عصر ملالانگیزی از زندگی گه یک انصرافی زبان و ادبیات فارسی
در آپارتمان کوفتیاش
پوریا عالمی
همسایهی کناردستی زنگ خانه را زد. باز نکردم. داشتم از چشمی نگاهش میکردم. سرش کدوی بزرگی شده بود. که داشت گوشش را میآورد سمت چشمی. کدو کرم داشت، سوارخ داشت. کدو هم حتما تا حالا دیدهاید، یک جاش که زخم شود، سوراخ به این بزرگی، قد گوش همسایهی کناردستی که جای خودش را دارد، که روش بیفتد، از بین میرود. گوشش را چسباند به در که ببیند صدایی از من درمیآید، که نمیآمد. دوباره زنگ زد. سرش را گرفت عقب. سرش کوچک شد. خیلی کوچک. تحلیل رفت. کدو هم به همین راحتی از بین میرود. رُسش، آبش کشیده میشود. داشتم از چشمی نگاهش میکردم. صدایی هم درنمیآوردم. سرش را دوباره کدو کرد. زخم کدو را چسباند به در. تصویر سیاه شد. باز هم رفت عقب. کمی این پا و آن پا کرد. یک بار دیگر زنگ زد. باز نکردم. یک بار هم با دست، مثل قدیمها، تو یادت نمیآید، در زد. خیلی حال داد. خیلی وقت بود که کسی جای زنگ خانه به در خانه نزده بود. برگشتم جلوی مجری. در را باز نکردم.
رفته بودم تو نخ مجری تلویزیون، این طرف و آن طرف میرفت. سرش را میآورد جلوی دوربین. آنقدر جلو میآورد که انگار بخواهد از پشت در گوش بچسباند که ببیند صدایی از من درمیآید. با خودم گفتم از هر سوراخی که نگاه کنم همه کلهشان را بادقت برایم کدو میکنند. صداش را بسته بودم. همیشه صداش را میبندم. مرض دارم. مینشینم روبرویش خودم را آزار میدهم. تصویر مجری رفت و به جایش یک نقشهی سهبعدی مزخرف آمد، این طرفش یک سری چیز مزخرف بود، آن طرفش یک صندوق مزخرف. جایزهی کوفتی هم آن تو بود. کلهی مجری کوچک شد، آمد آن پایین. پاهاش معلوم نبود. اگر معلوم بود شرط میبستم که با آن کت مزخرف سفید و پیراهن چهارخانهی آبی، دمپایی پاش کرده است. کسی نبود باهاش شرط ببندم. تو؟ بیخیال. از خیرش گذشتم. دستهاش را بالا و پایین میبرد. معلوم بود میگوید از این راه یا از آن راه. به قول خودشان میخواهند به شرکتکنندهی تلفنی کمک برسانند. مزخرف است. بندهخدا مجری که نه، پولش را میگیرد. برنامهنویس مزخرف کامپیوتریشان هم که نه، آن بابا هم پولش را گرفته. حالا یک بازی تلفنی چرند ساخته دیگر. کفر که نگفته. تو بلدی بهتر بساز. جفتشان قند تو دلشان آب میکنند. مزخرف آن طرفیست که زنگ زده، آنطرف خط دل تو دلش نیست که دههزار تومان یا یک ساعت مچی برنده شود. بعد زنگ بزند به فامیل بگوید که شاخ غول را شکسته. انگار اگر در چنین مسابقهای شرکت نکند، یا آن چندغاز یا هلهپوچ را جایزه نبرد، هیچ هویت دیگری ندارد که بهش بنازد. زنگ زدند. پا نشدم. دوباره زنگ زدند. مزخرف این طرفیست که پشت در است و مرتب زنگ میزند. دل تو دلش هم نیست که من بروم در را باز کنم. نه عزیز من! دستهخر هم بهت نمیدهم. ساعت مچی و پول میخواهی زنگ بزن کانال دو. کانال را عوض کردم. یک گوشهی دنیا سیل آمده بود. کجاش را نمیدانم. باز زنگ زدند. چند نفر تیر خوردهاند و چند نفر دیگر لاستیکها را جلوی ماشینهای نظامی آتش زدهاند. همیشه همینخبر را با شکلهای گوناگون در طول عمرم دیدهام. بعضیوقتها فکر میکنم شاید همان تصویریست که در کودکی دیدهام. اینها هم در طول تمام این سالها لباسهای مردم را در کامپیوتر عوض کردهاند. لباس نظامیها که هیچوقت تغییری نمیکند. زنگ زدند. باز هم زنگ زدند.
