:« به جهنم. برو يکي ديگه رو پيدا کن »
صداي زن از پشت گوشي با بوق هاي سريع و پشت سر هم قطع شد. فقط به روبرو نگاه مي کرد. به عکس مريم مقدس روي ديوار. همان طور که روي تخت لميده بود بلند شد و کليد لامپ را زد. اتاق تاريک شد.
××××××××××××××××××××
عکس مريم مقدس را از روي ديوار برداشت و جايش عکسي از يک خواننده آمريکايي گذاشت. دستي به موهاي بلند و به هم ريخته اش کشيد. صورتش را در آينه کنارش نگاه کرد. زير چشمهايش سياه شده و گونه هايش گود افتاده بود. گوشي اش زنگ خورد. همين طور که داشت به بقيه عکسهاي بازيگران و خوانندگان نگاه مي کرد رفت و آن را براشت. آدم درون آينه گفت :« سلام عزيزم... چطوري؟... خوبم... به خدا خوبم... آره بابا... » آدم درون آينه مي خنديد. آدم اين طرف آينه در دلش درد مي کشيد.
××××××××××××××××××××
اتاق روشن شد. روي تخت دراز کشيده بود و عکسهايي را که نور قرمز از بيرون به آنها مي زد، تماشا مي کرد. گردن يکي از آنها گردن بند صليب بود. بدجوري اذيتش مي کرد. همين طور به تصوير خيره شده بود. صليب روي سينه! آرام از جايش بلند شد و عکس را کند. تمامشان را يکي يکي پاره کرد. محکم خودش را به ديوار زد و اشک ريخت.

خلیل رشنوی (سر دبیر ) در دوشنبه 6 اسفند1386 | موضوع: