تبليغاتX
زاگرس استوری
ویژه روز جهانی داستان کوتاه/1387

زاگرس استوری متوقف شد/ خلیل رشنوی

زاگرس استوری تا اطلاع ثانوی متوقف می شود . کسانی که مایل به اداره زاگرس استوری هستند می توانند از طریق ایمیل نشریه zagrosstory@gmail.com درخواست خود را ارائه دهند که در صورت موافقت مراتب به آن ها اعلام خواهد شد . همین ...

گروه خبری زاگرس استوری تشکیل شد

از تمامی داستان نویسانی که ایمیلی دارند دعوت می شود که حتمن این فراخوان را بخوانند .

 ادامه مطلب                                                      نظر بدهید

مهمترین اخبار ادبیات داستانی این روزها

فراخوان اولین جشنواره داستان کوتاه راوی- برگزیدگان جشنواره شعر و داستان آدم برفی ها- برگزیدگان جایزه ادبی صادق هدایت - برگزیدگان جشنواره داستان انقلاب- فرخوان جشنواره داستان کوتاه کوتاه ( سین هفتم )...

ادامه مطلب                                                       نظر بدهید

داستان کوتاه/قرنطینه/خسرو عباسی خودلان

راننده پيكان استيشن، پيرمرد خپلي بود با موهايی جوگندمي و ته ريشی که به سفيدي مي زد. پيراهن نخودي رنگی تنش بود .

« رودباری نیستی . غریبی !؟»...

ادامه مطلب                                            نظر بدهید

داستان کوتاه/سگ/حمیدرضا اکبری شروه

روي اسكله نگاهش به نخلهاست؛ كه باد «پيش[1]» هاي پهنشان را به رقص واداشته است.

- " بايد بياد ديگه! " زير لب وا گفت. قرار بود برايش طناب بياورد. قول خارجيها داده بودند، برايشان بگيرند. زير چفيه‌اش عرق بيرون مي‌چريد.

ادامه مطلب                                           نظر بدهید

داستان کوتاه/چند اپیزود کوتاه قبل از واقعه /

علی خانمرادی

زن آمد توی اتاق و با حالتی مستأصل گفت : ـ  مازیار دیوونه م کرده ، نمی دونم چشه !؟

ادامه مطلب                                         نظر بدهید

داستان کوتاه/مهره هایی از تسبیح سیاه رنگ آدا/کامران جباری

دایی گرشاسب کنار بخاری ایستاد  و سرش را خم کرد روی خروجی گرما . با کف دست چند مرتبه موهاش را تکاند که صدای جزو جز پشنگه ها از روی بخاری بلند شد .با حوله روی دوشش موهاش را خشک کرد . گوشهاش را پاک می کرد که برگشت توی رختکن حمام . وقتی بیرون آمد پیزاهن مشکی اش را پوشیده بود ...

ادامه مطلب                                      نظر بدهید

داستان کوتاه/لبهای خندان توی دست/خلیل رشنوی

خبر مثل بمب توی گروهان ترکید . رزمنده ها از هر طرف به سمت آسایشگاه ما می دویدند . جایی که من خودم را از سقفش آویزان کرده بودم . هرلحظه ازدحام سربازان بیشتر می شد . بیشتر . طوری که دیگر نمی توانستند تو بیایند ...

ادامه مطلب                                   نظر بدهید

داستان کوتاه/دام دام / ثنا نصاری

خبر تمام کوچه را به هم ریخته بود. من با دوستانم بازی می کردم. دم در خانه. در سالهای بی خبری. در سالهای کودکی.مردی زنگ همسایه بغلی ما را زد. منزل آرامی. منزل ناآرام آرامی. خانم آرامی تپل و خندان روبروی مرد ظاهر شد. صدای مرد را نمی شنیدم. خیلی ناراحت به نظر می رسید، اما نه به ناراحتی خانم آرامی در چند لحظه بعد...

ادامه مطلب                                                     نظر بدهید

داستان کوتاه/آتش بازی/امیر حسین فضل آذر

مردمک چشمان وحید روشنی خیره ای به خود گرفته بود. تیغه نازک آتش از کف پاشیده شد روی صندلی و میز.تند تند چرخید.کاپشن پلاستیکی کیوان همراه آتش دوار ِ دور ِ اتاق، یک دفعه گر گرفت.خودش را کوباند به دیوار های نیمه رنگ شده اتاق.روزنامه های آتش گرفته روی هوا میچرخیدند و پرواز میکردند.