پا شدم رفتم از چشمی نگاه کردم. همسایهی کناردستی نبود. پیرزن نمیدانم کدام طبقهی بالا بود. قدش کوتاه بود. کلهاش را روی پاش هم که میایستاد نمیتوانست برایم کدو کند. زنگ زد. باز هم زنگ زد. بین زنگ زدن، سرش را از لای نردهها بالا میگرفت و با یکی که نمیدانم کی بود حرف میزد. مزخرفی میگفت تو این مایهها که «در رو باز نمیکنند.» اگر در را باز میکردم مزخرفی که تحویل آن بالایی که معلوم نبود کی بود میداد چیزی بود تو این مایهها: «در رو باز کردند.» در را باز نکردم. عصبانی شد. عقب و جلو میرفت. گفتم فهمیده هستم. شاید صدایی شنیده. از کجاش را نمیدانم. اما فهمیده هستم. مزخرفی تو این مایهها گفتم. با کی؟ با شوهرننهم. کی را دارم باهاش حرف بزنم؟ از پلهها تند و تند رفت پایین. زنیکه انگار دختر چهارده ساله است. کفشهاش فقط تق تقی نبود. اگر تق تقی بود برای تو میگرفتمش. جفت همید.
آمدم بنشینم. گفتم بیخیال شد. که نشد. تا آمدم بنشینم آیفون صداش در آمد. از پشت لنز چینی، کلهاش حالا کدو بود. گفتم امروز روز کلهکدوییهاست. کاش شرط میبستم. با کی؟ با تو. شوهرننهم شرط بندی را گناه میداند. آیفون باز صدا کرد. زنگش یک ملودی کوفتیست. با چهارتا نت مزخرف میخواهد هر بار که صدا میکند الههی ناز بنوازد. نزدیک به هم که زنگ بزنی نتهای کوفتی قاطی هم میشوند. نت چهارم که نمیدانم دو است یا فا یا چه کوفتی دیگر، میچسبد به نت اول.
ول کن نبود. رید به الههی ناز. خیر سرش، هم من هم بابام هم شوهرننهم، راضی شدی؟، با این آهنگ خاطره داریم. از لحاظ قانونی هم درست نیست یکی بیاید خشتکش را بکشد پایین بریند روی چیزی که باهاش خاطره داری. ارث باباش که دست من نبود، انگار ارث باباش دست من بود که آن طور با غیظ زنگ میزد. لبهاش میجنبید. آرام گوشی را برداشتم. با خودم گفتم ببینی چه مزخرفی دارد حالا بگوید. داشت میگفت «در رو باز نمیکنند.» ببین چه احمقیام من که فکر میکردم این پیری یک جملهی دیگر هم میتواند بسازد. فوقدیپلم ادبیات فارسی گرفتن جز دردسر برای آدم هیچی ندارد. کار که به آدم نمیدهند. ضمانت ِ دو زار پهن را هم که نمیکند تا بار آدم کنند. چی میماند؟ دردسرش. یکی همین که به من چه دخلی دارد که آشغالکلهای مثل این پیری تو دایرهی لغاتش کی ترکمان زده، تا بخواهد جملههای بیشتری بسازد. یا نسازد. یا هر بار که میگویم آیفون، با خودم فکر کنم اگر فرهنگستان تمام زورش را بزند و معادلی برای آن بزاید، به گوششان که نمیرسد، اگر رسید بگو گفتم بسازد، مشکلات زبانیمان حل میشود؟ یعنی این قدر حرف در دلمان مانده که با همین چند هزار کلمهی فارسی که عربی و فرانسه هم تنگش است، و روز به روز کلمههای انگلیسی هم مثل بچهی حرامزاده بهش اضافه میشود، نمیتوانیم حرف بزنیم. یعنی اگر بهجای چه میدانم کامپیوتر بگوییم رایانه از این جهان سوم لجن بیرون کشیده میشویم و نیلوفر زبانمان چشم ادبیات جهان را در میآورد. که مثلا اگر یوسا بخواهد رمان بنویسد به فارسی مینویسد؟ مارکز؟ مارکز به فارسی هم بخواهد بنویسد یا با لهجهی جنوبی مینویسد یا مشهدی. دخلی به بحث ندارد. توی بحث خلط نکن.
پیری تا انگشتش را نزدیک میکند که یک بار دیگر زنگ بزند، گوشی را میگذارم. حالا ببینی آن یکی چه گهیست آن بالا که کشتهمردهی این است که من «در را باز میکنم» یا «نمیکنم.» آپارتمان نیست که، گهدانیست.
هنوز پیری داشت میرید در الههی ناز که آمدم نشستم. دکمهی قرمز مجری را که بالای کنترلش است، فشار دادم. خوشش میآید. چه وقتی بیدارش میکنم چه وقتی میخوابانمش. صفحهاش صدایی کرد، انگار قلنج گردنش را شکسته باشد. حق دارد. از صبح با گردن شق و رق زل میزند تو چشم آدم، صداش را هم که همیشه میبندم، تا از چشمش بخوانی چه گهی تو فکرش است. بیست و نه اینچ کوفتی کره.
فروشنده گفت: «تصویر در تصویر است.»
زنم گفت: «چه خوب.»
یک طوری میگفت «چه خوب» انگار چه خبر است. یارو فروشندهها هم همیشه فکر میکردند چه خبر است، زنم که میگفت «چه خوب» دیگر با من حرف نمیزدند. رویشان را میکنند طرف زنم، انگار من هم که آن کنار میایستم انم.
