشت در پیدا بود. همان را تکان می‌داد.

: «یادش دادی؟ دیگه چی می‎خوای یادش بدی؟ هان؟»

این دو سوال را با هم، یک دفعه، از من پرسید. نه مکث کرد. نه فرصت داد که من یکی یکی جواب بدهم. برای همین جواب ندادم. جوابی هم نداشتم که بدهم. نمی‌دانستم چه چیزی یاد بچه داده‌ام که حالا باید یک چیز دیگر هم به آن اضافه کنم.

بچه گفت: «اون!»

باز هم گفت. دو سه باری تکرارش کرد. این "تکرار" ممکن است در جمله و شعر موسیقی ایجاد کند ولی در کل چیز چرندی‌ست. از چرند هم چرندتر است. مزخرف است.

بچه بعد از این که از گفتن "اون" خسته شد دوید سمت زنم و گفت: «ما – ما – اون.»

تازه فهمیدم می‌گوید مامان‌کون! زنم یکی دیگر زد توی سرش. گریه‌اش هم درآمده بود. موهاش را هم یکی دوبار کشید.

گفت: «شنیدی حضرت آقا؟»

شنیده بودم. خندیدم. گفتم: «می‎گه مامان‎دیریم‎دام‎دام دارام دام.»

باز هم خندیدم.

زنم گفت: «همین رو می‎خواستی؟»

گفتم: «اگه با – با هم یادش داده بودی بگه، الان به فلان‎جای من تیکه مینداخت نه اونجای ما – ما – او – نش.»

باز هم خندیدم. چشم‌هام اشک افتاد. زنم موهاش را یکی دوبار دیگر کشید و سرش را یکی دوبار هم زد به دیوار. من خنده‌ام بند نمی‌آمد. بچه هم گاه و بیگاه یک اون می‌گفت.

 

زنم رفت. بچه را هم برد.

 

زنگ در را زدند. رفتم از چشمی دیدم. پیرزنه بود. با یک دختر جوان از آسانسور پیاده شده بود، یک زنگ دیگر زد. آرام که شد از پله‎ها رفت پایین.

پیریه گفت: «شارژ لعنتی‎شون رو سه ماه ندادن. سه ماه. تازه پول آب مونده هنوز...»

دختره هم دنبال پیری پایین رفت. از چشمی نگاهش می‎کردم. از پشت مثل کوزه‌های لعابی تو موزه بود. همان کوزه‌های فیروزه‌ای رنگ. اگر دختره زنگ می‎زد در را باز می‎کردم. "دندان ِ لق ِ " پیرزنه. مگر می‎شد در را روی دختر به آن خوبی باز نکرد.

یک هفته بعد از آن‌که زنم رفت مادرش زنگ زد. محور گفت‎وگو تاثیر بالقوه‎ی کلمه‎ی کان یا "کون" بود روی تربیت بچه، و البته تاثیر کلی آن در جامعه. فکر کنم حتا تو دانشگاه‌های پزشکی هم این طور کان‎شناسی نکرده باشند. یک دلیل بیشتر هم ندارد. توی آن دانشگاه‌ها پای جامعه‎شناس‎جماعت، مثل مادر ِ زنم، باز نیست. برای همین است که مملکت در جا می‌زند.

آن تلفن را، اگر کسی شنود می‎کرد، هم از خجالت آب می‎شدم، هم دلم به حال آن بدبختی می‌سوخت که حرف‌های من و مادر ِ زنم را، مو به مو گوش کرده و یادداشت برداشته، تا بعدا سر فرصت رمزش را کشف کند. حالا انگار پشت تلفن چه گهی می‌شود خورد. فکری‌ام تلفن چه کسانی را شنود می‌کنند. حرف‌های چه کسانی را کشف رمز می‌کنند. خیلی دوست دارم یک بار هم شده حرف‌های مرا کسی کشف رمز کند. خودم البته همیشه و در همه حال، پشت تلفن یا رو در رو، خیلی واضح به رمز حرف‌هام اشاره می‌کنم. چندبار پشت هم اشاره می‌کنم تا اگر کسی هم رمز را نگرفته بگیرد. یک طوری هم اشاره کردم که تابلو باشد. که اگر شنود بود، زودتر بیایند مرا بگیرند و ببرند. رمز کل حرف‌ها، رمز کل زندگی‌ام، یک کلمه‌ی دو حرفی جمع و جور است؛ گه. که از چایی‌شیرین صبحانه‌ام شروع می‌شود تا چایی‌تلخ قبل از خوابم.

بعد از همان تلفن بود که من تا حدودی از این رو به آن رو شدم. «حالاش چه گهی هستم؟» به هر حال آن موقع گه‌تر از این بودم. یک جمله بسازم حال کنم. که به درد فیلم‌های فرانسوی یا کیارستمی بخورد؛ "گه، گه‌هه. وقتی تا سر توش باشی یا فقط به لباست مالیده شده باشه هیچ فرقی نمی‌کنه؛ چون به گه کشیده شده‌ای و خلاص."

 

صدای آیفون بلند شد، تصویرهای کوچک فن‎آوری دیجیتال، حسنش این است که عکس دختر پیرزنه را برایم قاب گرفته بود. حسن این تکنولوژی این است که می‎توانی راحت به کسی بی‌آن‌که بداند نگاهش می‌کنی نگاه کنی. بدون آن‎که، تازه اگر هم بخواهد، بتواند به تو نگاه کند. این هم از آن جمله‌ها بود که وقتی می‌سازم کیفم کوک می‌شود، می‌روم تو حال خودم. دختره دو قدم عقب‎تر از لنز دوربین آیفون تصویری ایستاده، عقب که بایستی کله‎ات کدو نمی‎شود، کله‎ی دختر پیرزنه هم کدو نیست. توی ماشین آن طرف خیابان پیرزنه را می‎بینم که توی ماشین نشسته و دارد چیزی را به دختره می‎گوید. معلوم است که چه مزخرفی می‌تواند بگوید. گوشی را برمی‎دارم. صدام را نازک می‎کنم: «بله؟»

دختره کمی دستپاچه می‌گوید: «ببخشین، واحد یک.»

ما واحد یک هستیم. با همان صدای زنانه می‌گویم: «اشتباه زنگ زدین.»

گوشی را نگه می‎دارم. زنگ واحد دیگری را می‎زند. وقتی گوشی، مثل الان دست کسی باشد که دست من است، و در آن لحظه کسی هم زنگ یکی از واحدها را بزند، همه‎ی زنگ‎های کل ساختمان ما به صدا می‎افتد. چند نفر با هم می‎گویند: «کیه؟» «بفرمایین.» «بله؟»

الان تصویر دختره به تعداد واحدهای ساختمان تکثیر شده است. همسایه‌ها دارند نگاهش می‌کنند. من گوشی را از گوشم دور می‌کنم. مثل تماشای تلویزیون. بی‌صدا نگاهش می‌کنم. دختره دارد چیزی به کسی می‌گوید. من چیزی نمی‎گویم.


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: داستان كوتاه
ترجمه/فریبا حاج دایی

جورچین اصلی

فل گاردنر

برگردان: فریبا حاج‌دایی

 

استیو مغرورانه نگاه کرد. جورچین کامل شده بود. هفته‌ها بود که دنبالِ تکه‌ی گم‌شده‌اش می‌گشت و پیداش نمی‌کرد. جورچین دست‌نزده، ناقص و بی‌استفاده گوشه‌ای افتاده و جان به سرش کرده بود. و حالا کامل بود.

 

     آن تکّه‌ی فسقلی و بی‌اهمیت که خودش تنهایی هیچ‌چی نبود و بودنش برای تکمیل جورچین حیاتی، حالا آن‌جا بود؛ درست جلو چشمش. خانه را زیرورو کرده بود و ندیده بودش، یعنی چه‌طور؟ فکر کرد جورچینِ اصلی همین است. ولی زود بی‌خیالِ‌اش شد.

 

     حالا شادوشنگول جورچین را برداشته، تکّه‌ی گم‌شده را به آن وصل می‌کند تا بعد شروع به تکّه‌تکّه کردنش بکند.


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: ترجمه
نقد / زهرا نوری

 نویسنده ای به دوراز حاشیه‌‌‌ها

یادداشتی بر آثار گلی ترقی

 زهرا نوری

 

" دودنیا " تازه ترین مجموعه داستان گلی ترقی را جیره بندی شده می خوانم. از تمام شدن و رسیدن به خط آخرونقطه ی پایان واهمه دارم.از انتظاری نامعلوم برای خواندن داستان های تازه اش. پاراگراف آخر را که می خوانم. چیزهایی می نویسم. نه شرح حال و بیوگرافی است نه نقد آثارش. شاید تنها یادی است ازنویسنده ای که کمتر از اوحرفی به میان می آید. نویسنده ای که بی قیل وقال سال ها می نویسد وبسیاری ازدوستداران ادبیات داستانی کمتر درموردش حرف وحدیثی شنیده اند. برای یافتن مطلب درباره ی اوبا مشکل مواجه می شوم. کتاب ها راورق می‌‌زنم. وبلاگ ها رامی گردم. درکتاب "نویسندگان پیشروایران" تنها نامش برده شده است. دوباره قصه هایش رامرورمی کنم. برای آشنایی با قلم اوچه چیزی بهتر از نوشته هایش. به آوردن چند خطی ازداستان هایش اکتفا کرده وحرف های صاحب نظران را نقل قول می کنم تا شاید بتوانم حق مطلب را درباره او ادا کنم.

گلی ترقی - نویسنده،مترجم،فیلمنامه نویس وشاعرمعاصر-متولد 1318 تهران، درخانواده ای مرفه چشم به جهان گشود. پدرش- لطف الله ترقی-مدیرمجله " ترقی" و وکیل دعاوی، اهل قلم و اندیشه بود. گلی ترقی تحصیلات ابتدایی را در ایران گذراند ودر چهارده سالگی برای تحصیل رشته فلسفه راهی آمریکا شد. پس از بازگشت به ایران در دانشکده هنرهای زیبا به تحصیل دررشته شناخت اساطیرونمادهای آغازین پرداخت.دراین دوره با" هژیر داریوش"- فیلمساز ومنتقد معروف سینما- ازدواج کرد. درسال 1358 برای اقامتی کوتاه به فرانسه رفت وبا آغازجنگ تحمیلی همراه فرزندانش درهمان جا مقیم شد.

گلی ترقی ازاوایل دهه چهل شروع به نوشتن می کند.حاصل چهار دهه نوشتن او چند مجموعه داستان و یک رمان بلند است. او با مجموعه داستان "من هم چه گواراهستم " و "خواب زمستانی " در میان داستان نویسان ایرانی شناخته شد.

گلی ترقی همراه سیمین دانشور،غزاله علیزاده ،مهشید امیرشاهی و شهرنوش پارسی پور جریان تازه ای را درادبیات داستانی  پدید آورد.اگرچه منتقدان آثارش هرگز نتوانستند قلمش را متهم به زنانه بودن کنند .اما به او خرده می گیرند که داستان هایش از دغدغه های اجتماعی جامعه امروزخالی است.

 این درحالی است که بیشترنویسندگان ما ازطبقه متوسط وکارگر برخاسته اند و داستان- هایشان هم غالبا حول محوراین طبقه می گذرد.اماآدمهای داستانهای ترقی ازطبقات تهیدست جامعه فاصله دارند.شاید این یکی از ویژگی های ارزشمند قلم اوست. اوازآدم هایی می گوید که می شناسدشان وآن چیزی رامی نویسد که خودزندگی کرده است.

ترقی علاوه برداستان نویسی،دستی درفیلمنامه نویسی هم دارد. فیلمنامه " بیتا " ساخته هژیر داریوش از این جمله است. درضمن فیلم "درخت گلابی " ساخته داریوش مهرجویی ، کارگردان مطرح سینمای ایران ، اقتباسی ازمجموعه داستان "جایی دیگر" اوست .