ادامه مطلب                                                     نظر بدهید

داستان کوتاه / سارا / حیدر میرانی

پدرش كارگر بود ، و هر روز صبح مي رفت سر ميدان پيش بقيه كارگرها مي ايستاد، هروقت هم دست پر از سر كار برمي گشت معلوم مي شد كه آن روز توانسته است ، مزد كارش را بگيرد! مادرش خانه دار بود ، اما براي كمك خرج خانواده با چرخ خياطي كوچكي كه پدرش به زحمت تهيه كرده بود،گاهي براي همسايه ها و آْشناها خياطي مي كرد، برادر كوچكش مدرسه مي رفت  ...

ادامه مطلب                                                  نظر بدهید

داستان کوتاه/طرح فریاد/راحیل مینو سرشت

هوا گرفته و تاريك است ،ابرهاي سياه،نرم نرمك به زمين مي چكند وبوي نم و خفگي عجيبي هوا را گرفته .مردي با باراني سياه خلاف جهت باد روي پياده رو تند تند قدم برميدارد.ابروانش درهم كشيده اند،دور دهانش خطهاي گودي افتاده،انگار كه تمام عمرش را فرياد كشيده باشد،موهايش نم دارد وپريشان روي پيشانيش  ريخته وگوييي شرجي راه گلويش را بسته باشد؛مرتب نفسهاي هق هق مانندي از گلويش برميخيزد....

ادامه مطلب                                               نظر بدهید

داستان کوتاه/ زمانی برای مستی گوسفندان/سامان فیروزی

صبح در حالی که مشغول غلت زدن های صبحگاهی در رختخواب بودم، صدایی به گوشم رسید که تا آن روز به هیچ وجه در آن مکان نشنیده و از آهنگ و طنینش مستفیض نگردیده بودم.

ادامه مطلب                                          نظر بدهید

داستان کوتاه / طالع نحس/ناهید انواری

خانم دكتر ترگل ورگل آزمايشگاه لنگ لنگان وارد شد. درمقابل كنجكاوي خانمهاي پذيرش سري به علامـت سلام تكان داد و يكراست به سراغ سوپروايزر رفت. آقاي ميهني در پشت حايل شيشه اي كه قسمت فني را مجزا مي كـــرد، مشغول صحبت با تلفن بود...

ادامه مطلب                                          نظر بدهید

 

داستان کوتاه/ بوده یا نبوده/فریبا حاج دایی

  مي‌دانستم ثبتِ اسناد آخرين مرحله است. بعد مي‌توانم گواهي گروگذاشتن خانه را ببرم و نشان بدهم و او بيايد. حاج‌آقا آدرس سر شهرآرا را به من داده بود، اما آن‌جا نبود...

ادامه مطلب                                            نظر بدهید

داستان کوتاه/آن چیز پاک و زیبا / سمیرا مهدی یار

مرد قدمی جلو امد و قوزش را صاف کرد :

- سمنان ، سمنان ،‌سمنان "پیر شده بود مرد و صدایش زیر و نامفهوم بود. جوانی به جای نوه اش سر بالا داد و رگ گردن برجسته کرد : - رشت ، رشت ، رشت الان...

ادامه مطلب                                           نظر بدهید

داستان کوتاه/کسی دیگر/پروین کاشانی زاده

پیرمرد روی صندلی چوبی رنگ رو رفته ای پشت میز فلزی که چند سنگ و یک ترازو یک قرآن است  نشته است .نگاه خاکستری  وهم زده وریزش  از پشت عینک ته استکانی   به یک نقطه خیره شده است . لبش را می مکد . دندانهای عملیش را جا به جا می کند . فکش می لرزد . گونه های افتاده اش پر وخالی می شوند  ...