فروشنده روش را کرد سمت زنم و گفت: «بله. ایناهاش، تصویر در تصویر است.»
من گفتم: «پس حسابی گه تو گه است.»
زنم آمد بیرون. من داشتم به تصویر یک عروس دریایی نگاه میکردم. آن پایین یک خانم روی یک نقشه، پیشبینی وضع هوا را میکرد.
فروشنده گفت: «بفرمایید بیرون.»
به تصویر در تصویر اشاره کردم و گفتم «گندش بزند.»
فروشنده رفت آن طرف. حسابی حال کردم. میدانستم به این راحتی کوتاه میآید حتما میگفتم «گندت بزند.» حالم گرفته شد. یعنی گهش بزند آن روز حال خودم را خودم گرفتم.
صدای بسته شدن قائم در اصلی آپارتمان آمد. مادربزرگم میگفت در را قائم نبند. یا شاید هم میگفت قایم نبند. هنوز هم نمیدانم یعنی چی، ولی خوشم میآید. هشت تا پله را هر کی بود تند و تند بالا آمد. صدای کلید چراغ راهرو هم آمد. گوش تیز کردم که صدای در آسانسور یا تکان اولش بیاید که زنگ زدند.
از چشمی نگاه کردم. باز هم پیرزن چهارده ساله بود. آرام ایستاده بود. میخواست زنگ بزند که دستش را در هوا نگه داشت، کمی رفت عقب. همین طور ماند. آن بالایی یک چیزی گفت که درست نشنیدم اما پیری حرفی نزد. تکان هم نخورد. کمین کرده بود مچ مرا بگیرد. منتظر صدایی بود که از داخل خانه بیاید، میگوزیدم عروسی پسرش میشد. شرط میبندم همانقدر شاد میشد. مردد مانده بودم برای پسرش عروسی بر پا کنم یا نه. که نکردم. تا فهمید از عروسی خبری نیست دستش را گذاشت روی زنگ. انگار مال باباش بود. همین طوری صدای زنگ را ول کرد تو خانه. تو حیاط هم که میرود شلنگ را ول میکند تو باغچه. مادرم میگفت زن و مرد بعد از یک عمر زندگی مثل هم میشوند. من و زنم که نشدیم، اما پیری و شوهرش شدهاند. شوهر پیری هم لابد ول میکرده این تو که این عادتش شده که ول نمیکند. گفتم یک فرصت دیگر بهش بدهم، توی بلبشوی صدای زنگ در، خبر عروسی پسرش را صادر کنم. باد شکمم را خارج کردم و خبر را دادم. صدای زنگ در خانه، ملودی مزخرف آهنگ مزخرفتری از عروسیست. توی این ملودی گوشنواز، آن جای آدم دروغگو، هیچ موسیقی گهی هم نیست، از آن "عروسی مبارک باد"های کوفتیست فقط، نه بیشتر نه کمتر، فقط موسیقی جاز من کم بود. داشتم پیری را از چشمی نگاه میکردم. صدا را شنیده بود. بهتر است بگویم کارت عروسی را دیده بود. مثل برقگرفتهها دستش را از روی کلید زنگ برداشت. شروع کرد به در زدن. بعد عصبانی شد. روش را میکرد طرف نردههای راهپله و میگفت «خونهن. خونهن.» من بودم میگفتم «گوزید. گوزید.» با توجه به روند داستانی که من و پیری با هم داشتیم این دیالوگ شخصیت هر دویمان را بهتر نشان میدهد. پیری ولکن نبود. فهمیده بود هستم. جری شده بود. کارد میزدی خونش درنمیآمد. دور خودش میچرخید. سرش را از لای راهپله و نردهها بالا میگرفت و جملهاش را تکرار میکرد «خونهن. خونهن.» انگار لخت مادرزاد از حمام عمومی بدود بیرون و بگوید «یافتم. یافتم» ببینی آن موقع کی پیش گوش ارشمیدس گوزیده بوده.
در زد، چند تا هم با مشت زد. یکی هم لگد زد. ترسیدم پشت در خودش را جر بدهد. جر هم میداد باز نمیکردم. صدای باز شدن در خانهی کناردستی آمد.
پیری گفت: «خونهن. خونهن.»
کناردستی گفت: «نیستن. من دو سه روزه که در میزنم.»
بعد انگار باید حرفش را به گه بکشد گفت: «هر چی در زدم کسی در رو باز نمیکنه.»