درباره نثراوباید گفت : زبان یکی ازاصلی ترین وشاخص ترین عناصرداستان است.او بازبانی ساده،بی تکلف و محاوره ای داستان راپیش می برد وگاه با توسل به طنز، داستانی تراژیک خلق می کند.وگاه برای تسریع ریتم وگاه ایجاد آشفتگی ازجملات کوتاه استفاده    می کند تا برشی بلند درمقطع زمان ایجادکند.به طور مثال: " ابتدای انقلاب بود.سه ماه گذشت. شهر شلوغ شد. بگیرو ببند. حکومت نظامی، شاه رفت، امام آمد. "*

جان بخشی به اشیاء، مفاهیم و فاعل قراردادن آنها ازدیگرمشخصه های نثرصمیمی و منحصر به فرد اوست. نثری گرم که بدون دیدن نام نویسنده وتنها بامشاهده چند سطر اول می توان قلم توانای او را شناخت." شنبه بد ترکیب و تلخ و موذی است وشبیه دخترترشیده توبا خانم است : دراز،لاغر، باچشمهای ریز بدجنس. "**

ترقی برای فضاسازی قصه هایش تشبیه های ویژه خودش را دارد. بیش از آنکه به توصیف مکان بپردازد به توصیف حس وحال لحظه ها می پردازد. " دستم را باغروربه یقه چرب کت او می کشم. انگشتهایم بوی عجیبی می گیرند، بویی که در خانه ما نیست، درخانه دایی جان ها وعمه ها نیست. بوی سگ و گربه وگاو وگوسفند هم نیست. بویی است که از سوراخ  دنیایی ناشناخته می آید. بوی تمام کارهای بدی  است که نباید کرد وچیزهایی که حالاحالاها نباید دانست." ***

آدمهای قصه های اونگاه نوستالژیک وحسرت باربه گذشته وروزهای رفته دارند. گذشته ای برای بودن و نفس کشیدن درزمانی منجمد شده. ترقی خواننده را با خود به کودکی ها یش می برد. به روزهای خوش گذشته و به گونه ای درذهن مخاطبش باغ شمیران را زنده و استوارروایت می‌کند که نمی توانی باور کنی خانه شمیران باهمه خاطره های پراکنده اش خیالی بیش نیست. " روزتخریب فرا می رسد. شاید خواب می بینم ؟ شاید باغ سبز شمیران خوابی شیرین بود و بیدار شده ایم! آن چه که فکر می کردیم از فولاد است و پایه هایش همیشگی است ،با تلنگری فرو می ریزد. غباری غلیظ ،مثل نفسی هیولایی ، باغچه های رنگین و چمن های شفاف را فرو می بلعد وخانه شمیران ، با همه دنگ وفنگ و هارت وپورت و جلال وزیباییش ،مثل تصویر خیالی ،آرام آرام ناپدید می شود وپری دریایی ،با حباب بلورینش روی سر،زیر انبوهی از آجر وسنگ و خاک، ازیادها می رود. آشپزخانه حسن آقا هم چون حبابی نازک ، به هزاران ذره چرخان درهوا تبدیل می‌‌شودو همراه آن بوهای شیرین کودکی، مزه های لذیذ قدیمی و موهبت های ساده گذشته ، مثل خطوطی فرار در فضا، از پهنه زندگی ما – زندگی من - دور می شوند. " ****

بااینکه گلی ترقی نویسنده کم کاری است امابه جرات می توان گفت که درهراثرش گامی به جلوبرمی دارد.او ازتغییر نمی هراسد و صادقانه خود را نقد می کند وشاید همین خصلت رمزماندگاری وتازگی قصه هایش است. اوبعد از سی ودوسال با چاپ مجدد مجموعه داستان "من هم چه گوارا هستم  " مخالف است ودر مقدمه کتاب اینطور می نویسد:

" ازفضای تلخ و یاس فلسفی حاکم  برسراسرداستانها  دلم می گیرد. نمی خواستم چاپشان کنم. امروزبا چشمان دیگری به این دنیا نگاه می کنم وتحمل داستان های غم انگیزویاس آلود را ندارم.صراحت شیرین واقعیت جای نیست انگاری و اعتقاد به  پوچی رادر ذهنم گرفته است.این داستان ها متعلق به دوره جوانی من ودنیای پیچیده وآشفته آن روزهاست. داستان- های این مجموعه لبریزازخشمی مجهول وناپخته اندو با من کنونی هزاران فرسنگ فاصله دارند. ولی بد نیست آدم بداند ازکجا شروع کرده وبه کجارسیده است . "

درونمایه اصلی این اثر تنهایی، بسته بودن محیط اطراف،فاصله آدمهااز یکدیگرواجتماعی است که ازدست آن باید به خلوت درون پناه برد.درخواب زمستانی آدمها می خواهند دست به اقدامی بزنند تا شرایط خود را دگرگون کنند اما راه به جایی نمی برند. داستانهای "خاطرات پراکنده "و"دودنیا "بیشترخصلت اتوبیوگرافیک دارد. یاد آور روزهای رفته وزندگی آمیخته با حس نوستالژیک وخوشبختی توامان است. وبه قولی ،نویسنده دراین دوکتاب ازخودش دورتر نمی رود. مادام گرگه، مسترغزنی، پدر ودیگران آدمهای گذشته وروزهای کودکی نویسنده است. داستان های اتوبوس شمیران، گلهای شیراز،پدر هیچگاه از خاطرم پاک    نمی شوند.

شخصیت نویسنده" دودنیا " ،که ناخودآگاه با ترقی یکی پنداشته می شود، برای رها شدن ازافسردگی وفرارازیک هیچ بزرگ، خواب هایش را مرورمی کندودست به دامان گذشته ها می شود.هیچ بزرگی که هرزگاهی ازسوراخی به زندگیمان سرک می کشد تابودنمان را به سخره بگیرد. " من اینجا چه کار می کنم؟  آدمهای مچاله ،با صورت مقوایی وچشمهای مسدود، روی نیمکتهای چوبی کنار هم نشسته اند.آدمهای ویران بادستهای پیر " ما با شخصیت نویسنده در آسایشگاه روانی همراه می شویم تا درپایان داستان به این نقطه برسیم. "می خواهم به امروز فکر کنم،به حضور آشنای اجسام دور و بر،به این روزآفتابی ودرخت جوانی که پای پنجره است،به دستهایم که آرام وصبورکتابی راورق می زنند وبدن خاموشم که با اتفاق های اطراف درصلح است. فکرهای مغشوشم،دوباره،درجای خود مستقرشده اند وذهن آشفته ام،ازنو،منطق ساده رابطه های روزانه راکشف کرده است.ترس های مجهول دست ازسرم برداشته اند وتنم لبریز ازاعتمادی شیرین است....شاید این وقت سرمستی ،این فرصت متعالی ، لحظه ای گذرا باشد،که حتما هست. مهم نیست. خاطره اش رانگه می دارم وبا یاد این امروز،این ساعت شاداب غنی،ته مانده روزهای آینده را رنگین می کنم."

گلی ترقی همیشه ازحاشیه ها و هیاهو به دور و ازمصاحبه بیزاراست. کمتر در موردش مطلبی یاخبری می توان یافت. او برای مجموعه داستان "جایی دیگر"در سال 1380 برنده جایزه کتاب سال وجایزه منتقدان ومطبوعات حوزه داستان کوتاه شد وهمچنین داستان "انار بانو وپسرانش" درسال 1985 برنده بهترین داستان کوتاه خارجی فرانسه گشت.

ترقی درحال حاضررمان نسبتا کوتاهی به نام " بازگشت" را آماده چاپ دارد که ادامه قصه" بازی ناتمام" در مجموعه "جایی دیگر" است . وهمچنین "دردسرهای غریب آقای الف " رمانی است که ترقی بیش از دو دهه درگیر نوشتن آن است.

 

کتابشناسی نویسنده

مجموعه داستان من هم چه گوارا هستم      1347    

رمان خواب زمستانی                             1362 

مجموعه داستان خاطره های پراکنده          1371

شعربلند دریاپری کاکل زری                   1378

مجموعه داستان جایی دیگر                    1379 

مجموعه داستان دو دنیا                         1381

 منا بع  

- هموطن سلام ، چهارشنبه 13 آبان 1383  

- قاسم زاده،محمد،داستان نویسان معاصرایران،هیرمند،  1383

- میرعابدینی،حسن،صدسال داستان نویسی ایران،چشمه، 1377

- ترقی،گلی، خاطرات پراکنده، نیلوفر 1371  

- ترقی،گلی، دو دنیا ، نیلوفر، 1385

-  * و** و***  خاطرات پراکنده

  -****   دو دنیا


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: نقد و نظر
داستان کوتاه/ غلامرضا شیری

كابوس

غلامرضا شيري

 

 از جايش بلند مي شود، آتش را مي گيراند و مي آيد كنــارم مي نشيند، مي گويد: بيداري؟

ـ از دم غروب تا حالا گوشه اي نشسته و چمباته زده بودـ سرش را روي پايم مي گذارد و مي گويد: مي دانم بيداري، چرا حرف نمي زني؟

زير لب مي گويم: چه مرگته؟

سرش را تكاني مي دهد: ناراحتي؟

مي پرسم: چرا؟

مي گويد: بايدهم باشي من اگه جاي تو بودم حسابي عصباني مي شدم توسردت نيست؟

احساس سرما مي كنم كاپشنم را رويم مي كشم.

ـ چرا بايد عصباني باشم؟

دستهايش را زير سرش ميگذارد و مي گويد: عصبانيت هم داره، يعني اگه من جاي تو بودم حسابي عصباني نمي شدم؟

مي گويم: چيز عجيبي نيست، يك چيزي مثل بقيه چيزهاي عالم.

مي گويــد: ساده اي خيلي ساده اي.

مي گويم: چيز غريبي نيست، تنها من و تو عاشق يك نفر شده ايم.

وسط حرفهايم مي پرد.

ـ همان مثلث قديمي

پايم خشك شده است، دلم ميخواهدپايم را بكشم، سرش را محكم روي پايم فشار مي دهد.

ـ دوستش داري؟

ـ تو چي؟

ـ مــــــن؟ نمي دونم، فقط مي دونم، فقط مي دونم…

ـ چي مي دوني؟

ـ ولش كن، حال داري؟

پايم را مي كشم سرش از روي پايم مي افتد، بلند مي شود و سراغ آتش مي رود، آتش را الو ميكند و همانجا كنار آتش چمباته مي زندصداي پارس سگــــها از دور دستها بلند مي شود كوه مثل سايه اي كه خوابيده باشد جلويمان ايستاده است.

مي گويد: مي ترسي؟

مي گويم: خوابم مي آيد، بذار بخوابم.

مي گويد: من مي ترسم از اين كوه از اين سايه ترسناك، از همه چي مي ترسم ببين ماه چقدر قشنگه، تازه دراومده توي قرص كامل ديوونــــه ها راه مي افتن و آدم مي كشـن بعضي ها هم…

مي گويم: خيالاتي شدي، اگه كوه رو دوست داشته باشي كوه هم دوستت داره

مي گويد صداي زوزه مياد، گرگه ياسگ؟

حوصله ام سرمي رود بلنـــد مي شوم، خوشحال مي شود، برايم چايي مي ريزد، داغا داغ سرمي كشم.

متعجب مي پرسد: چطوري؟

ـ چطوري چي؟

ـ هيچي فقط بايد فكر كني داغ نيست همين

كنار آتش دراز مي كشد، آتش نصف صورتش را روشــــــن مي كند، قرمز شده است.

مي گويد: دختره رو ديدي برامون دست تكون داد؟

مي گويم: بي خيالش همه همين جوريند.

مي گويد: دنبالش مي رفتيم بهتر بود.

مي گويم: با مادرش بود دردسر داشت.

مي گويد: دردسر خوبه، اگه اينجوري باشه

دوباره چايي مي ريـــــزم و مي گويم: تو چرا نرفتي؟

مي گويد: حوصله اش رو نداشتم، دختر باشي و سيگار بكشي، تازه اين كه چيزي نيست كبريت هم نداشت.

مي گويم: تو هم نداشتي

ـ داشتم، ولي مي خواستم…

ـ مي خواستي مال اونو قر بزني

مي گويـــــــــد: نه كه تو نمي خواستي!

ـ من! به من چه، مگه من سيگاري ام، اصلاً به جهنم تو خودت عرضه نداشتي وگرنه دنبالش مي رفتي

جيبهايش را مي گردد و بـعد مي پرسد: سيگار داري؟

سرم را تكان مي دهم انگار كه چيزي يادش آمده باشـــــد مي گويد: لعنتي يادم رفته تو ترك كردي و سيگار نمي كشي، كاش حداقل يه نخ داشتم

سيگار را به طرفش مي اندازم، سيگار را مي گيرد و مي گويد: اين پيش تو چيكار مي كنه؟

مي گويم: مال دختره است وقتي داشتي دنبال كبريــت مي گشتي، روي سنگ گذاشتش و گفت بده به اون.

سيگار را مي گيرد و آن را روشن مي كند، پك اول را كه مي زند سرفه اش مي گيرد.

ـ اين كه خيلي بدمزه اس، دختره چقدر بدسليقه بود اين زهر ماريه

و سيگار را داخـل آتش پرت مي كندمي پرسد: به چي فكر مي كني؟

مي گويم: هيچي!

ـ مگه ميشه به هيچي فكر كرد، من كه دارم به اون فكر مي كنم

ـ دختره رو ميگي؟

ـ نه بابا! دارم به رويــــا فكر مي كنم

ـ رويا؟

ـ آره خيلي وقته دارم بهش فكر مي كنم، يعني از همون روزي كه ديدمش همون روزي كه با تو اومده بود

مي گويم: تازه با هم آشنا شده بوديم، مي خواستيم با هم…

مي گويد: تو چرا عصبـــاني نمي شي؟ تو چرا نمي فهمي؟ من مي خوام رويارو ازت بگيرم، از تو، اون مال تو بود مي فهمي مال تو!

بلند مي شوم به آتش خيـره مي شوم، مي گويم: توي تموم قصه ها همين جوريه دو نفر عاشق يه نفر ميشن، بعد يكي بيشتر، شقه همين!

مي گويد: ولي اول تو عاشق رويا شدي، اون مال تو بود، تو هنوز هم بلد نيستي از اموالت دفاع كني

مي گويم: رويا مال من بود تا وقتي كه…

مي گويد: چي؟

مي گويم: بي خيالش، خوابم مياد، تو چقدر حرف مي زني؟

مي گويد: رويا دختر خوبيه، اما اون ديگه عاشق تو نيست، اون منو دوست داره خودش گفت

مي گويم: ولي اون اول منو دوست داشت، هيچ عشقي اول نميشه، داري خودت رو زحمت ميدي

مي گويد: تو ساده اي، خيلي ساده اي.

آتش دارد كم كم خـــاموش مي شود، بلند مي شود و دنبال هيزم مي رود، هيزمـها را كه مي آورد كنار آتش مي ريزد و توي آتش هيزم مي اندازد، آتش گر مي كشــــد، دوباره گرم مي شوم و پلكهــايم سنگين مي شود. باز هم مي رود تا هيزم بياورد مي گويم: بسه چقدر جمع مي كني؟

مي گويد: به تو ربطي نداره، ميخوام همه هيزمهاي اينجارو جمع كنم، تو بگير بخواب.