ادامه مطلب                                            نظر بدهید

داستان کوتاه کوتاه/ سروش رهگذر

سه داستان کوتاه کوتاه جدید از این نویسنده

ادامه مطلب                                              نظر بدهید

داستان کوتاه کوتاه / جمعه ها / روشنک مرادی

جمعه ها کارش اینه که ساعت 4:11 بعد از ظهر بشه, شنل سرمه ایش رو روی لباس خوابش تنش کنه, کلاه کج مشکی اش رو بذاره روی موها ی نه چندان بلند قهوه ایش , لباس هاش رو از این جهت این طوری انتخاب می کنه که توشون راحته...

ادامه مطلب                                             نظر بدهید

داستان کوتاه کوتاه / دسته گلی برای عروسی/ بهزاد بهنیا

داور چهارم تابلو را با لای سر برد. شماره اش را که دید فهمید باید تعویض شود. عرق سردی بدنش را گرفت . به خنده های مادلن فکر می کرد و قولی که داده بود .عزیزم فردا بخاطر تو و واسه اینکه جشن نامزدی مون رو کامل کنم گل می زنم ...

ادامه مطلب                                             نظر بدهید


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: خبر و رويداد
خبرهای بهمن ماه1387

آفرينش‌های ادبی حوزه هنری استان ايلام، اولین دوره‌ی جشنواره‌ی داستان‌ کوتاه منطقه‌ای «راوي» با حضور داستان نویسان استان‌های (ایلام- کرمانشاه-کردستان-همدان-لرستان-آذربایجان غربی- خوزستان-مرکزی) برگزار می‌كند.

علاقه‌مندان ضمن توجه به رعايت نكات ذيل مي‌توانند آثار خود را به دبیرخانه‌ی جشنواره ارسال نمايند:
شرايط شركت در جشنواره:
-جشنواره در دوبخش آزاد و موضوعي برگزار مي شود
- بخش موضوعي شامل داستان هاي كوتاه با مضامين عاشورايي و شهادت مي باشد
- هر نويسنده مي تواند حداكثر سه داستان در هر بخش به دبيرخانه ي جشنواره ارسال نمايد
- آثار ارسالي نبايد بيش‌تر از 8 صفحهA4 باشند.
- آثار به صورت خوانا و ترجيحا تايپ شده و در یک روی کاغذ A4 ارسال شوند.
- از ارسال مقاله، خاطره و قطعه‌‌ی ادبی خودداري فرماييد.
- به 3نفر برگزیده‌ی جشنواره در هر بخش جوايز ارزشمندي اهدا مي شود
-داوري آثار توسط سه نفر از نويسندگان برجسته كشور انجام مي شود .
- آثار ارسالي نبايد از برگزيده هاي جشنواره هاي ديگر باشند..
- آثار منتخب در مجموعه‌ای چاپ خواهند شد.
-مشخصات کامل نویسنده شامل نام و نام خانوادگی نشانی و تلفن بر روی هر اثر ذکر گردد.
- مهلت ارسال آثار تا تاريخ ۲۶ اسفند ماه 87 است، آثاري كه پس از تاريخ مقرر ارسال گردند در مسابقه شركت داده نمي‌شوند.
- اختتامیه جشنواره در بهار سال ۸۸ برگزار خواهد شد

طریقه ی ارسال آثار:
- علاقمندان مي توانند آثار خود را به نشاني ايلام-صندوق پستي 133-69315-دبيرخانه جشنواره داستان كوتاه راوي -
و یا به ایمیل: jalil313@yahoo.com
شماره تماس: ۰۹۱۸۳۴۱۲۲۹۱

 

/////////////////////////////////////////////////////////

برگزیدگان جشنواره شعر و داستان آدم برفی ها

 

داوران جایزه ادبی آدم برفی ها نتیجه نهایی نخستین دوره مسابقه ادبی آدم برفی ها را به این شرح اعلام می کنند:

 توجه: با توجه به مشترک بودن برخی رتبه ها در رشته داستان ده نفر و در رشته شعر یازده نفر معرفی گردیده اند.