اگر این را نمیگفت میمرد. با زنم هم دعوام سر همین بود. یک حرف را میزد، حالا اگر با من حرفی داشت که بزند یا اصلا حرفی میزد، بعد همان را توضیح میداد. اگر برای کسی دیگر حرف میزد، که اصولا همین کار را میکرد، هم حرفش را، که از پایه مزخرف بود توضیح میداد، هم مثال میزد، هم نمونه میآورد، هم شکلش را میکشید. دستهاش را توی هوا تکان میداد. صورتش را، ابروهاش را، دهانش را، پیشانیش را باز و بسته میکرد. ریشهی این ادا و اطوار به کودکیش هم برنمیگشت. ته و توی قضیه را که درمیآوردی میدیدی توی یک مجلهی کوفتی خانوادگی، یک گزارش چاپ کردهاند از آموزش بازیگری. یا یک گفتوگوی کوفتی از آنجلینا جولی یک جایی توی تلویزیون یا ماهواره پخش شده، از شانس گه من، در آن لحظهی میمون، زن ما هم، البته طبق معمول، پای برنامه نشسته بوده، و البته آن دفترچهی لعنتی هم روی پاش بوده، تا دستور غذای آشپزی چینی و نحوهی براشینگ و خاصیت قرصهای دکتر مظاهری را توش بنویسد. شرط میبندم یک جایی توی آن دفترچه، شاید زیر توضیحات مبسوط مظاهری از مدفوع یا شاید کنار شماره تلفن ماساژور لاغری نمیدانم چی چی در دوبی، اشارهای به ادا و اطوار بازیگرها موقع حرف زدن، شده باشد. همان اطواری که زنم وقتی میخواهد حرف بزند، اگر با من حرف بزند، میریزد.
کناردستی در را بست. پیری هم دکمهی آسانسور را زد. آسانسور که طبقهی همکف، با من همکف بود وگرنه از کف خیابان هفتهشتتایی پله بالاتر بود، ایستاد پیری درش را باز کرد یک پایش را گذاشت تو، یک دفعه برگشت و با عصبانیت دستش را گذاشت روی زنگ، چند بار پشت سر هم فشارش داد. با این حرص و جوشی هم که میخورد سکته هم نمیکرد که دستکم دیگر نتواند زنگ بزند. با خودم گفتم یعنی عروسی پسرش هم اینقدر براش مهم بوده؟
رفتم داخل آشپزخانه، در یخچال را باز کردم. خبری نبود. یعنی چیزی هم نمیخواستم که بخورم یا بنوشم. از بیکاری، همینطوری رفتم در یخچال را باز کردم. در را که میبستم به شکمم فشاری آوردم و یک کارت عروسی برای پسر پیریه، همان پیرزن طبقهی نمیدانم چندم بالا، صادر کردم. جلوی خنکای یخچال معنویترین و عمیقترین احساس را به آدم خالی کردن باد شکم میدهد. ببینی اگر پیرزن طبقهی بالا و دار و دستهش از کارت عروسی خوششان بیاید و زحمتش را بیندازند رو دوش من، ازم چیزی میماند همهی کارتهاشان را من صادر کنم؟
رفتم توی اتاق خواب. خبری که نبود. تابوت خالی من و زنم زیر نور خورشید محتضر غروب که از پردهی کرم اتاق رویش میریخت، مثل غسالخانه بود که مردهای برایش نمانده باشد. یا اتاق تشریح بیمارستانی که جنازههاش به سفر رفته باشند.
نه خبری آن تو نبود. از اتاق بیرون آمدم. مستقیم رفتم توی اتاق بچه. یک نگاه سرسری انداختم و آمدم بیرون، پیچیدم جلوی میز کامپیوتر که با وسواس خاصی زنم آن را کنار در دستشویی گذاشته بود. وقتی خانه بود و هنوز نرفته بود من جایم آنجا بود. شکم زنم خوب کار نمیکند. از وقتی میز کامپیوتر را آنجا گذاشت شناخت عمیقتری نسبت به او و دوستها و فامیلهاش که به دیدنش میآمدند، پیدا کردم.
هنوز در پیچ بین اتاق بچه و دستشویی که دفتر کارم آنجاست سوار خودم بودم. عقب جلو کردم، ترمز کردم، چپ و راست کردم، ترمزدستی را کشیدم، نشستم. زنم در تمام این چند سالی که زنم بود بیپولیام را مثل بیماری ایدز درمانناپذیر مینامید. دلش خانهی بزرگ میخواست.
من میگفتم: «همین هم صدقهی سر مردن بابام بهم رسیده.» دلش ویلا میخواست.
من میگفتم: «حوصلهت که سر رفت بیا جای من بشین و بادی که از شکم ملت در میرود را بشمار.» دلش ماشین مدل بالا میخواست.
من میگفتم: «تو که سوار منی. من هم سوار خودم میشوم.»
بعد دعوایمان میشد. میگفت: «تو از مردهای مردم کمتری.»
میگفتم: «تو از زنهای مردم بیشتری؟»
دکمهی روشن و خاموش کامپیوتر را فشار دادم. منتظر ماندم تا صفحهی آبی بالا بیاید. بعد انگشتم را گذاشتم روی دکمهی روشن و خاموش. مثل پیرییه که زنگ مرا میزد، زنگ بیل گیتس را زدم. همین طور ادامه دادم. صفحهی آبی ویندوز خودش را جمع و جور کرد و شلمشوربای میزکار روی پسزمینهی عکس لخت و پتی یک بازیگری هندی که هر چه فکر کردم اسمش یادم نیامد، پیدا شد. صابمرده مثلا برای من است اما عکس پسزمینهاش را همیشه زنم انتخاب میکرد. من همینطوری مرضم گرفته بود و انگشتم روی زنگ بیل گیتس بود. بیل عصبانی شد، یک دفعه همهی چراغهاش را خاموش کرد.