هيزمها را مي آورد و روي بقيه هيزمها مي ريــزد بالاي سرم مي ايستد ، نگاهم مي كند و مي گويد: امشب چرا اومديم اينجا توي اين كومه، توي اين… اسمش چي بود؟

مي گويم: اشكفت سلمان، مال دوره عيلاميها.

مي گويد: هر كي! اصلاً چرا اومديم، من خسته شدم

مي گويم: يادت مياد اولين بار اينجا

نگاهش را مي گـــيرد و راه مي افتد و روي تخته سـنگي مي نشيند.

ـ حسابي كتك خورده بودم و تو فقط نگاه مي كردي

ـ مي خواستم حسابي كتك بخوري، آش و لاش شده بودي

ـ مرتيكه احمق به دختره متلك گفت، جري شدم و من هم حسابش رو رسيدم

ـ آره حسابي كتك خورده بودي، اون روز رويا هم بود

مي گويد: داشت مي خنديد، بعد كه صورتم رو ديد ناراحت شد و زخمهام رو پاك كرد چقدر آروم اين كار رو مي كرد، حس كردم تموم زخمــهام خوب شده

مي گويم: رويا هميشه همين جوري بود

زيپ كاپشنش را مي بندد و مي گويد: براي همين عاشقش شدم

مي گويم: ولي اون مال من بود

مي گويد: مال تو بود ولي منو مي خواست

مي گويم: زهي خيال باطل

بلند مي شــــود، كنار آتش مي آيد

ـ سردم شده خيلي سردم شده، چايي هست؟

برايش چايي مي ريزم چايي را داغا داغ سر مي كشد، دهانش مي ســوزد، ليوان از دستش مي افتد، ها مي كند هنوز هم دهانش مي سوزد، دوباره چايي مي ريزد و با سروصدا مي خورد و چشم مـي دوزد به چشمهايم

 ـ من بدم نمياد، هر چقدر ميخواي سروصدا كن

مي گويد: ولي قبـــــلاً بدت مي اومد تف مي كردي اه اه…

ادا در مي آورد. مي گويم: حالا ديگه خيلي چيزها فرق كرده، ديگه برام اهميتي نداره

چايي را توي آتش خــــالي مي كند و مي گويد: اصلاً براي چي اومديم توي كوه لعنتي؛ من كم كم دارم عصباني ميشم، لعنتي حرف بزن

مي گويم: ساكت باش و فقط گوش بده

صداي جغدي از دورها مي آيد، مي ترسد، خودش را به من نزديك مي كند و مي گويد من مي ترسم از جغد، از تاريكي، چرا اومديم اينجا

مي گويم: بخاطر رويا

ـ رويا؟

ـ آره، بايد همين امشب همه چي تموم شه

ـ همين امشب؟ باشه، من حاضرم، دوئل بكنيم؟

مي گويم: نه! يه چيز ديگه

ـ معامله؟

 مي گويم: آره، پيشنهادي داري؟

حالت مـــتفكرانه به خودش مي گيرد

ـ تو خيلي ساده اي، ساده اي، توي تموم معامله هات شكست خوردي

مي گويم: اين هم سرش

مي گويد: رويا! اون تو رو دوست داره، اون اول عاشق تو بود

ـ ولي بعدش تو رو بيشتر دوست داشته

مي گويد: بــــــاشه معامله مي كنيم، سر رويا معامله مي كنيم

مي گويم: چي؟

دســـــتهايش را بالاي آتش مي گيرد

ـ تو گذشته ات رو بده به من و رويا رو براي خودت بردار؛ خوبه؟

مي گويم: باشه، خوبه، معامله خوبيه، گذشته من مال تو و رويا مال من

مي گويد: از گذشته ات متنفري؟

مي گويم: نمي دانم

ساكت مي شود و زير لب آوازي را زمزمه مي كند

ـ يه چيزي رو مي دونستي؟

ـ چي؟

ـ اينكه رويا گذشته خوبي نداره، مي دونستي؟

ـ براي من گذشته رويا از وقتي شروع شده كه اونو ديدم

مي خندد و مي گويد: اون گذشته خوبي نداره، اون با چند نفر ديگه هم سروسري داشته، همچين هم پاك و معصوم نيست

مي گويم: هيچكس توي اين دنيا پاك و معصوم نيست، خودت كه يادت نرفته

برمي گردد و نگاهم مي كند و آرام مي گويد: راستش من بهت دروغ گفتم، راجع به رويا

مي گويم: مي دانم

مي گويد: اولين باري كه ديدمش قبل از اون روز بود كه با تو اومد اينجا، من قبلاً هم باهاش رابطه داشتم، تو خودت گفتي هيچ عشقي اول نميشه، رويا قبل از من هم با كـس ديگه اي بوده، مي دونستي؟

پهلو به پهلو مي شــــــوم و مي گويم: بي خيالش، حالا كه ديگه معامله كرده ايم، فكرش رو نكن، همه چيز گذشته، گذشته هم ديگه ارزش نـداره بي خيالش.

دراز مي كشد و سرش را روي پايم مي گذارد و زمزمه كنان مي گويد: تو باز هم باختي، معامله رو باختي

مي گويم: بي خيالش

مي گويد: چرا امشب اينجا اومده بوديم؟

مي گويم: نمي دانم، بي خيالش

مي گويد: تو خيلي ساده اي، خيلي ساده اي، تو معامله رو باختي

ـ بي خيالش، هميشه همين جوري بوده

مي گويد: رويا مال گذشته تو بود، تو اونو همين جوري باختي، تو ساده اي، خيـلي ساده اي

سرش را روي پـــــايم فشار مي دهد و چشمهايــــش را مي بندد. مي گويم: رويا مال هيچكس نيست مال اوني كه…

مي گويد: تو ساده اي، خيلي ساده اي

سرش روي پايم سنــــگيني مي كند پايم بي حس شده است دلم مي خواهد پايم را بكشم، اما او سرش را روي پايم فشار مي دهد، ماه بالاي اشكفت رسيده است و كوه مثل سايه اي ترسناك كه خوابيده باشد روبرويمان ايستاده است.  

 


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه/ کامران جباری

زخمی که دوباره دهن باز می کنه

کامران جباری 

 

صندلی های قسمت جلوی اتوبوس همه پُر بودند. من و چند نفری هم سرپا ایستاده بودیم. اما صندلی های عقبی ، به جز یک خانم که روی یکی از صندلی ها نشسته بود مابقی همه خالی بودند.

قیافه اش شبیه بازیگران هالیوودی ِدوره ی کلاسیک بود؛ باوقار و سرد؛ با آرایشی ملایم که روی صورتش محو شده بود . چکمه های قهوه ای روشن با شلوار جین ِپاچه کوتاهی به پا داشت .پالتوی قهوه ای به تن کرده بود و یقه اش را هم بالا زده بود. نرم و آرام،بی اینکه میمیک چهره اش بهم بریزد. آدامس می جوید و بیرون را نگاه می کرد... وقتی نگاهش را برگرداند ،من را دید که به او زُل زده بودم.

اتوبوس که توی ایستگاه توقف کرد، آدامسش را از دهانش درآورد و روی صندلی ِکنارش چسباند. و از اتوبوس پیاده شد.« کجا خانوم؟!؟! بلیطت رو بیار بده ! ». بی اینکه بایستد، رو به اتوبوس کرد و در حالی که عقب عقب گام برمیداشت ،انگشت شستش را به راننده که روی پله ی در جلویی ایستاده بود نشان داد. راننده ابروهای پرپشتش را در هم کشید وغرولندی کرد. بلیط های توی دستش را با حرص پاره پاره کرد و تا آمد پشت فرمان بنشیند و دکمه ی چفت شدن درها را بزند، من از در عقبی پایین پریدم و دنبالش رفتم...

 

 به یکباره رگباری تند باریدن گرفت ... از آن رگبارها که مردم را غافلگیر می کند و شهری را بهم می ریزد. همه می چپیدند توی پاساژها یا زیرطاقی ِ مغازه ها، ایستگاههای اتوبوس وکیوسک های  تلفن عمومی پناه می گرفتند. بعضی ها هم چیزی را روی سرشان چتر کرده بودند و این طرف آن طرف می دویدند... اما او هنوز خط سفید و ممتد حاشیه ی خیابان را لگدمال می کرد و جلو می رفت. دست راستش را تا نزدیک سینه های خوش فرم اش بالا آورده بود و کف دستش را رو به باران باز کرده بود.

داخل کوچه ای شد... دست چپش را مشت کرده بود و به دیوار سیمانی کوچه می کشید و می رفت... چند کوچه،پس کوچه دیگر را هم طی کرد.

توی کوچه ای تنگ ،تا داخل شدم جلوی اش خشکم زد. کنج یک درگاهی، منتظر آمدن ِمن شده بود...سگک ِ کمربندم را گرفت و من را کشید طرف خودش.چهره اش غمگین نبود اما چشمان درشتش خیس ِاشک بودند. گفتم « شما دارید گریه می کنید؟! » . صورتش را رو به باران گرفت و گفت « توی اتوبوس من رو نگاه می کردی » ... سر و ته کوچه را نگاهی کردم. هرچند که کسی آنجا نبود و فقط سروصدایی دور به گوش می رسید اما پشت پنجره ای نزدیک ،پیرزنی با عصا ایستاده بود که از پشت آن عینک ته استکا نی اش ،بروبر ما را نگاه می کرد. گفت « فراموش کن »! ...

جایی که ایستاده بودیم آب ناودان شرشر روی سر و صورتمان می ریخت ولی او از جاش تکان نخورد و سفت ایستاده بود... خیس شدیم ... چهره به چهره هم بودیم و هُرم نفس های تندمان می خورد توی صورت همدیگر که دستم را گرفت و من را با خودش برد...

 

 

شانه به شانه اش می رفتم که پرسیدم « کجا داریم می ریم؟...خونه ات؟ ». دستم را ول که نه، پرت کرد. جوری نگاهم کرد که توی دلم خالی شد. گفت: « برو گم شو! ». حتی دو-سه بار که به او نزدیک شدم و خواستم حرفم را اصلاح کنم و جوری دلش را به دست بیاورم، کیف دستی اش را توی سر و صورتم پرت کرد... « گورتو گم کن!...نمی فهمی؟!...چخه! ». مثل تکه چوبی سر جایم خشکم زده بود و زبانم به هیچ حرفی نمی چرخید و او کم کم از نگاهم دور می شد ...اما من پا پس نکشیدم و دنبالش رفتم...

 

 

جلوی خانه ای با سنگ های مرمر نارنجی رنگ ایستاد. کلید را توی قفل ِدر چرخاند، داخل شد و در را روی هم کوبید. بی درنگ خودم را به در رساندم. پشت در ایستاده بود. هرچند که با آن شیشه های ماتِ شبکه شبکه که آب باران هم روشان سُر می خورد، جز سایه ای درهم چیزی ازش پیدا نبود اما خودش بود. گفت « چرا شیشه رو نمی شکنی و قفل در رو بکشی ». کسی دور و برم نبود. کفشم را درآوردم. واکس ِقهوه ای روی کفشم نم پس داده بود و پنجه ی جوراب سفیدم را قرمز کرده بود...با  کفشم یک - دو بار نصف نیمه به شیشه ضربه زدم اما نشکست. صدای خنده اش را که شنیدم بی معطلی با پاشنه اش به شیشه کوبیدم... صدای شکستن و پایین ریختن تکه شیشه ها بلند شد.دستم را از لای شکستگی ها دراز کردم تو تا قفل در را بکشم که مچ دستم را گرفت و به سمت بالا کشید. ساق دستم به لبه ی تیز شیشه ی شکسته گرفت... ولی من دستم را بیرون نکشیدم و قفل در را باز کردم. در را به عقب هُل دادم و داخل شدم. روبرویم تکیه به دیوار ایستاده بود و به دست راستش زُل زده بود. با دست دیگرش که روی انگشت هاش خراشیده بودند به دکمه ی سردست پالتواش اشاره کرد و گفت « شُل شده! » و آن را از آستینش جدا کرد.

 

 

 

خون تا کف دست و چند انگشتم را قرمز کرده بود. روسری اش را باز کرد و دور زخم گره ای محکم زد. موهای کوتاه و سیاهش بی هیچ شانه مشخصی روی گوش های بی گوش واره و گردن سفید و بلندش شلال شده بود. یک دسته موی صافی که یک وری روی پیشانی اش ریخته بود و نوک پیچ ِ داسی شکل و قشنگشان می رسید به کمان ِابروش، با جلوه ای خاص خیس و براق به پیشانی و شقیقه هاش چسبیده بودند.

 

عمارت بزرگی بود. پر راه رو، پیچ در پیچ و پُر اتاق. هرچند که در ِبعضی از اتاق ها بسته بود اما خانه خالی بود. طوری که صدای قدم هامان توی راهروها می پیچید. نه کسی نه چیزی، جز یک صندلی ِلهستانی و یک تشک ابری بزرگ ، توی اتاقی که پنجره هاش با پرده های نارنجی پوشیده شده بودند. صندلی وسط اتاق بود و تشک یک وری به کنج دیوار تکیه داده شده بود.