 در بخش داستان

 رتبه اول: یوسف ( خلیل رشنوی)

رتبه دوم: تبلیغی  برای خودکار  بیک  یا در مسلخ عشق (آناهیتا اوستایی)

رتبه سوم مشترک: زال ( نظام حقی آبی) و خاطرات فراموش شده ( فرشته نوبخت)

رتبه چهارم مشترک: ناشناس در این داستان( فاطمه اختصاری)، پیری در سه خط ( مهدی عباسی)

رتبه پنجم: مرده ی شماره ۱۷( مرضیه ترکمانی)

رتبه ششم: فوتبال وسط حمام( محمود قلی پور)

رتبه هفتم:از شما چه پنهان خواب یک مونولوگ طولانی دیدم( میلاد ظریف)

رتبه هشتم: قار( علیرضا لبش)

 در بخش شعر

 ـ بنا بر تشخیص داوران یازده نفر اعلام می شود

 ـ هیچ اثری ویژگی کسب رتبه به تنهایی را ندارد .

 رتبه اول مشترک:

 وحید نجفی ـ فاطمه اختصاری ـ سیدرضا خاتمی ـ  الهام میزبان ـ محمد قائدی

 رتبه دوم مشترک:

  مصطفی غضنفری ـ مجید عزیزی-محسن عاصی

 رتبه سوم مشترک:

 آرش معدنی پور- پریا تفنگ سازـ صدرالدین انصاری

 سه نکته مهم و پایانی از بیانیه هیات داوران که در شماره اسفند آدم برفی ها به تفصیل منتشر خواهد شد:

 ـ در هر حال در هر داوری، بخش مهمی از آراء در هر مسابقه ادبی به سلیقه شعر و داستان خوانی داوران مربوط می شود و نتایج کنونی به معنی برتری مطلق آثار برگزیده شده و یا رد و انکار آثار برگزیده نشده نیست. چه بسا در مسابقه ای دیگر و با داورانی دیگر نتایج داوری همین آثار یکسره متفاوت باشد.

 ـ داوری آثار با کد و بدون نام نویسنده انجام شده و نتایج نهایی پس از رایزنی با همه داوران به ثبت رسیده است.

 ـ اعتراض به نتایج کنونی بی ثمر خواهد بود و نتایج غیر قابل تغییر است .

 داوران

 میراحمد میراحسان- علیرضا محمودی ایرانمهر- سید مهدی موسوی- مصطفی جلالی فخر ـ رضا کاظمی

 

/////////////////////////////////

مراسم پاياني هفتمين دوره‌ي جايزه‌ي داستان كوتاه‌نويسي صادق هدايت (پنج‌شنبه، 24 بهمن‌ماه) برگزار شد.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين مراسم، غلامحسين دهقان با داستان «مرده‌كشي» تنديس هفتمين دوره‌ي جايزه‌ي‌ ادبي هدايت را از آن خود كرد و نرگس رستمي با داستان «پير»، شهلا شهابيان با داستان «درد» و محمدمهدي ابراهيمي با داستان «هويت مجهول»، بدون رتبه‌بندي، لوح افتخار جايزه‌ را با داوري سپيده شاملو، هرمز رحيميان و حسين قديمي (در مرحله‌ي دوم) دريافت كردند.

همچنين جهانگير هدايت - دبير جايزه - با اشاره به اين‌كه در پنج دوره‌ي اول، اين برنامه در خانه‌ي هنرمندان برگزار مي‌شده و از دوره‌ي گذشته به شكل خصوصي برگزار شده است، علت آن را پيدا نكردن مكاني براي برپايي مراسم به شكل عمومي عنوان كرد.

او يادآور شد: كتاب‌هاي صادق هدايت نمي‌توانند مانند گذشته چاپ ‌شوند. خانه‌ي او هنوز زباله‌داني بيمارستان است و لوازمش در زيرزمين موزه‌ي‌ رضا عباسي خاك مي‌خورد؛ بعضي‌هايش از بين رفته است، بعضي‌هايش دارد خراب مي‌شود و بعضي‌هايش هم مفقود شده است.

دبير جايزه‌ي هدايت با اعلام اين خبر كه بنيادي در اروپا تمام كتاب‌هاي صادق هدايت را به زبان فارسي منتشر مي‌كند، يادآور شد: اين كتاب‌ها به‌صورت يك سري از سوي اين بنياد منتشر مي‌شود. اولين جلد، داستان‌هاي كوتاه هدايت است كه شامل 42 داستان اوست و يك‌سري از داستان‌ها كه چاپ نشده‌اند. اين اثر در 600 صفحه و يك جلد منتشر شده است. سايت آمازون هم لينك آن را در سايتش قرار داده است. همچنين سايت صادق هدايت به انگليسي فعال شده است.