گفتم: «باز کن، باز کن، دیدم خونهاین. توی "پنجره"تون کلهی تو و منشیهای لخت و پتیت رو دیدم بیلی، بیلی جون.»
کامپیوتر مثل آپارتمانی در نیمهشب ساکت شد. صدای موتورخانهاش هم افتاد. نور سبز آن پایین، زیر دکمهی روشن و خاموش، جاش را به نور قرمز داد. اگر ماشینی توی خانه، روی فرش حرکت میکرد، و الان رسیده بود پشت جعبهی کامپیوتر من، بنده خدا باید پشت این چراغ قرمز کوچک میایستاد تا کی یک نفر، حالا بگیر من یا شوهرننهم، ویارش بکشد بیاید روی صندلی، سفینهی نشیمنش را پارک کند و انگشتش را به بیل گیتش فرو کند. تا چراغ آن پایین، اگر چراغ راهنمایی و رانندگی بود، سبز شود. بیچاره کسی که روی فرش این خانه، رانندگی میکند. شاید تا یک هفته هم بکشد چراغ سبز نشود. بدبخت دهانش صاف است.
صندلی را چرخاندم و در اتاق بچه را باز کردم. هر چه نگاه کردم ماشینی، کامیونی چیزی کف اتاق ندیدم. بعد پیش خودم فکر کردم چرا بچه ماشین ندارد. عمیقتر شدم. موضوع را برای خودم باز کردم که اگر ماشینبازی نکند، بعدها تو زندگی بحران پیدا نکند، یا دچار عقده نشود. خواستم زنگ بزنم به زنم که چرا تا حالا به فکر ماشین برای بچه نیفتاده بوده است. بعد گفتم فکر میکند منتکشیست. تحفه. بیخیال شدم. صندلی را برگرداندم و فکر کردم اصلا دخترها ماشینبازی بلدند؟
صدای زنگ در آمد. دندان لقش. این تعبیر را خودم ساختم. قبلتر میگفتم کون لقش. شاید وقتی بخواهی بنویسیش باید بنویسی "کان لقش". مثل داغون. که مینویسی داغان. آب هم از آب تکان نمیخورد. مثل اینکه بگویی خواجه علی. یا بگویی علی خواجه. البته دومی همهاش فحش و فضیحت است، اگر بفهمد طرف. در اولی فحشاش مستور است. کافیست هنگام گفتن "خوا"یش را کمی بکشی. حالا فکر کن یکی برود پیش خواجه علی که بگوید یک علی دیگر خواجهس. تکبیتی میشود در این مایهها که «خواجه علی علی خواجه.» با زنم هم سر همین موضوع دعوامان میشد. سر خواجگی این بابا نه.
میگفت: «تو حرفهات یکی در میون یک کلمهی زشت داره.»
میگفتم: «مثل ِ؟»
میگفت: «کوفتی.»
میگفتم: «خب.»
میگفت: «لعنتی.»
میگفتم: «دیگه؟»
میگفت: «مزخرف.»
میگفتم: «مزخرفه، دیگه. مزخرف.» حرفهاش را میگفتم.
اما باز گفت: «یا همین کلمهی لعنتی که همیشه استفاده میکنی.»
میگفتم: «کدوم کلمهی لعنتی؟»
روی لعنتیش یک کم صدام را بالا میبردم. یک کم.
میگفت «اه.»
میگفتم « " اَه " زشت نیست؟»
معلوم بود کم آورده، حال میکردم.
میگفتم: «دیگه؟ دیگه چه کلمهی لعنتی دیگهای هست که من تو حرفهام به کار میبرم؟»
میگفت: «دیگه، دیگه، دیگه، هر مزخرفی که میگی، همین شر و ورهایی که صبح تا شب میگی، همینها.»
همینها رو بعد از یک مکث کوتاه گفت. انگار قشنگ گشت تا چیزی جا نمانده باشد. دیگر چیزی نگفت. فکر کنم چیز دیگری جا نمانده بود. پیش خودم گفتم «گندش بزند! یعنی دایرهی فضاحت ادبی من اینقدر محدوده؟!»
میگفتم، نه از اینجا به بعد را "گفتم"، چون از آخرین باری که این حرفها را زدیم، یعنی درست قبل از اینکه برای همیشه برود و احضاریهی دادگاه را برایم دم در بفرستد، با خودم قرار گذاشتم دیگر این طور با هم حرف نزنیم. هر چند بعد از آن همدیگر را ندیدیم که حرف بزنیم یا نزنیم.