تشک را انداخت وسط اتاق.سرامیک های سفیدرنگ کف اتاق آنقدر تمیز بودند که حتی ذره ای هم گردوخاک بلند نشد... همینطور که به من زُل زده بود دکمه های پالتواش را باز کرد و آن را پرت کرد روی صندلی . به طرف من آمد... انگشت هاش را روی دکمه ی بالایی پیراهنم گذاشت و تا پایین -روی کمربندم - همه را پاره کرد. کمربندم را باز کرد و از کمر شلوارم بیرون کشید... وقتی به طرف تک ستون توی اتاق رفت تا کمربندم را به ستون ببندد، پشتش به من بود. ... یکهو به طرفش کشیده شدم و دست هام را از پشت حلقه اش کردم... خواستم دکمه های شلوارش را باز کنم که با آرنجش من را پس زد... کمربند هنوز توی دستش بود. سر کمربند  را محکم توی مشت فشرد که من یک گام پس کشیدم.

 

پوزخندی زد. گویی فهمیده بود که به گمان ِ شلاق زدن ،عقب کشیده ام. گفت « نترس! دوست ندارم با کمربند کسی رو بزنم ... اما نمیذارم لذت درآوردن تکه تکه لباس هام نصیبت بشه »...

یک آن به خیالم آمد « گرگ باران خورده » ... اما وقتی تن به تن ِ هم ساییدیم و بدن های لخت مان درهم پیچید ... و تشک ِابری و سفید رنگ زیرمان خونی شد، شوکه شدم ... حتی تصورش را هم نمی کردم ...عین سکانسی از فیلم ِ« خیال باف ها » که « تئو » بازی را از خواهرش « ایزابل » برد و شرط کرد که جلوی چشمان ِاو « ایزابل » و « ماتئو » با هم عشق بازی کنند و...

هنوز روی تشک آرمیده بودیم و من نگاهم به پیچ و تاب ِ گچ بری های سقف بود که پرسیدم « اسمت چیه؟ ». صورتش را رو به من کرد... سگرمه هاش را در هم کشیده بود. بی اینکه حتی لب از لب وا کند روی پهلوش چرخید و به من پشت کرد. گفتم « من که چیز بدی نگفتم! فقط اسمت رو پرسیدم ... تو نمیگی، من میگم... اسم ِمن.» حرفم تمام نشده بود که یکهو به طرفم برگشت و دستش را روی دهانم گذاشت... آنقدر فشار داد که مجبور شدم انگشتانش را گاز بگیرم. چند کشیده توی صورتم زد... دست هاش را گرفتم و سرش داد زدم. تمام بدنش می لرزید. یک پارچه عصب بود. نفس نفس می زد و فحشم می داد « کثافت ، کلاش ، هرجایی ، روباه »... چنان لب و دندان هاش را روی هم فشار میداد که کلمات قرص و محکم با آب دهانش توی صورتم پرت می شد. لب پایین اش می لرزید و رگ آبی رنگ  زیر چشم چپش ورم کرده بود و می پرید ...

- اسم من رو می خوای چه کار ها؟! می خوای عاشقم بشی؟ ...عاشقم می شی و از حال می ری... به هوش که میای با هم ازدواج می کنیم. تشکیل خانواده میدیم به شرط ِ دُم نرم و نازک! و این یعنی یه عشق ِپاک...وقتی می ریم توی کلبه مون ، خوراک ِ سه ماه رو یک جا تهیه می کنی، بعد زنگ ِ در رو قطع می کنی و فیش تلفن رو می کشی... با هم می خوریم، با هم می خوابیم، با هم می شاشیم... که

یهو توی کلبه مون که سایه بانش همه عشق! یه چاه ویل پیدا میشه. لیوانا می شکنن، بشقابا لب پَر میشن، صدای زنگ در و تلفن بلند میشه. شبی، نصفه شبی ام روی تخته خواب، تنگ ِبغل ِلختِ همدیگه، تو من رو با اسم یه سلیطه ی دیگه صدا می زنی! ... کی بود ؟ کی بود؟ منم ،منم ،بز زنگوله پا، چار سُم دارم روی زمین، یه دُم دارم توی هوا... وبچه دار میشیم. من میشم مامان، تو میشی بابا! و ما به بچه هامون یاد میدیم که چراغ سبز چیه، چراغ قرمز چیه ... پسرمون مهندس عمران میشه با تخصص فاضلاب شهری ، دخترمون دکتر زنان زایمان با تخصص سقط جنین. به به! حقشه که هی بهم افتخار کنیم، آخی! ...

از جایی حین حرف زدن از روی تشک بلند شده بود. توی اتاق هی  این طرف و آن طرف می رفت، حرف می زد ودلقک بازی درمی آورد و لباس های من را از گوشه کنار جمع می کرد... لباس هام را که یک جا توی بغلش گرفته بود، ریخت روی من « بپوش! ».

من که لباس هام را می پوشیدم، خودش همان طور لخت روی صندلی ، کنار تشک ، نشسته بود. یک پا را روی پای دیگرش انداخته و بالا تنه اش کمی مایل به جلو بود. طوری که می شد مهره های پشتش را تا انحنای ِکمر باریکش با سرانگشتانم لمس کنم... سیگار می کشید و خیره مانده بود به تابش ِزرگون  خورشید که هم چون توده ای نورانی و درخشان ، پشت پرده ی نارنجی ِ پنجره سد شده بود ...

 

 شماره تلفنم را روی کارتی نوشتم و به طرفش گرفتم... خاکستر سیگارش را تکاند و گفت «من ام مثل بقیه زن ها ، عرق می کنم، سُرفه می کنم ... دلت برام تنگ نمیشه... بیرون که رفتی، در رو پشت سرت چفت کن » . گفتم « پس ، پس لااقل یه نخ از سیگارهات رو به من بده... قد دود کردن یه نخ سیگار می مونم و بعد می رم ». گفت « نمی فهمی! ... زندگی من و تو تموم شد ...برو!... می خوام تنهایی سیگارم رو دود کنم ».


بوی درمانگاه حالم را بهم مي زد. زل زده بودم به زخم روی دستم که با نخی آبی رنگ بخیه شده بود... جای ِ زخم را می خاراندم تا لذت ببرم که پرستار آمد . دستی روی زخم کشید و گفت « خوب جوش خورده ... کاملاً دهن بسته ».

گلوله ی پنبه را زیر دهانه بطری بتادین گرفت و بتادین را روی پنبه ریخت ... رنگ قهوه ای خیلی زود سفیدی پنبه را فرا گرفت. پرستار پنبه ی آغشته به بتادین را روی زخم کشید ... چند مرتبه این کار را تکرار کرد، طوری که تمام زخم و اطراف آن رنگ نارنجی گرفت . یک سر نخ بخیه  را با پنس پاره کرد و سر دیگرش را با پنست کشید. دردی توی جانم پخش شد ... لرزی به جانم افتاد که تمام تنم جمع شد و موهای ِ روی دست هام سیخ شدند ... چشمهام پُر ِاشک شده بود که پرستار با لبخند پرسید « درد داشت؟! » گفتم « میشه نخ بخیه ام رو بدید به خودم؟ » ...

از درمانگاه یک راست به خانه برگشتم، روسری ای را که هنوز همانطور خونی باقی مانده بود برداشتم و به سراغ ِ همان عمارت ِ سنگی نارنجی رفتم.( تنها نشان و ردی که از او داشتم ) ...

مردی دم ِ در ، شیشه ی شکسته را تعویض می کرد ... چند نفر از یک وانت بار مبل پیاده می کردند و داخل همان خانه می بردند ... زن و مردی جوان هم که شانه به شانه هم ایستاده بودند ، نظاره می کردند که حین ِ پیاده کردن بار ، مبل ها به جایی گیر نکند...

روی صندلی ، روبروی آینه قدی و قاب سفید دیوار اتاقم نشسته ام ... تیک تاک ِ ساعت دیواری توی سرم موج می خورد ... متوجه می شوم که گردن آویزم به گردنم نیست، سر می چرخانم به سوی تخته خواب، روی ملحفه های سفید ... یک دکمه سردست  که رنگ و روی اش رفته ، جایی از لبه اش ترک خورده و کهنه شده است ... نخ آبی اش را که پاره شده ، گره می زنم و دو مرتبه به گردنم می آویزم. برمی گردم کنار آینه، گوشی تلفن را برمیدارم که صدای پسرم را می شنوم ... گرم ِ خوش و بش کردن با دختریست:

 

-         میگم حواست هست؟ نکنه کسی مچمون رو بگیره؟

-         نه ، خیالت تخت... مامان که رفته قهر... بابا هم که توی اتاقش دَمر خوابیده روی تخت...

-         من حالم از مامان بابام بهم میخوره...دیشب که رفتم سرِیخچال آب بخورم، لایِ درِاتاق خوابشون باز بود...دیدمشون...

 

 

کامران جباری

بهمن 86

 

 


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه / علی اصغرحسینی خواه

فنجان هاي نَشُسته

علی اصغر حسینی خواه

 

 

خرده هاي شيشه، كف راهرو پخش شده اند. چوب رختي، همراه چند تا لباس و حوله افتاده است روي صندلي، كنار شومينه. و تلويزيون را همين جور روشن گذاشته و رفته. بوي سيگار با عطر ملايمِ خشبو كننده اي، توي فضاي راهرو مخلوط شده است؛ انگار سعي كرده بويش را با هر چيزي كه توانسته از بين ببرد.

كفش هايم را از پام در مي آورم و دمپايي ها را مي پوشم. دقت مي كنم خرده شيشه ها، از كناره ي دمپايي پايم را نبرند. ولو  مي شوم روي كاناپه، روبه روي تلويزيون. پاهايم را يكي يكي بلند مي كنم و جوراب هايم را بيرون مي كشم و پرت مي كنم گوشه اي، كنج خانه. تلويزيون، اخبار ساعت هشت و نيم را نشان مي دهد. حوصله ي مزخرفاتش را ندارم. صدايش را كم مي كنم و بلند مي شوم، مي روم سمت پيشخان آشپز خانه. سماور خيلي وقت است جوش آورده و فقط كمي آب ته اش باقي مانده. فنجان دم دستم را كه لكه هاي زرد چاي ته آن باقي مانده، بر مي دارم. احتمالاً نرگس با آن چاي خورده و پرتش كرده اينجا، روي پيشخان. كمي آب داغ داخلش مي ريزم، مي چرخانم اش و بعد آب اش را پرت مي كنم سمت ظرف شويي. آب مي ريزد روي لبه ي ظرف شويي و قسمتي از اجاق گاز. براي خودم چاي مي ريزم و دوباره برمي گردم سمت كاناپه.

از كارهايش سر درنمي آورم. اين چند روزه اوضاع اش بدتر از هميشه شده. كم كم دارد كلافه ام مي كند. عادت هم ندارد حرفي بزند. فقط مي زند به ديوانه بازي.

مدتي ست كف پايم درد مي كند. همين طور كمرم. از اول صبح تا آخر وقت ، بايد سر پا بايستم پاي ماشين چاپ. و كاغذ به خوردش بدهم و صفحه اش را عوض كنم. حداقل اگر مي شد كمي بنشينم و استراحت كنم، كار كردن برايم سخت نبود. راستش اوايل كار كردن در چاپخانه را دوست داشتم. ولي بعد كلافه ام كرد. از صبح تا شب، سر و كارم با كاغذ است و جوهر و ماشين چاپ و سر و كله زدن با مشتري و هزار جور بدبختي ديگر. چند باري هم با صاحب كارم دعوا شده ام؛ سر حقوق و اضافه كاري و اين جور چيزها. وقتي هم مي آيم خانه، فقط به اين فكر مي كنم كه زودتر چيزي كوفت كنم و كپه ي مرگم را بگذارم.

خسته شده ام. مي خواهم دنبال كار تازه اي بگردم كاري كه حداقل نيمه وقت باشد. با حقوقي بخور و نمير.

خيلي دلم مي خواهد مغازه اي چيزي از خودم داشتم كه دستم را به دهانم مي رساند. و هر وقت دلم خواست قفلش كنم و با نرگس بزنم بيرون. لعنتي چاپخانه هم كه جمعه و شنبه سرش نمي شود. بعضي وقت ها، به خاطر اينكه سفارشات مشتري را بايد صبح تحويل بدهم، مجبورم تا نيمه شب كار كنم.

به خاطر همين چند باري سراغ آگهي روزنامه ها رفته ام. به شركت هاي زيادي سر زده ام؛ مدرك مي خواهند و آشنا. كه من هيچ كدامشان را ندارم.

وقتي من نيستم؛ نرگس تمام مدت روز توي خانه تنها مي ماند. خودش را با كارهاي خانه سرگرم مي كند، و با كتاب خواندن. گاهي هم مي بينم كه چيزهايي مي نويسد و بقيه ي روز، يا پاي تلويزيون است يا كامپيوتر. زياد توي كارهايش دخالت نمي كنم؛ وقتي مي نويسد يا وقتي پاي سيستم اش است. اوايل فكر مي كردم به خاطر اين است كه دست زدن به كامپيوتر و يخچال و لباس شويي من را ياد قسط هاي تل انبار شده ام مي اندازد. ولي بعد ديدم، نه؛ نرگس، خودش طوري رفتار مي كند كه من مزاحم اش نباشم. مدتي ست انگار غريبي مي كند. خصوصاً وقتي مي نويسد.

در مورد سيگار كشيدن اش چيزي نگفته ام. خودم را زده ام به نفهمي. دوست ندارم مقابل اش بايستم و مچ گيري كنم. فقط دوست دارم يك جوري به او بفهمانم، حداقل توي خانه سيگار بكشد. دوست ندارم كسي زنم را توي كوچه و خيابان با آن سر و وضع ببيند. نه اينكه كلاً از سيگار بدم بيايد، نه. خودم هم گاهي اوقات تفريحي كامي مي گيرم. اما نمي خواهم عادت كنم. نه من نه او.

بلند مي شوم و دباره فنجان را زير شير سماور مي گيرم. و بعد سماور را خاموش مي كنم. وقتي سمت كاناپه بر مي گردم؛ چوب رختي را كه روي صندليِ جلوي پايم افتاده بلند مي كنم ولي لباس ها را همان طور مي گذارم تا بعد.

دوست دارم مدتي را توي اتاقم تنها باشم. حداقل يكي دو هفته. و به هيچ چيز فكر نكنم. بخوابم. بيدار شوم و زل بزنم به ديوار و دباره بخوابم.

يادم باشد صبح زود، قبل از رفتن به چاپخانه، سري هم به بانك بزنم. فيش بانكيِ آزمون استخدامي را بايد واريز كنم و همراه مداركم بفرستم برايشان.

بلند مي شوم و فنجانِ خالي را مي گذارم روي پيشخان. كم كم تعدادشان زياد شده. حالا درست پنج فنجان و سه ليوانِ نَشُسته روي پيشخان است. گاهي نرگس بعد از اينكه چاي يا قهوه اش را خورد، مي زند يكي شان را مي شكند. درست مثل حالا كه خورده شيشه ها از پاي آشپزخانه تا كنار در راهرو پخش شده اند.

گرسنه ام شده. مي روم سمت يخچال و درش را باز مي كنم. چيز زيادي داخل اش پيدا نمي شود؛ فقط چند كيلويي ميوه ي مانده و يخ زده، چند بسته حلوا شكري و يكي دو قوطي كنسرو. من كه نيستم، گاهي نرگس از بيرون خريدي مي كند تا چند روزي يخچال مان پر بماند. اين دو سه روزه هم كه اوضاع اش از هميشه بدتر شده. بايد هم يخچال اين طور خالي باشد.

يكي از حلوا شكري ها را برمي دارم، همراه تكه اي نان يخ زده. مي برم شان توي هال و روي ميز عسلي مي گذارم. كارد كثيفي را از لاي ظرف هاي نَشُسته ي ديشب پيدا مي كنم. مي گيرم اش زير شير آب داغ تا تميز شود. و دباره برمي گردم توي هال. خودم را ول مي كنم روي كاناپه ي روبه روي تلويزيون. كنترل را برمي دارم و شبكه ها را مي گردم. يكي از شبكه ها، سريالي پخش مي كند. اسمش را نمي دانم. تا به حال، هيچ قسمتي را ازش نديده ام. مي گذارم باشد، و صدايش را كمي زياد مي كنم. بسته ي حلوا شكري را پاره مي كنم و با كارد مي افتم به جانش. تكه هايي از آن را مي كنم و مي گذارم لاي نانِ فانتزيِ يخ زده. خيلي خشك است؛ از گلويم پايين نمي رود. كاش لااقل سماور را خاموش نكرده بودم، تا حالا، يك فنجان چاي داغ داشته باشم.

بنظرم سريال، در مورد زني است كه براي پيدا كردن مردي به يك شهرِ شمالي رفته. زن توي جاده است و از شيشه ي اتوبوس، درخت ها و مزرعه هاي كنارِ جاده را نگاه مي كند. و بغل دستي اش كه دختري شمالي است با ظاهر همان طرف ها، در مورد آن شهر برايش حرف مي زند. فكر كنم مي گويد، رامسر.

بالاخره ترجيح مي دهم حلوا شكري را خالي- خالي بخورم تا با اين نان يخ زده. شيريني اش ته گلويم را مي زند. دوست دارم بروم و يك قلوپ آب داغ ببرم توي گلويم. آخر سر هم بي خيالِ خوردن اش مي شوم. باقي مانده ي حلوا شكري را مي گذارم توي بسته و نان را مي گذارم رويشان تا مورچه اي چيزي سراغشان نيايد.

زن از اتوبوس پياده مي شود و چمدان اش را در دست مي گيرد و به زور دنبال خودش مي كشد. راننده اي دنبال اش است و هي مي گويد خانم تاكسي. خانم تاكسي نمي خوايد؟ زن توجهي نمي كند و راه خودش را مي گيرد. به سمت خيابان اصلي مي رود. توي راه شانه ي يكي دو نفري به او مي خورد و هولش مي دهد به اين طرف و آن طرف.

چشمم مي افتد به روزنامه اي كه ديشب خريده بودم و نخواندم اش. گذاشته بودم براي بعد از شام. اما خيلي زود خوابم برد. برش مي دارم و ورق مي زنم. دنبال آگهي استخدامي چيزي مي گردم. خبرها مال ديروزند و شايد زياد به دردم نخورند. هرچند من از عالم و آدم بي خبر مانده ام. هركدام را كه مي بينم، پرت اش مي كنم روي عسلي و صفحه ي بعد را نگاه مي كنم. يكي دو تا آگهيِ ريز و درشت، در مورد بازارياب و توزيع كننده ي سيار داده است، اما به درد من نمي خورند. آخرين برگه ي روزنامه را   مي گذارم روي عسلي و دوباره زل مي زنم به تلويزيون.

زن نشسته است روي نيمكتي، وسط پارك. و دارد ساندويچي را با حرص و ولع زيادي مي خورد. همزمان، نگاه مي كند به آدم هايي كه از كنارش رد مي شوند. انگار در همه ي آنها دنبال چيزي مي گردد.

پا مي شوم حس مي كنم خانه بد جوري سوت و كور شده. جعبه ي نوار كاستي را كه كنار تلويزيون است، برمي دارم. و يكي شان را مي گذارم توي ضبط صوت. آهنگي از سلن ديون است. يادم مي آيد يكي دو بار قبلاً، نرگس اين ترانه را گذاشته. صداي لطيفي دارد و به فضاي خانه حال و هواي ديگري مي دهد. مي روم سمت كاناپه و كنترل را برمي دارم تا تلوبزيون را خاموش كنم. زن حالا دارد با مردي حرف مي زند و عكسي را كه فكر مي كنم يا شوهراش است يا برادرش، به آن مرد نشان مي دهد.

بي خيالِ ادامه ي سريال مي شوم. خاموشش مي كنم و كنترل را پرت مي كنم روي كاناپه. مي خواهم بروم سمت آشپزخانه، تا كمي قهوه درست كنم. كه صداي قفل در مي آيد. نرگس است. مي آيد تو و سلام مي كند. مراقب خرده شيشه هاي زير پايش نيست. مي آيد سمت آشپزخانه و يكي دو پاكت و نايلونِ پر، كه سنگين هم  بنظر مي رسند را مي گذارد روي پيشخان. كنار فنجان هاي نَشُسته. 

وقتي از كنارم رد مي شود تا برود توي اتاقش و لباس اش را عوض كند؛ بوي تند سيگارش را حس مي كنم. فكر كنم احتمالاًتوي تاريكي كوچه ي نرسيده به خانه، يكي دو نخ سيگار مي كشد. يك بار كه از سر كار برمي گشتم؛ از دور قيافه اش را شناختم و نور قرمز سيگارش را ديدم. تا فهميد منم، سيگارش را پرت كرد توي جوي آب. نمي دانم چرا آن لحظه دوست داشتم حداقل يك نخ سيگار باهام بود كه مي رفتم جلويش و روشن مي كردم و دو تايي با هم مي كشيديم و توي تاريكي كوچه قدم مي زديم.

لباس هايش را عوض كرده. موهايش بدجوري ژوليده شده اند. رنگي هم به چهره اش نمانده. زير چشم هايش هم گود رفته است. يك راست مي رود سراغ كامپيوتر و مي نشيند پشت ميزش.

برمي گردم روي كاناپه و به روزنامه هاي روي عسلي نگاه مي كنم. يكي از صفحه ها را برمي دارم. بايد دنبال يك شغل نيمه وقت بگردم.

 

 


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه/مصطفی میرزایی

فال

مصطفی میرزایی

 

 

سال جديد ... فال جديد...امسال سال خوشبختيه.

ريشهاي حنايش رو ميخارونه و اطرافشو نگاه ميكنه.

_ امروز كسادِ... مشكله چيزي گيرت بياد. كسي دستش رو از جيبش بيرون نمياره .. آخه سردشون ميشه.

سينه اش رو به دسته چرخش مي چسبونه و ياعلي    ميگه وچرخ رو هُل ميده جلو.

معلوم نيست آفتاب كجاي آسمونه. رفت و آمد مسافرها و مسافر برها و داد و هوار شاگرد شوفرها و بوق هاي جور واجور اتوبوس ها مثل هر روزه. صداي زنجير چرخِ دور لاستيكهاشونم همينطور.

بعضي ها دستاشونو تو جيب شلوارشون يا زير بغلشون كردنو به طرف سالن مي دوند ، اونايي هم كه بار و بنديل دارند چند قدم كه راه ميرند ،واميسن و هو مي كنند وسط دستهاي جمع شده و سرخشون. دمپاي هام خشك شدند. مرغ عشقمو با خودم نياوردم. ديروز سردش شده بود. نوك پاهايم سِر شده.

پوتيني گلي با بندهايي نامرتب كه يكي در ميون از داخل سوراخ ها رد شده اند.باقيِ پولش رو نميگيره و آروم حركت مي كنه . روي اولين نيمكت سيماني كنار انبار ميشينه. كيفش رو روي زمين نمدار و روغني ميزاره و پاكت رو پاره ميكنه. دوست دارم بدونم  تو فالش چي نوشته. شايد بخونه ، پرتش بدهد بره . شايدم نه، تاش بزنه و بزارتش توي جيبش .خيلي ها وقتي ميخونند  سرشونو بالا وپايين ميكنند و لبخند ميزنند.بعضي وقت ها فكر مي كنم آقام خيلي حاليشه... نكنه راستي راستي سرش در ميره و رو نميكنه ...؟ ولي نه... آقام هيچي حاليش نيست... هيچي. اين مردم هم يكي مثل خودشن . چه مي دونند اين فال حافظ نيست و چرت و پرت هاي  عالم نعشگيِ يه آدم معتادي آواره ي به درد نخوره. كلاهش رو تا روي ابروهايش پايين مي كشه . نقاب، صورتشو ميپوشونه. خم ميشه و از لابه لاي ساكش يه دسته كاغذ بيرون مياره.صورت يخ زده و پر موش رو لاي يقه اش قايم مي كنه از درز نقاب كلاه و يقه اُورِ خاكي رنگش خيره به كاغذها ميشه. بخار دهانش نرسيده به كاغذ ها محو ميشن. كاغذها رو لاي دوتا زانوهاش ميذاره .لبه دستكشش رو تا ميزنه و ساعتش رو نگاه مي كنه.

پولش داخل دستم خيس شده. گرسنمه  . دستا و پاهام يخ كردن. خوبه با اضافه پول نون قندي و يك ليوان شير بخرم... ولي امروز كساده. شايد ديگه پولي دشت نكنم. بهتره تا سر ظهر صبر كنم ... به چك و لگد هاي آخر شب آقام نمي ارزه.

فالش رو چند بار ميخونه . با خودكار چيزي روي كاغذ مي كشه.

-          امروز روز خوشبختيه... بيا نيت كن فالت رو بگيرم ... فال ، فاله حافظه...

نگاهم ميكنه و سرشو برام تكون ميده.

همه مه شكن ها و لامپ ها توي حياط رو روشن كردن.كلاهش رو بر مي داره و نگاه به آسمون مي كنه. آب روي صورتش رو پاك مي كنه. كلاه پشمي سبز رنگي رو سرش ميذاره و تا روي لاله گوشش پايين مي كشه. كيفشو هُل ميده زير صندلي . چشم توي محوطه مي چرخونه و شروع مي كنه به باز كردن نخ هاي مشكي پوتين كهنه اش.

بهتره جعبه فالم رو بردارم و برم . امروز اصلن روز خوبي نيست.  صداي آقام مياد .داره صدام ميكنه . صداش توي آژير پر قوتي گم ميشه . حتما ترياكش تموم شده . و الا اين وقت روز...نكنه دنبالش كردنواين آژير واسه آقامه. . پسر هم بلند ميشه و نگاه مي كنه . دنبال آقام مي گردم . نمي بينمش . كفشهاشو ميندازه و شروع مي كنه به دويدن .(( ايست )) ماشيني با سرعت از كنارم رد ميشه. آقام فحش ميده و به طرفم مياد .صداي بوق اتوبوس ها گيجم كرده . مردم پا به پاي سرباز ها ميدوند . برف زمين رو سفيدتر مي كنه.هيچكس دستشو توي جيبش نكرده. فحش هاي آقامو واضحتر مي شنوم. صداي شليك گلوله اي توي محوطه منعكس ميشه. باد برفها رو محكمتر به زمين مي كوبه . كف دستهام يخ كرده.

اشك هاش روي صورت رنگ پريده اش رد گذاشته .زل زده به من .لبخند نميزنه ولي سرشو تكون ميده.پاهاش روي زمين كشيده ميشه و برف هاي روي زمين رو جمع مي كنه . برف پاكن كه روشن شد ... هنوز گريه ميكرد . نگاهش رو به اولين صندلي سيماني نزديك انبار انداخت. برف جاي لاستيك هاي ماشين رو پر ميكنه. مردم دستشونو زير بغلشون ميكنن و به طرف سالن مي دوند.

كاغذا همه خيس شدن و رنگ دادن . روي نيمكت كاغذ فال بود و خودكاري سياه.

(( صاحب فال از كاري كه كرده اي خرسند باش ، زيرا به مراد دلت خواهي رسيد و به زودي كسي را كه در انتظارت هست، ملاقات ميكني ))

آقام مچ دستمو مي گيره.