برادرزاده‌ي صادق هدايت ادامه داد: جلد دوم اين كتاب‌ها، طنز‌هاي هدايت است كه مقدار زيادي از كارهايش انجام شده است و تا چند هفته‌ي‌ ديگر منتشر خواهد شد. جلد سوم نيز «بوف كور» است كه ابعاد وسيع‌تري دارد و دست‌نوشته‌ي موجود هدايت از «بوف كور» كه در هند آن‌را نوشته و تكثير كرده است، به همراه نسخه‌ي تايپ‌شده در اين مجلد خواهد آمد. مجموعه‌ي اين كتاب‌ها هفت يا هشت جلد خواهد بود.

خسرو سينايي نيز در اين مراسم درباره‌ي دو واژه‌ي «اگزوتيك» و «اكلكتيك» توضيحاتي ارائه داد و با استفاده از آن‌ها، به توضيحاتي درباره‌ي صادق هدايت و آثارش پرداخت.

اين فيلم‌ساز با اشاره به واژه‌ي اگزوتيك گفت: اين واژه را مي‌توان به معناي بيگانه ترجمه كرد. بسياري از پديده‌هاي اگزوتيك براي گسترش يك فرهنگ بوده است و هرچقدر ارتباط ملل با هم بيش‌تر شده، امكان استفاده‌ي اشيا و پديده‌هاي اگزوتيك بين فرهنگ‌ها افزايش يافته است.

او در ادامه يادآور شد: استفاده از اگزوتيسم، نوعي ساختار است كه امكانات استفاده‌ي هنري را افزايش مي‌دهد.

سينايي در ادامه‌ي بحثش، به واژه‌ي اكلكتيسم (پراكنده‌گزيني) اشاره كرد و يادآور شد: اكلكتيك يعني پديده‌هاي پراكنده را انتخاب كنيم و بعد با خلاقيت شخصي، از آن اثري به‌وجود آوريم. مثلا «داداييست»‌ها عكس‌هاي مختلف را انتخاب مي‌كنند تا يك اثر هنري خلق كنند؛ بنابراين مكتب اكلكتيسم يك مكتب فلسفي است. در اين مكتب فلسفي، شما اجزاي مختلف را انتخاب مي‌كنيد و اثري را مي‌سازيد. اين مكتب در هنر و ادبيات اروپا تأثير خاص خود را دارد.

او متذكر شد: اين اجزا در دست نويسنده و هنرمند مانند مصالح ساختماني است؛ اما اين مصالح نيست كه ساختمان را مي‌سازد؛ بلكه ذهن خلاق معمار است كه آن را مي‌سازد. «بوف كور» هدايت را نيز مي‌توان بر اين اساس خواند و رويش دقت كرد.

سينايي با اشاره به فيلم «گفت‌وگو با سايه» درباره‌ي هدايت متذكر شد: من در اين فيلم، نگفتم صادق هدايت تقليد مي‌كند؛ گفته‌ام منابعي كه ذهن او را تغذيه كردند، براي اين‌كه «بوف كور» را خلق كند، كجاها مي‌توانسته باشد.

اين كارگردان سينما تأكيد كرد: هدايت مانند سيم حساسي بود، وقتي سيم حساسي به ارتعاش درمي‌آيد، سيم كناري هم شروع به لرزيدن مي‌كند. هدايت براي من چنين موجودي است. با چيزي كه در اطرافش حركت مي‌كند، به ارتعاش درمي‌آيد. او يك شخصيت يك‌بعدي نبود. در كنار مطالعه‌ي فراوان، شنونده‌ي جدي موسيقي كلاسيك بود و با نقاشي هم سرو‌كار جدي داشت. به كرات به سينما مي‌رفت. شايد اگر او الآن بود، ترجيح مي‌داد سينما‌گر مي‌شد؛ زيرا جوشش درونش را از طريق سينما مي‌توانست نشان دهد.

او با اين پرسش كه چرا «بوف كور» يكي است و بعد‌ها به سبك هدايت تبديل و دنبال نشده است، توضيح داد: «بوف كور» روال متداول داستان‌سرايي را كه خواننده‌ي آن زمان عادت داشته است، نداشت.