باقی داستان با همان روایت "میگفتم" و "میگفت" درست است. خب، بالاخره، هنوز هم اگر قرار باشد با هم حرفی بزنیم، اگر بزنیم، یعنی اگر همدیگر را ببینیم که حرفی بزنیم یا بر فرض محال حرفی برای هم داشته باشیم که بخواهیم بزنیم یا نزینم، و بخواهیم دقیقا از خودمان هم با خودمان حرفی زده باشیم، همین مزخرفاتی را که از اول گفتم، مثل همان داستان تصویر در تصویر را برای هم ردیف میکنیم. راستش چیز دیگری هم که نداریم بخواهیم بهش اضافه کنیم. گاهی یکی دو جمله پس و پیش میشود. طبیعیست. فکر کن با خودت در طول روز آنقدرها هم حرف نداری که بزنی اما با کسی زندگی کنی که در طول روز حرفی هم داشته باشی دلت نخواهد که باهاش بزنی.
حرفم مزخرف شد. وقتی کسی، حالا خودم، یا هر ننهقمر دیگری، حرفش را بخواهد توضیح بدهد، انگار فحش ناموس دارم میشنوم. مثل الان. گهش بزند.
رفتم جلوی یخچال، درش را باز کردم، یک قلپ آب از پارچ خوردم، آمدم جلوی تلویزیون نشستم. تشنهام هم نبود. وقتی آب را خوردم و آمدم جلوی آینهی دق تلویزیون نشستم فهمیدم که تشنهام نبوده است.
آن موقع هم فکر کنم همینجا روی همین مبل نشسته بودم که بعد از درفشانیهای زنم گفتم، تاکید میکنم گفتم چون دیگر دوست ندارم اینطور باهاش حرف بزنم، بیشترش هم برای اینکه وقتی من باهاش اینطور حرف بزنم او هم روش باز میشود که با من اینطور حرف بزند. این را خوش ندارم. اصلا خوش ندارم. هر چند دفعهی بعد که بخواهم باهاش حرفی بزنم باید جلوی قاضی دادگاه باشد. آدم هر چقدر هم که بددهن باشد جلوی قاضی دادگاه، مثل جلوی مامور آسانسور رویش نمیشود بیچفت و بست حرف بزند. گندش بزند. جفتشان هم دوست دارند به زور هم که شده یا تو را ببرند بالای بالا، یا پایین پایین.
شاید هم روی این مبل نشسته بودم. شاید جای دیگهای نشسته بودم یا ایستاده بودم. درست یادم نیست. اما بهش گفتم: «اون چه کلمهی گهییه که من همش استفاده میکنم؟»
گفت: «ایناهاش. همین. همین "گه".»
گفتم: «گه.»
گفت: «بیشور.»
گفتم: «با تو نبودم.»
گفت: «با من بودی.»
بعد گریه کرد: «با من بودی.»
دوباره گفت: «با من بودی.»
سمباده را برداشته بود با حوصله میکشید روی مغز من.
: «با من بودی.»
بین گریههاش همین را مرتب تکرار میکرد.
گفتم: «آره با تو بودم. لابد دوست داشتی بشنویش که شنیدیش.»
این را من گفتم. انصافی هم خوب گفتم. حال کردم. یادم است چند لحظهای هم تو کیف جملهام هم رفتم. فکر کردم یک داستان بنویسم یا یک فیلنامه، طوری که شخصیتیش یکجای قصه بگوید «آره با تو بودم. لابد دوست داشتی بشنویش که شنیدیش!»
گفت: «بیشور.» یکبار دیگر قبل از این که مرتب بگوید "با من بودی. با من بودی." این را بهم گفته بود. زیاد خوشم نمیآید کسی بهم بگوید بیشعور. بگوید هم چیزیم نمیشود. چیزی هم بهش نمیگویم. اما یک طوری است که زیاد خوشم نمیآید کسی بهم بگوید بیشعور.
گفت: «آشغال. آشغال بیشور.»
خیلی این جمله را تکرار کرد. آدم فحش را یکبار هم که بگوید کفایت میکند. مگر اینکه بخواهد اینقدر تکرارش کند که یک فحش در جواب بشنود. در کل از شدت فحش هم کم میکند. اعتبار فحش را تکرار فحش کم میکند.
گفت: «تو درستبشو نیستی.» بندهخدا چقدر کالری و نیرو مصرف کرد که یک جملهی دیگر ساخت خدا میداند.
باز گفت: «نه. نه. تو درستبشو نیستی.»
از اول هم معلوم بود این زن من علم غیب دارد، از خانوادهاش هم مشخص بود. حیف که سر این موضوع با کسی شرط نبسته بودم.
گفت: «عوضی. عوضی.»
هر چه فحش یادش آمد به من داد. من هم عجلهای نداشتم کاری هم نداشتم حتا جوابش را هم نمیخواستم بدهم. برای همین نشسته بودم و فحش میخوردم.
گفت: «میرم. برای همیشه میرم.»
گفتم: «بچه چی؟»
گفت: «نترس. بچهمَم میبرم.»