 بالاشم نوشته بود (( فقط به خاطر تو  فرار... ))

صورتم داغ ميشه.

 

 


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه / احمد بیرانوند

شیخ روزبهان را با الف ولام می نویسند

 احمدبیرانوند

 

البته من این جور داستان نمی نویسم . یعنی این جور می نویسم ولی آن جور که شما فکر می کنید نمی نویسم. من با این جور نوشتن شبیه می شوم . شبیه آن جوری که او می نویسد. یا شبیه ان جوری که او می خواهد. دقت کنید این او ، «هو» نیست. لیلاست. لیلا دوست من است البته در این لیلا هیچ گونه ایهام یا مجازی وجود ندارد ویا شما نمی توانید این لیلا را لیلی بخوانید که بعدها به مجنون ربطش بدهید . این لیلا خود لیلاست و هیچ تحفه ای هم نیست و یک جور هایی هم هست. دوستی من ولیلا الزاما عاشقانه نیست قرار نیست عارفانه هم باشد یک جور هایی است که جور در نمی اید. ولی شما خواهشاً دخالت نکنید. یک جوری خودمان حلش می کنیم . لطفا ادامه ی روایت را دنبال کنید . بله می گفتم همه چیز از «شیخ روزبهان » شروع شد.
گویند شیخ روزبهان ان صاحب اسرار،ان رهیده ا ز اغیار،گزیده ی خلایق و مغروق بحر حقایق روزی چشمش به زنی صاحب جمال بیوفتاد و دل در گرو او بنهاد. چنان که چو شیخ صنعان از خلق فارغ گشتی و شیدایی پیشه کردی. جماعت مریدان چو حال وی بدیدند زن بیافتند و شرح شیخ بگفتند. زن چو کرامات و کمالات ومقامات شیخ شناخت به رضاء ،خویش به محضرش رسانید ودر مجالس وعظ و شور شیخ حاضر شد تا بدان جا که شیخ اسوده گشت و نور جمال زن در نظرش کور شد. و چون دگربار خویش بیافت قصد حق کرد و از ان قصد سوی محبوب شد... . نه اشتباه نکنید داستان به هیچ وجه عرفانی نیست چرا که قرار نیست ما به چیزی برسیم همان طور که معلوم نبود شیخ روزبهان به چیزی رسید یا نه. لیلا معتقد است که اصولامن مسئله را بزرگ کرده ام . ولی باور کنید من حتی مسئله را هم نمی دانم و فقط مطمئنم که با دیدن دختر های زیادی زوارم در رفته است . شما می توانید مرا جلف بخوانید ولی جسارت مرا در زبان وشیوه ی نوشتن داستان نمی توانید انکار کنید. چون من ان قدر مستدل می نویسم که حتی لیلا هم جا خورده است . لیلا نمی داند که شیخ روزبهان می تواند اول مشغول و عاشق زن باشد بعد تصادفا یا به مشیت در یک شب و حتی یک روز چشمش به خدا بیفتد و شیدا شود .ان گاه مریدان خدا را بیافتندی و شرح شوق شیخ با او بگفتندی وچون حق عزوجلاله کمالات و کرامات شیخ بیافت و بشناخت در محضر وعظ و شور شیخ حضور یافتی . وشیخ چون زمانی به مصاحبت حق مشغول گشت دلش دو صد چندان انس یافت ،چنان که جمال زن روز به روز در نظرش رنگ باخت.اما لیلا این معنی بر نتافت که او کجا وسخن اسرار کجا . به شما حق می دهم .عناصر داستان چنین می نماید که داستان یک روایت نیمه فمینیستی با رگه های طنز چخوفی باشد .البته نمی توانیم به خاطر تم هایی که در روایت وجود دارد و همین طور ابتکاراتی که در زبان داستان شکل گرفته گرایش فرمی داستان را نادیده بگیریم .من به سیگار خوش بین نیستم ولی مرا محق بدانید که با وجود پریشانی محتوایی که در نوشته ام دیده می شود حضور یک سیگار الزامی به نظر می رسد . برای این که تبلیغ محصولات کار خانه ا ی خاص محسوب نشود از عنوان کردن نوع سیگار خودداری می کنم وان را به سلیقه ی مخاطب وا می گذارم . که این خود

رسیدن به درجه ای از تاویل و فرا روایت و ساختار شکنی است. لیلا با ساختار شکنی موافق نیست و دلش می خواهد همه چیز سر جای خود باشد . اما زود جای خودش را فراموش می کند و از این وان نشانی اش را می پرسد با توجه به شرایط مذکور او دیگر جایی پیش شیخ روزبهان ندارد و همین طور بعید می دانم که حوصله ی ظرافت و نازک اندیشی های دختران هندو را داشته باشد و گرنه می توانست با ان چشم خمارش معشوقه ی بیدل یا صائب شود. لیلا خیلی چیز ها می تواند باشد که نیست . برای همین من در یک شطح ساختمش. ان هم در یک عصر پاییزی که با «بایزید» بودم .

گفتم در«لامم».

گفت «لا».

گفتم در«لامم» .

گفت«لااله الا الله»

گفتم در «لامم» .

گفت «لااله الاهو»

گفتم «لیلا».
فکر کردم با این همه لام و الف چه کنم که نا گاه سر از تو در اوردم . شاید هم ناخوداگاه نبود . به گمانت با این همه لام و الف چه باید می کردم ؟ تو این چیز ها را می فهمی؟تو معنی الف ولام را می فهمی؟ معنی کوچه را وقتی با چادر گل گلی می گذری می فهمی؟ می دانی وقتی باد چادرت را تکان می دهد چه حالی می شوم؟ می دانی وقت به لب گزیدن چادر چه شورها که به پا نمی کنی؟ چه شیخ روزبهان ها که از پا در نمی آوری؟ ببین چقدر با چادر در روایتم قشنگ می نشینی چنان که گمان می کنم باد بدون چادرت چیزی کم دارد. ولی با زنبیل که می گذری یاد بچه هایت می افتم که تنهات گذاشته اند. یاد ان همه لالایی که تا حالا توی گوش هیچ نوه ای نخوانده ای وشاید اگر این چادر لای دهن نبود صف نانوایی با خودت زمزمه شان می کردی.«به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم». سپردم .هیچ وقت به هوش نبودم.می بینی حالا که تو سطر ها را به اب وآتش می زنی تا شیخ روزبهان دوباره عاشقت شود چرا من اسیر چشم های مادر بزرگ نشوم . چرا باور نمی کنی داستان کوچک من ظرفیت این همه گریز تو را نداشت . چشم هات را که باز کنی می بینی «لالایی»هم پر از الف ولام است که مادربزرگ هم وقتی با «بایزید» شطح گفته بود در یافته بود . البته مادر بزرگ در «لام» نبود. در «شین ِ» شیخ بود. ولی نمیدانم چطور سر از «لام» در آورد. او همیشه در حاشیه ی پنیر وسبزی وسماور داستان حضور داشت تا این که بچه های محل برایش توضیح دادند که تصادفا یا از قضا پیرمردی عاشق خط و خال هندویش شده است. واو به چای ریختنش ادامه داد. در این جا لیلا خودش را پشت داستان پنهان می کند تا مبادا من شخصیت او را به شخصیت پیرزن نزدیک کنم.او می خواهد زیبایی و دلربایش را تا اخر داستان حفظ کند. بله می گفتم حقیت امر این است که همه چیز ازخود «شیخ روزبهان» شروع نشد. در روایات است آن بانو که جمال بگذشته اش را را باخود داشت و به ظاهر ازپری رویان وبه باطن از زیبارویان بود واز عارفان دوران هم نبود ،در کوچه پس کوچه های شهر به ناگاه چشمش به... به یکباره چشمش به....به ناگهان چشمش به... خواننده ی عزیز از ادامه ی روایت معذورم .گویا مادربزرگ قبل از ان که به سطور شیخ روزبهان برسد ،مرده است. امروز هم کسی او را با چادر گل گلی ندیده است . این را لیلا وقت لالایی بیخ گوشم زمزمه کرد.

لیلا به وقت لالایی؟

این کلمات اخر چقدر الف ولام دارند.


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه/بهزاد بهنیا

انتظار سرخ

بهزاد بهنیا

 

صدای شرشر آب که به درون تشت زیر شیر آب وسط حیاط می ریزد بگوش می رسد.زن نگاهی به اطرافش می کند. شاید به پنجره ای که روبه حیاط بازمیشود یا درخت سیب وسط حیاط با برگهایی که به زردی میزند و یا به شلوار نظامی روی طنابی که دو طرف حیاط را به هم وصل کرده . دستی به صورت چین و چروک خورده خود می کشد. سعی می کند مو های سفید شده اش را با روسری به پوشاند.آستین لباسش را بالا می زند و شروع می کند به شستن پیراهن نظامی که نخ نما شده است.باد پائیزی آرام می وزد و دامن زن را تکان می دهد.زن احساس سرما می کند.از شستن لباس خسته می شود و نفسش به شماره می افتد.بلند می شود.با اخم نگاهی به تشت رخت شوی می کند.

-پاک نمی شه که نمی شه. چقدر جون بکنم تا تمیز بشه. خسته شدم از این شستن.

 سرمای هوا باعث می شود خودش را جمع کند. به کنجشکهایی که روی درخت سیب جیک جیک می کنند نگاه می کند.بطرف درخت می رود و با عصبانیت نگاهشان می کند.

-ها چیه ؟بالاخره یک روز میاد.شما که نمی فهمید چی میگم.وقتی می رفت، گفت که بر می گرده.دروغ که نمی گفت .قربونش بشم حالا باید ریش و سبیلهاش نیش زده باشن.

بطرف شیر آب می رود .شیر آب را باز می کند و شروع می کند به شستن پیراهن نظامی.

-حتمی واسه خودش مردی شده.زبون بسته روش نمی شد منو ببوسه.حتی وقتی هم که می رفت فقط صورتش رو به صورتم زد.بچه ام طفلی شرمش می شد.ادم شده بود و حرفای تازه می زد می گفت :حلالم کن مادر حلالم کن.

نمی دونم از کی یاد گرفته بود.زدم زیر خنده رو به گنجشکها کرد.

-واسه چی؟اینکه پرسیدن نداره.اولین باری بود که مادر صدام می کرد.18 سالش نشده بود که رفت.

پیراهن را از تشت رخت شویی بیرون آورد و بر انداز کرد.به راحتی انطرف پیراهن را می دید.پیراهن را مچاله کرد و آنرا محکم به داخل تشت رخت شوی کویبد.اشک از گوشه چشمانش جاری می شود.نگاهی به ابرهای تیره بالای سر خود می کند.پیراهن را بر می دارد و آنرا روی طناب رخت اویز پهن می کند.نگاهی به پیراهن می کند و بادستانش انرا جلوی صورتش می گیرد .

-بازم که تمیز نشد.

پیراهن را بو می کند.

-دیشب باز نشونت دادن . بعد از شلیک آرپیچی یه تیر فسقلی خوردی و باز از بالا به پائین افتادی و همه لباسات خاکی شد .باید برم تیلویزیون بگم فقط تا جایی نشونت بدن که با آرپیچی شلیک می کنی . آخه مادر مگه نمی دونی منم آبرو دارم.دیگه خجالت می کشم نگاه عصمت خانم کنم.همش از دخترش حرف می زنه .من چی بگم .بگم قاسمم  نتونست جلوی یه تیر فسقلی بایسته و فورا به زمین افتاد .هه! فکر کردی دیگه می تونی بهش درس یاد بدی .!چرا؟ کجای کاری .واسه خودش خام دکتری شده.البته دکتر دکتر که نه .ولی عصمت خانم می گفت دو ترم دیگه مونده.والا من که نمی دونم ترم چیه .

پیراهن را میانه سینه اش جمع می کند و آنرا به سینه اش فشار می دهد. به طرف درخت سیب می رود.

-مگه چیه ؟ عروسم خانم دکتر شده .تازه دلتم بخواد که زنت بشه .همه فامیل رو دعوت می کنم. دو طرف پیراهن را می گیرد و آرام شروع می کند به دور زدن و پیراهن را بالای سرش با حرکتی موزون می چرخاند.

باد تندی می وزد و گرد و خاک بلند شده کف حیاط را به سر و رویش می ریزد.می ترسد با دلهره پیراهن را به سینه اش می چسباند و به اطراف نگاه می کند .پیراهن را درون تشت رخت شویی می اندازد و شروع می کند به شستن .صدای غرش رعد بگوش می رسد . رعد و برق ،آسمان را روشن می کند.زن تند تند لباس می شوید و گه گاهی به آسمان نگاه می کند.

زخم پشت دستانش دوباره سر باز می کند و خون دستانش مثل همیشه روی پیراهن می ریزد.

-اااه.دیگه نمی تونم .پاک نمی شه که نمی شه.

صدای رعد بگوش می رسد.روبه آسمان می کند و فریاد می زند.

-خدایا دیگه خسته شدم.قاسمم پس کی میاد

هوا تاریک شده است .می نشیند کنار تشت رخت شویی و آرام مویه می کند .

*****

زن در حال پهن کردن پیراهن روی طناب رخت آویز است.صدای جیک جیک کنجشکها به گوش می رسد. لکه های ابر، خورشید را احاطه کرده اند و حرکت ابر ها حیاط را سایه روشن می کند.

-بابات خدا بیامرز باور کرده بود .نزدیک غروب بود که دو نفر نظامی اومدند .چایی شون رو نخورده رفتن.بابات گریه کرده بود.می دونستم دروغه .مگه یادت نیست.خودت گفتی منتظرم باش.همه فامیل سیاه به تن کرده بودن.من که باور نمی کردم و به اونا می خندیدم.عصمت خانم می گفت شوکه شده.

