اساس نامه زاگرس استوري
لبهايش را روي پلك هاي به هم آمده ي كودك ميگذارد و ميبوسدش .
مي بيني...؟ تنها شديم . من ماندم و تو و ياد چشمهاي مامان كه رنگشان ، طرحشان و همين آرامش درون وجودم مانند چشمهاي تو بود . از فردا زندگي كمي كمرنگ تر آغاز مي شود . من دوباره كار ميكنم و تو همراهِ ...
ادامه مطلب را بخوانيد

زاگرس استوری در جمعه 31 خرداد1387 | موضوع: داستان كوتاه