بعد من اگر ننشسته بودم رفتم نشستم روی یکی از مبلها، اگر هم نشسته بودم که همانطور نشسته ماندم. شاید فوقش یک تکانی به خودم داده باشم. بعد یک کاری کردم. شاید کاری هم نکردم. همین طوری الکی نشستم و کاری نکردم. زنم بچهش را صدا کرد. روی این که "م" کوفتی مالکیتش را بچسباند به بچه اصرار داشت.
: «اسباببازی بچهم رو بردارم.»
بیشتر با خودش حرف زد.
: «لباسای خوشکلخانومم رو بردارم.»
یکی دوبار هم یک چیزی را محکم پرت کرد تا به دیوار یا در بخورد.
: «کیف مهد خانومکوچولوم رو بردارم.»
بچه به دو آمد جلوی من ایستاد. چشم دوختم به چشمهاش، چشمهاش شبیه من بود. لبهاش شبیه زنم. لبهاش را از هم باز کرد و گفت: «ما - ما»
فاصله هم انداخت که مرا بسوزاند. گفتم: «چی - چی؟»
خندید. مثل زنم. وقتی باید حرف بزند یا جواب بدهد، میخندد یا ابروهاش را بالا میاندازد.
پرسیدم: «چی - چی؟»
باز خنیدید. اگر کس دیگری بهجای جواب دادن به سوال کسی، بخندد یا شکلک درآورد، زنگ میزنند به تیمارستان. با خودم گفتم برای چی زنگ بزنم، دست بچه را میگیرد میرود خانهی مادرش. خانهی مادرش از تیمارستان هم سردتر است.
گفتم: «چی – چی؟»
عین خود بچه گفتم. میشنیدی باورت نمیشد یک مرد گنده مثل من توانسته باشد آنطور بگوید «چی - چی». بچه باز هم خندید.
لبهاش را از هم باز کرد و گفت: «ما – ما»
گفتم: «کو – ن ِ – لق – قش»
درست عین یک بچه گفتم. میشنیدی باورت نمیشد که مرد گندهای مثل من، چنینچیزی را آنطور بچهگانه گفته باشد. زنم سرش را از اتاق بچه بیرون آورد و زل زد به من.
گفت: «چی؟»
بچه که زنم را دید گفت: «ما – ما – اون!»
سر زنم مانده بود بین زمین و آسمان. باقی جاهاش در اتاق بود.
چشمهاش را تا آنجا که میشد گرد کرد و گفت: «چی – چی؟ چی گفت؟ بچه چی گفت؟»
هیچ هم ادایی که درآورد تا بگوید "چی – چی"، اگر ادا درآورده بود، به بچه نمیرفت. من شبیهتر گفتم. جدی میگویم. خیلی قشنگتر از زنم شبیه بچه گفته بودم.
بچه نگاه به زنم انداخت و دوباره گفت: «ما – ما – اون»
من فکر کردم گفت مامانجون. زنم یکی زد توی سر خودش و گفت: «راحت شدی؟»
دوباره گفت: «راحت شدی؟»
من حتا جرات نکردم از تکرار حرفش ناراحت بشوم. خیلی جدی حرف زد. تا آن موقع فکر نمیکردم یک زن بتواند تا این اندازه جدی باشد.
باز گفت: «آروم شدی؟ آروم شدی؟»
سرش را تکان میداد. یعنی فقط سرش بود که از پشت در پیدا بود. همان را تکان میداد.
: «یادش دادی؟ دیگه چی میخوای یادش بدی؟ هان؟»
این دو سوال را با هم، یک دفعه، از من پرسید. نه مکث کرد. نه فرصت داد که من یکی یکی جواب بدهم. برای همین جواب ندادم. جوابی هم نداشتم که بدهم. نمیدانستم چه چیزی یاد بچه دادهام که حالا باید یک چیز دیگر هم به آن اضافه کنم.
بچه گفت: «اون!»
باز هم گفت. دو سه باری تکرارش کرد. این "تکرار" ممکن است در جمله و شعر موسیقی ایجاد کند ولی در کل چیز چرندیست. از چرند هم چرندتر است. مزخرف است.
بچه بعد از این که از گفتن "اون" خسته شد دوید سمت زنم و گفت: «ما – ما – اون.»
تازه فهمیدم میگوید مامانکون! زنم یکی دیگر زد توی سرش. گریهاش هم درآمده بود. موهاش را هم یکی دوبار کشید.
گفت: «شنیدی حضرت آقا؟»
شنیده بودم. خندیدم. گفتم: «میگه ماماندیریمدامدام دارام دام.»
باز هم خندیدم.
زنم گفت: «همین رو میخواستی؟»
گفتم: «اگه با – با هم یادش داده بودی بگه، الان به فلانجای من تیکه مینداخت نه اونجای ما – ما – او – نش.»
باز هم خندیدم. چشمهام اشک افتاد. زنم موهاش را یکی دوبار دیگر کشید و سرش را یکی دوبار هم زد به دیوار. من خندهام بند نمیآمد. بچه هم گاه و بیگاه یک اون میگفت.