نگاهی به سمت در حیاط می اندازد .صورتش برانگیخته می شود و با عصبانیت میگوید:

-خودت شوکه شدی .الهی دخترت خودت

نگاهش را به سمت پیراهن بر می گرداند .مکث می کند و آرام می خندد

-هواسم نبود مادر.چرا ناراحت شدی

پیراهن را می بوسد

-خدا نکنه مادر.عصبانی شدم.ایشالله تو لباس عروسی ببینمش خانم دکتر رو

مکث می کند.

-هه دکتر هم دکترای قدیم

دست به کمر به طرف پنجره می رود.

-چند روز بعد که داشتند کاغذت رو می خوندن-می گفتن وصیت نامه-بابات سینه اش رو گرفت و دراز به دراز وسط اتاق افتاد.می گفتن قلبش گرفته.بهش می خندیدم که داره نقش بازی می کنه.ولی وقتی جسدشو تو سرد خونه دیدم باورم شد.

زیر درخت سیب می رود و با گنجشکها صحبت می کند.

-شما می گید کی میاد؟ ها؟ بلندتر بگو.آهان .خوب چرا اینقدر اروم می گی.می ترسی ؟ از چی. بیچاره کجای کاری چند ساله که من تنهاام.همه می خواستند منو ببرن بیمارستان.من مریضم؟چی دکترا؟ ای بابا اونا اگه دکتر بودن یه سینه درد رو خوب می کردن .اگه اون خدا بیامرز بود .

به طرف تشت رخت شویی می رود.

-اگه بود حتمی سر کوچه می ایستاد تا وقتی که قاسم میآد زود به من خبر بده.

سعی می کند بجای شوهرش صحبت کند و نقش بازی کند.

**

بطرف پنجره می دود و رو به پنجره با صدای بلند می گوید.

-معصومه معصومه.مژده بده مژده .منم واسه اینکه لجشو دربیارم با بی حوصلگی بهش می گم( مگه سر آوردی .چته.مگه نمی بینی خواب بودم.)داد می زد قاسم .قاسم

بهش می گفتم :قاسم چی.تازه فهمیدی پسرته؟ و در دلم ریز ریز می خندیدم

عصبانی می شد و می گفت میگم قاسم اومد پسرمون

بهش می گفتم :اهه مگه ما پسر داشتیم

و اون با ناراحتی در حالی که به طرف در  حیاط می دود می گفت :برو بابا انگار حالت خوب نیست . منم روی زمین می افتادم و قاه قاه می خندیدم.**

زن صدای زنگ در حیاط را که می شنود به  خود می آید و بلند می شود. سراسیمه دستی به سر و رویش می کشد و بطرف در حیاط می دود و فریاد می زند :

-قاسم ،قاسم

*****

زن کنار پنجره ایستاده و سرش را پائین انداخته است.صدای جیک جیک گنجشکها به گوش می رسد.با بی میلی دستانش را برانداز می کند.

-چی کار داری کی بود. می خواستی کی باشه .عصمت خانم نامرد بود

بغضش می ترکد و شروع می کند به گریه کردن و آرام می نشیند

-خودش بهم گفته بود صبر می کنه که قاسم بیاد.ولی حالا چی .کارت عروسی شو بهم داد.دلم به حال خودم که نمی سوزه.بچه ام سالهاست که منتظر مونده.اگه باباش بود حتمی می رفت با هاشون دعوا می کرد و نمی ذاشت عروسی سر بگیره. سرش را میان دستانش می گذارد و آرام می گرید.صدای رعد از دوردست بگوش می رسد.کنار تشت رخت شویی می رود و با بغض به پیراهن نظامی نگاه می کند.

-ننه گفتم نبایستی که از سنگر به پائین پرت بشی .حتمی عصمت خانم گفته پسر بی عرضه هست.نتونسته جلوی یه تیر فسقلی بایسته .راست می گه تازه از بس لباسات خاکی شده که هر چی تقلا می کنم پاک نمشه که نمی شه.نگاهی به پنجره می کند و با عصبانیت داد میزند.

-مقصر تیلویزیونه اونقدر شبای جمعه نشونت دادن که بیچاره ها باور کردن مرد زندگی نیستی.

پیراهن را در دستانش می گیرد و می بوسد.

-ناراحتی هان؟چرا ناراحت باشی ؟اخلاقت همیشه همینطوربود.از هیچ چی گله نداشتی .لباسات همیشه رنگو رو رفته بود.

مکث می کند.

-نه من که نگفتم کثیف بود.می گم به زور لباس نو می کردی تنت.حالا هم ناراحت نشو.این نشد یکی دیگه ،تازه مگه دختر قحطیه! یه چی زیاده دختر دم بخت که منتظرن یکی زنگ در خونشون رو بزنه.

سعی می کند تصویر قاسم، که شب گذشته دوباره از تلویزیون دید را با یاد بیاورد.

******

قاسم با لباسی خاکی پشت سنگری که با چند گونی پر از شن درست شده نشسته است .گلوله را روی آرپیچی سوار می کند صدای انفجار و شلیک گلوله با صدای یا مهدی یا مهدی سربازای دیگه بگوش می رسد.قاسم دزدکی به خط مقدم دشمن نگاه می کند.روی زانو های خود  می نشیند و آرپیچی را روی شانه اش قرارمی دهد.نشانه گیری می کند و با فریاد یا مهدی شلیک می کند.پس از شلیک گلوله ای به پیشانی اش می خورد و قاسم از بالای خاکریز به پایین می غلتد و در جا شهید می شود.

*****

زن می نشیند .پیراهن را داخل تشت رخت شویی می اندازد و شروع می کند به شستن پیراهن. خون زخم دستانش، تشت را قرمز می کند.پیراهن را از تشت رخت شویی بیرون می آورد. رنگ پیراهن قرمز شده است و خونابه قطره قطره از پیراهن به درون تشت رخت شویی می چکد.

  


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه / رقیه شاهیوند

پرهای سنگی مرغابی ها

رقیه شاهیوند

ناخن هایش را کوتاه کرده بود و صدای صفحه کلید عوض شده است.می گه : نیم ساعت دیرتر بریم سر کلاس. گفتم: استاد قوامیه! گیر می ده ها! عکس گوشۀ صفحه مانیتور را باز می کند، می گه: ببینش با ریش قشنگ تر شده، نه! می گم: این سنگاهم که جلو دستش جزء جواهراتن! می گه: می خواد بیاد ایران. می گم: تنها! می گه: نه، با مامانش، قراره بیاد من رو ببینه. می گم: مگه قرار نشد تو درست رو تموم کنی؟ می گه: چه می دونم والا.... باز به سرش زده می گه، دارم دیوونه می شم برات.

مسئول سایت سرک می کشد و دوباره می رود. می گم: یه وقت ما رو نبینه اینجا  داریم of می زاریم، بیچاره می شیم. می گه: بیا، اینم آیدی تو، چی براش بزارم؟ می گم: چه می دونم. چند تا چیز که خرش کنی0

*          *           *

صدای استاد با صدای کفشهایم طنین انداز شده توی کلاس، ته می نشینیم که تو دید استاد نباشیم، از آنهاست که گیر می دهد و ضایع می کند، اسمم را صدا می زند، چند بار، ترجمه نکرده ام، اصلاً نمی دانم کدام جمله است تا بخواهم آن را از روی دست دوستم پیدا کنم منفی را گذاشته.

*           *           *

مهران مدام عکس می گیرد از سخره سنگ های بلند اطراف سد، نمی دانم هیبت سخره ها مرا گرفته یا سکوت کرخه سنگین و سنگین تر شده، غروب هم که پر رنگ تر بشود نور لامپها جلوه ای دیگر می دهد به پل وکرخه. مهران مدام عکس می گیرد. می گم: تو هم بیا چند تا بگیر براش بفرستی. می گه: کاش اینجا بودا. مهران می گه: زود باشین تا هوا تاریک نشده! آرام بیخ گوش ما و نامزدش زمزمه می کند که نمی خواهم بچه های شهر دیگه قاطی ما بشن، مخصوصاً اون پسرۀ لندهور. می گم: ضایع است بابا! مگه عکسا دستِ خودت نیست.

از بقیه دور تریم، کرخه و تاریکی معلوم نیست می خواهند مرا  بگریانند یا مرا سر وجد بیاورند. او هم تکیه داده به میله ها و به نقطه ای نامعلوم خیره شده. می گم: بیا دسته جمعی هم بگیریم. انگار که بغزش را فرو دهد می گوید: دلشوره دارم نمی دونم چرا؟ کاش نیان! می گم: بی خیال، هر چی قسمت شد. می گه: خوش به حالت، تو هنوز وابستش نشدی. می گم: چقدر هواش خوبه کاش می تونستیم چند ساعت بیشتر بمونیم!

مهران می آید و عکس می گیرد. می گم: کرخه هم پیدا باشه.  مهران می گوید: امروز دیگه سه غیبتی شدم. می گه: هفته بعد اگه اون بیاد غیبت های منم سه تایی می شن. می گم: خیلی باحاله! فکرش رو بکن بعد از یک سال و نیم برا اولین بار بخواین همدیگرو از نزدیک ببینین!

می گه: کاش تو هم بزاری بیاد دیگه! می گم: از وابستگی بدم میاد! می گه: خدا کنه از این خوشت بیاد. می گم: شانس دیگه. می گه: حداقل خوبه، اون ایرانه، اگه کویت بود چی!
می گم: چه فرقی می کنه؟ پل زیر کفشهایش که پشت سرمان در حال آمد و شد هستند صدا می کند.

کمی سردم شده، می گه: به نظرت چی می شه؟ می گم: مامانت که نمی زاره بری اونجا! می گه: اون گفته میاد ایران. می گم: اینا همش حرفه. کسی که زندگیش و خانوادش برا ده سال اونجا باشه، چطوری می تونه ولشون کنه، مخصوصاً اون که این همه عاطفیه. می گه: گفته برام چند تا عکس بفرست، نمی دونم چطور عکسهایی رو براش بفرستم. نامزد مهران می گه: بچه ها بیاین دیگه، ماشین منتظر شماست. مثل همیشه ته می نشینیم و مسلط به همه، دست می زنیم و ترانۀ محلی می خوانیم و علی فیلم می گیرد. از تونل رد می شویم و ما محو تاریکی بی درز تونل.

می گه: اون بچه خیلی دوست داره، مخصوصاً اگه پسر باشه! می گم: ایشاا... چهار تا پسر کاکل زری براش بیاری. می خندد، از آن خنده ها که من خیلی دوست دارم.

علی می گه: رو به دوربین بگو چه آرزویی داری؟ می گم: زودتر بریم شام بخوریم. علی می گه: حالا تو از من بپرس چه آرزویی دارم. می گم: باز شروع کردی؟ همه می زنند زیر خنده و علی شکلات نسفه ای را که گاز زده بودم از دستم می قاپد و چشمهایش را می بندد و شکلات را می گذارد توی دهانش و می گوید: خدا به خیر کند!

می گه: چقدر خوبه از نزدیک ببینمشون! می گم: من اصلاً دوست ندارم، روم نمیشه، اصلاً نمی خوام بیاد اینجا. می گه: بهتره بیشتر بشناسیش، تا بهش وابسته نشدی. می گم: وای! من هیچی نخوندم برا شنبه. یکی از پسرهای جلو دارد فیلم می گیرد از ما، مهران چشم قره می رود. ما هم موهایمان را می دهیم تو و دیگر دست نمی زنیم، هنوز شام سرو نشده، توی پارک روبروی رستوران قدم می زنیم. می گه: کاش این دانشگاه نکبتم تموم می شد.  می گم: اگه نیاد اینجا ، تو حاضری باهاش بری، همراهش زنگ می خورد. می گه: سلام عزیزم چرا از صبح مسیج ندادی و قدم زنان از ما دور می شود.

مهران می گوید: کاش درس شنبه رو تقسیم کنیم و هر کدوم یه قسمت رو ترجمه کنیم!
می گم: تو و سیما که پیش همید چهار صفحه اول، من و هدی هم چهار صفحه دوم. علی بلند می شود و می نشیند کنارم و می گوید: دستتون درد نکنه، خیالم راحت شد.

می گم: تو با این زبونت! بایدم خیالت راحت باشه! البته درس استاد قوامی رو هیچ طوری
نمی شه سمبل کرد. بیشتر به من نزدیک می شود و بیخ گوشم زمزمه می کند که: من به مهران حسودیم میشه. می گم: خدا شفات بده. بلند می شوم و هدی را دنبال می کنم .

*         *          *

بوی غذا توی خوابگاه پیچیده، دلم ضعف می رود. می گم: کاش هم اتاقیامون باشن! می گه: بی خیال، الان خودمون یه چیزی درست می کنیم. بچه های خوابگاه تک و توک رد می شوند و سلام می دهند. فهیمه می آید و بغلمان می کند و می گوید: وای! چقدر دلم براتون تنگ شده بود. جاتون واقعا خالی بود، اردو خوش گذشت! تعارف می کند که غذا آماده است.

پرده را می کشم، هنوز یازده هم نشده، لامپ را خاموش می کنم. می گه: مسج داری، دوستته، گفته، می تونم زنگ بزنم؟ می گم: اگه خودت نمی خوای حرف بزنی یه تک بنداز، گوشی را می دهد بالا و پتو را می کشد.

*          *          *

با اتوبوسهای دانشگاه نیم ساعتی طول می کشد برسیم. باز هم ته نشسته ایم و کوهها و درختچه ها همراه همیشگیمان. با گوشی ور می رود، می خندد و بلند می گه: دیشب چقدر حرف زدید. می گم: نگاه کن! می گه: اون وقت من رو مسخره می کنه، حالا چی می گفتین؟ می گم: بابا من واسه اون بیچاره می گم، آخه خرجش خیلی می شه، دقیقه ای پونصد تومن، دیگه خودت حساب کن. می گه: به من چه، خودش می خواد. می گم: دیگه بهش زنگ نمی زنم. می گه: مگه چیزی گفته؟ می گم: نه بابا، اینم یه مرده عین بقیه! می گه: چرا به این بدبخت گیر دادی، بهش می یاد که خیلی با شخصیت باشه! می گم: خسته شدم از درس، از آدما، از استادای باسواد پر ادعا (مخصوصا) خصوصاً این دکتر مرادیان و دکتر نیازی که هر وقت می بینمشون قلبم وای می سته و دوست دارم خودم رو همونجا بالا بیارم. می گه: بابا اینقدر سخت نگیر!

می گم: فردا بیکاریم، می تونی عکس بگیری. می گه: برم یه تاب آبیم بگیرم، آخه رنگ آبی رو خیلی دوست داره! می گم: خوش به حالت، منم دوست دارم، اما اون دوست نداره. می گه: تو هم براش عکس بگیر. می گم: غلت کرده ، من که هنوز دوستش ندارم.

اتوبوس جفتی از کنار اتوبوس ما  رد می شود و دوباره پیرمرد و دختر روشن دلش را می بینم که بغل دست هم نشسته اند. خنده روی لب دختر نقش بسته و چهرۀ پیرمرد مهربان تر و ریش هایش سفید تر شده است.  می گه: نکنه اونم الکی دوسم داشته باشه! می گم: عجب کشفی کردی، بعد از یک سال و نیم ! دارد مسج جدیدش را می خواند، بعد از ظهر می رم برا چت، ساعت 2.

می گه: تو هم باهاش قرار می زاری؟ می گم: خوابه اون موقه. می گه: بیدارش کن! می گم: دلم نمی یاد! آخه این هفته شب کاره. می گه: کاش اونم ایران بود، خسته شدم از بس چرت و پرت گفتیم و حرفای تکراری.

اتوبوس متوقف می شود و همه سرریز می شویم توی محوطه دانشگاه. پیرمرد و دخترش هم آرام آرام پایین می خزند و از دید من محو  و توی جمعیت گم می شوند.

مهران و سیما جلو نشسته اند، ترجمه ها را رد و بدل می کنیم و ته می نشینیم و علی هم هنوز نیامده و استاد هم قبل از همه سرجایش نشسته.

یک ربع از کلاس گذشته. استاد می گه: اون نازنینی که خوابش میاد، پاشِ صورت گلش رو بشوره که شکفته شه . کسی بلند نمی شود، عادتش است، اول اسم طرف را نمی گوید. استاد باز می گوید: نمی ری صورتت رو بشوری؟ و ما همه رد چشمهای استاد را نگاه می کنیم که ببینیم منظورش کیست؟ سیما درس را جواب می دهد. هدی با مبایلش ور می رود. می گم: چی گفته؟ مسج را باز می کند و می گه: بخون. نامۀ فدایت شوم و تاریخ آمدنش دو ربع از کلاس گذشته، استاد اسمم را صدا می زند. نگاهم را از زمین چمن بیرون می گیرم و تند تند سرم را می کنم تو نوشته هایم. میگه: حواست کجاست! اون بیرون هیچ خبری نیست! می گم: استاد حواسم با شماست. از من نمی پرسد و به مهران گیر می دهد. می گه: باز بگو خواب نبودم، مقصر خودتی، مجبورم کردی اسمت رو بیارم. مهران باز بلند نمی شود و فقط چند بار دست می کشد تو موهاش. بچه ها نخودی می خندند. می گه: یادمون باشِ امروز برا دوربین فیلم بگیرم. جملۀ روی تخته معنای خاصی را تداعی می کند توی ذهنم. صدای ضربۀ دست روی میز و بعد کلمۀ لاالله الا الله توی گوشم سوت می کشد.

این بار واقعاً حواسم رفته بود. خودم را جر بدهم کم است، صورتم گُر می گیرد. لب زیرینم را می دهم لای دندانهایم و تا می توانم فشار می دهم، خدا کنه این بار اسمم را نگوید، پیش بچه ها! خدا را شکر نگفت و فقط گفت: بسته دیگه، حالا دیگه نمی خواد لبات رو خون بندازی؟

مهران می گه: ای خدا کی میشه از دست این استاد راحت شیم. می گم: خوبیش اینه به اون اندازه که اذیت می شیم، همون اندازه می خندیم. علی می گه: اون کی بود می خواست لباش رو خون بیندازه؟ می گم: من بدبخت! علی می گه: من فدات شم! نمی خندم، خداحافظی هم نمی کنم.
                                          *                *               *

لباسها و وسیله های آرایش پخش اتاق شده اند. هدی با موهای حوله پیچ وارد اتاق می شود. می گه: هنوز آرایش نکردی؟ می گم: ابروهام پاچه بزی شدند، موچین را پیدا نکردم! می گه: مال من کنار پنجره است. می گم: کاش یه کم نازکترشون کنم. می گه: دو تا شون قشنگه.

می نشیند روی تخت و شروع می کند به مالیدن پنکک. می گه: صورتی یا بنفش؟ می گم: صورتی بیشتر بهت میاد، با اون لباس جدیدتم سته. می گه: نکنه فکر بدی بکنه؟ می گم: نه بابا، بهش نمی یاد بی جنبه باشه، نا سلامتی می خوای زنش شی! می گه: مامانم! می گم: حالا اینقدر نگرون نباش، ایشاا... همه چیز درست می شه. می گه: تو هم براش می فرستی؟ می گم: اون که هنوز دوسم نداره. می گه: دیگه بیشتر از این منتت رو بکشه، اصلاً پیشت شانس نداره. می گم: از وابستگی بدم میاد.

می گه: می یای برام سایه بکشی؟ موهای پر پشت نیمه خیسش را می اندازم روی شانه های سفیدش و می بوسمش. می گم: عزیزم چقدر خوشگل شدی! عکسات بیچارش می کنه. می گه: نه بابا،  بی بخاره !  می گم: بچه مثبتا از همه بدترن! همچین از خودش در بیاد. می خندد، بلند از آن خنده ها که من دوست دارم. می گه: حالا خوبه، مال خودتم بچه مثبته! می گم: آره دیگه، قربونش برم، همینش من رو کشته. می گه: علی رو چیکارش می کنی؟ می گم: انگار مغز خر خورده، حالیش که نیست، میگم، ازش بزرگترم، تاره این فقط بهونست، من از اخلاقش خوشم نمیاد، مگه ندیدیش چقدر راحته با دخترا، اخلاق گهی منم که می شناسی چقدر حساسم. کلاه قرمزش را می پوشد و دراز می کشد روی تخت. می گم: یه ذره موهای سمت راستت رو بده عقب.

بادی آرام می وزد و پنجره را باز می کند، توی مبل حال لم می دهد و دارا را بغل می کند، ساق پایش کبود شده. می گم: چی شده این؟ می گه: الان خورد به تخت، گوشتم خیلی بده. می گم: خدا به اون رحم کنه؟ بیچاره نمی تونه یه نیشگونم ازت بگیره، چه برسه به ....

                                              *                      *                            *

عکسها پخش اتاق شده اند، استادها افتاده اند روی کرخه و کرخه روی دز، موهای من روی چالی بین دو سینۀ هدی و موهای هدی هم روی ساق پای من. مهران و سیما پیش ما و علی دور از پل. من و هدی گیر کرده ایم بین پرهای مرغابی های سنگی محوطه دانشگاه و لکه های قرمز گلها پخش شده است روی همۀ آدم ها حتی لای انگشت و یا روی میز استاد ها.

 


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: داستان كوتاه
اصليات
صفحه اصلي
ارسال اثر
آرشيو مطالب
درباره زاگرس استوري
اين وبلاگ سفره اي است درويشانه و ساده براي آشنايي با آثار داستان نويسان استان هاي زاگرس نشين ايران . اين استان ها شامل ( لرستان – خوزستان – همدان – ايلام – اصفهان – هرمزگان – كرمانشاه – مركزي – چهارمحال و بختياري – كهگیلويه و بوير احمد – فارس – کردستان _ آذربایجان غربی ) مي باشند . در اين وبلاگ شما با داستان ها ، انتقادات و اخبار مربوط به هنر داستان نويسي زاگرس نشينان بيشتر آشنا خواهيد شد .
نویسندگان زاگرس استوري
زاگرس استوری
کرمرضا تاج مهر (لرستان)
مريم دلباري(خوزستان)
بهاره اله بخش(خوزستان)
آیت دولتشاه(لرستان)
محمد غلامي( همدان)
علیرضا حسینی خواه(ایلام)
پرستو آزادی ابد(همدان)
نظام حقی آبی(لرستان)
مصطفی مردانی(اصفهان)
كامليا كاكي(هرمزگان)
مصطفي ميرزايي(همدان)
زهرا نوري(همدان)
خسرو عباسی (کردستان)
حبیب پرتاری(خوزستان)
پوران الهی فر(خوزستان)
مجید اسطیری(لرستان)
ياسر اكبريان(لرستان)
فواد جهانی(کردستان)
مسعود عالی محمودی(خوزستان)
پری موسوی(لرستان)
صدیق کریم پور(کردستان)
حامد حسن پور(لرستان)
سیاوش دانش آذر(آذربایجان غربی)
لیلا کریمی(همدان)
چنور سعیدی(کردستان)
علی خانمرادی(ایلام)
سارا صارمی(ایلام)
حسین خدنگ(ایلام)
مسعود لک(لرستان)
حمید پارسا(لرستان)
علی شاه علی(لرستان)
مهدی حیاتی(همدان)
سروش رهگذر(کردستان)
ذبیح رضایی(لرستان)
کورش رشنو(لرستان)
معصومه پالیزبان(ایلام)
طاهره اسکندری(لرستان)
لیلا صابری نژاد(خوزستان)
فردین کوراوند(خوزستان)
میثم محمدی(فارس)
مجید توکلی(لرستان)
محمد بیاتی(همدان)
رقیه شاهیوند(لرستان)
مرتضی موسوی پرورش(همدان)
آرزو شاطاهری(همدان)
زیبا آزادی(لرستان)
غلامرضا شیری(خوزستان)
سیما رحیمی(لرستان)
كامران جباري(كردستان)
احمد بيرانوند(لرستان)
رها فتاحی(کرمانشاه)
حمیدرضا اکبری شروه(خوزستان)
الهه علي خاني(اصفهان)
بهزاد نژاداحمدی(خوزستان)
حميد اباذري(خوزستان)
بهزاد بهنيا(لرستان)
عليرضا گرنافي(خوزستان)
سجاد حقیقت(چهارمحال و بختیاری)
حيدر ميراني(ايلام)
مراد حسین عباسپور(لرستان)
سیداکبر موسوی(کهگیلویه و بویراحمد)
فریبا حاج دایی(کرمانشاه)
آرشیو مطالب
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
آرشيو
آرشیو موضوعات
داستان كوتاه
داستا کوتاه کوتاه
نقد و نظر
مقاله
خبر و رويداد
ترجمه
مصاحبه
گزارش
سايت هاي نويسندگان
اساس نامه زاگرس استوري
خليل رشنوي
كرم رضا تاجمهر
مريم دلباري
بهاره اله بخش
آيت دولتشاه
محمد غلامي
علي اصغرحسيني خواه
پرستو آزادي ابد
نظام حقي آبي
مصطفي مرداني
كامليا كاكي
زهرا نوري
ياسر اكبريان
سروش رهگذر
میثم محمدی
مصطفي ميرزايي
حبيب پرتاري
خسرو عباسي
علي خانمرادي
معصومه پاليزبان
مجيد اسطيري
محمد بياتي
سيما رحيمي
حسين خدنگ
حميدرضا اكبري شروه
سارا صارمي
احمد بيرانوند
فواد جهاني
غلامرضا شيري
الهه علي خاني
زیبا آزادی
سید اکبر موسوی
ذبیج رضایی
محمد جواد عبدی - رادیو جوان
گالری بهترین قالب های بلگفا
روزانه ها
همراوی
انجمن داستان نويسان اليگودرز
نقد داستاني از خليل رشنوي در كانون ادبيات ايران
نقد داستان سمفوني قورباغه ها اثر كرم رضا تاج مهر در كانون ادبيات ايران
نقد داستان زال اثر نظام حقي در كانون ادبيات ايران
انجمن داستان دهلران
كاف استوري(كارگاه نقد داستان خرم آباد)
انجمن داستان ملاير
جشنواره داستان بانه
داستاني از مريم دلياري در آتيبان
استارتگاه از خليل رشنوي در آتيبان
داستاني از خليل رشنوي در جن و پري
جشنواره اس ام اسي داستان
آرشیو پیوندهای روزانه
امکانات وبلاگ
گروه خبری زاگرس استوری برای داستان نویسان ایرانی سراسر دنیا. جهت عضویت کافیست ایمیلتان را وارد کنید . .
Google Groups
اشتراك در زاگرس استوری
:نشانی پست الکترونیک
بازدید از این گروه

طراح قالب

طراح گرافیکی:
سید محسن طباطبایی

ترجمه:
محمد جواد عبدی
گروه طراحان حرفه ای تمپفا
www.TempFa.com