زنم رفت. بچه را هم برد.
زنگ در را زدند. رفتم از چشمی دیدم. پیرزنه بود. با یک دختر جوان از آسانسور پیاده شده بود، یک زنگ دیگر زد. آرام که شد از پلهها رفت پایین.
پیریه گفت: «شارژ لعنتیشون رو سه ماه ندادن. سه ماه. تازه پول آب مونده هنوز...»
دختره هم دنبال پیری پایین رفت. از چشمی نگاهش میکردم. از پشت مثل کوزههای لعابی تو موزه بود. همان کوزههای فیروزهای رنگ. اگر دختره زنگ میزد در را باز میکردم. "دندان ِ لق ِ " پیرزنه. مگر میشد در را روی دختر به آن خوبی باز نکرد.
یک هفته بعد از آنکه زنم رفت مادرش زنگ زد. محور گفتوگو تاثیر بالقوهی کلمهی کان یا "کون" بود روی تربیت بچه، و البته تاثیر کلی آن در جامعه. فکر کنم حتا تو دانشگاههای پزشکی هم این طور کانشناسی نکرده باشند. یک دلیل بیشتر هم ندارد. توی آن دانشگاهها پای جامعهشناسجماعت، مثل مادر ِ زنم، باز نیست. برای همین است که مملکت در جا میزند.
آن تلفن را، اگر کسی شنود میکرد، هم از خجالت آب میشدم، هم دلم به حال آن بدبختی میسوخت که حرفهای من و مادر ِ زنم را، مو به مو گوش کرده و یادداشت برداشته، تا بعدا سر فرصت رمزش را کشف کند. حالا انگار پشت تلفن چه گهی میشود خورد. فکریام تلفن چه کسانی را شنود میکنند. حرفهای چه کسانی را کشف رمز میکنند. خیلی دوست دارم یک بار هم شده حرفهای مرا کسی کشف رمز کند. خودم البته همیشه و در همه حال، پشت تلفن یا رو در رو، خیلی واضح به رمز حرفهام اشاره میکنم. چندبار پشت هم اشاره میکنم تا اگر کسی هم رمز را نگرفته بگیرد. یک طوری هم اشاره کردم که تابلو باشد. که اگر شنود بود، زودتر بیایند مرا بگیرند و ببرند. رمز کل حرفها، رمز کل زندگیام، یک کلمهی دو حرفی جمع و جور است؛ گه. که از چاییشیرین صبحانهام شروع میشود تا چاییتلخ قبل از خوابم.
بعد از همان تلفن بود که من تا حدودی از این رو به آن رو شدم. «حالاش چه گهی هستم؟» به هر حال آن موقع گهتر از این بودم. یک جمله بسازم حال کنم. که به درد فیلمهای فرانسوی یا کیارستمی بخورد؛ "گه، گههه. وقتی تا سر توش باشی یا فقط به لباست مالیده شده باشه هیچ فرقی نمیکنه؛ چون به گه کشیده شدهای و خلاص."
صدای آیفون بلند شد، تصویرهای کوچک فنآوری دیجیتال، حسنش این است که عکس دختر پیرزنه را برایم قاب گرفته بود. حسن این تکنولوژی این است که میتوانی راحت به کسی بیآنکه بداند نگاهش میکنی نگاه کنی. بدون آنکه، تازه اگر هم بخواهد، بتواند به تو نگاه کند. این هم از آن جملهها بود که وقتی میسازم کیفم کوک میشود، میروم تو حال خودم. دختره دو قدم عقبتر از لنز دوربین آیفون تصویری ایستاده، عقب که بایستی کلهات کدو نمیشود، کلهی دختر پیرزنه هم کدو نیست. توی ماشین آن طرف خیابان پیرزنه را میبینم که توی ماشین نشسته و دارد چیزی را به دختره میگوید. معلوم است که چه مزخرفی میتواند بگوید. گوشی را برمیدارم. صدام را نازک میکنم: «بله؟»
دختره کمی دستپاچه میگوید: «ببخشین، واحد یک.»
ما واحد یک هستیم. با همان صدای زنانه میگویم: «اشتباه زنگ زدین.»
گوشی را نگه میدارم. زنگ واحد دیگری را میزند. وقتی گوشی، مثل الان دست کسی باشد که دست من است، و در آن لحظه کسی هم زنگ یکی از واحدها را بزند، همهی زنگهای کل ساختمان ما به صدا میافتد. چند نفر با هم میگویند: «کیه؟» «بفرمایین.» «بله؟»
الان تصویر دختره به تعداد واحدهای ساختمان تکثیر شده است. همسایهها دارند نگاهش میکنند. من گوشی را از گوشم دور میکنم. مثل تماشای تلویزیون. بیصدا نگاهش میکنم. دختره دارد چیزی به کسی میگوید. من چیزی نمیگویم.

زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: داستان كوتاه