خسرو سينايي سپس با اشاره به شباهت «بوف كور» هدايت با سمفوني فانتاستيك هكتور برليوز متذكر شد: هدايت به موسيقي علاقه‌مند بود، موسيقي كلاسيك و رمانتيك را مي‌شناخت؛ بنابراين بايد سمفوني فانتاستيك را شنيده باشد، كه در آن، موسيقي‌دان در پنج موومان از عشق سخن مي‌گويد. در يكي از موومان‌ها، معشوق را مي‌كشد و در موومان‌ آخر معشوق به زن جادوگر تبديل مي‌شود؛ همان چيزي كه هدايت در «بوف كور» به آن پرداخته است، كه زن معشوق به زن اثيري و جادوگر تبديل مي‌شود و ما پيش‌تر تبديل زن معشوق به زن جادوگر را 100 ‌سال زودتر در سمفوني فانتاستيك ديده‌ايم.

او در پايان تصريح كرد: در «بوف كور»، هدايت را تنها از طريق ادبيات جست‌وجو نكنيم. او مانند يك ديگ جوشان خلاقيت است كه جنبه‌هاي مختلف هنر در ادبياتش، بخصوص در «بوف كور»، مطرح مي‌شود.

در پايان، بيانيه‌ي هيأت‌داوران توسط حسين قديمي خوانده شد، كه در آن آمده بود: در هفتمين دوره‌ي مسابقه‌ي داستان كوتاه صادق هدايت، 600 داستان به دفتر صادق هدايت ارسال شد. اين داستان‌ها از سوي نويسندگان جوان از سراسر كشور و ايرانيان مقيم خارج از كشور ارسال شده‌اند و اكثر آن‌ها توسط اينترنت به سايت صادق هدايت و سايت سخن فرستاده شده‌اند. پس از مرحله‌ي اول داوري، تعداد 81 داستان به مرحله‌ي دوم راه يافتند. در مرحله‌ي دوم، كار داوري را سپيده شاملو، هرمز رحيميان و حسين قديمي به عهده داشتند. از ميان داستان‌هاي رسيده به مرحله‌ي دوم، 30 داستان برتر، انتخاب و از ميان آن‌ها 10 داستان به عنوان برنده‌هاي احتمالي داستان انتخاب شدند.

در ادامه‌ي اين بيانيه عنوان شده بود: بررسي داستان‌ها نشان مي‌دهد 70درصد داستان‌ها از آن آقايان و 30درصد آن‌ها از آن خانم‌ها بوده است و همين منوال در ميان 10 داستان برتر نيز ديده مي‌شود. از ديدگاه انواع داستان، 5 درصد داستان‌ها به موضوعات اروتيك، 5 درصد به موضوعات شاد و طنز و 60 درصد به موضوع‌هاي اجتماعي پرداخته‌اند. آن‌چه در ميان داستان‌هاي امسال ملاحظه مي‌شود، آن است كه 30 درصد از داستان‌ها از مرگ و نگون‌بختي و كشت‌وكشتار سخن مي‌گويند، كه افزايش چشم‌گيري را در مقايسه با سال‌هاي قبل نشان مي‌دهد.

همچنين اشاره شده بود، در هفت سال گذشته، در مسابقه‌ي داستان كوتاه صادق هدايت، حدود شش‌هزار نفر شركت كرده‌اند.

در اين مراسم، داستان «آبجي خانوم» هدايت توسط ناهيد كبيري و حامد سيد اجرا شد و سيمين بهبهاني نيز شعر خواند.

 

 

///////////

 

 

  برگزيدگان "دومين جشنواره داستان انقلاب" معرفي شدند

برگزيدگان "دومين جشنواره داستان انقلاب" در مراسمي با حضور معاون فرهنگي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی، معرفي شدند. "گل سنگ" نوشته سيد هاشم حسيني، "فصل كبوتر" به قلم حسين فتاحي و "تفنگ پدر بر بام‌هاي تهران" اثر حسن بهرامي،‌ به ترتيب به عنوان رتبه‌هاي اول تا سوم بخش "رمان" و "پشت پا" نوشته كبري زارع پاكدل، "كلاه پهلوي" نوشته كامران جباري و "چقدر حرف نمي‌زند" اثر هاجر هدايت، به عنوان رتبه‌‌هاي اول تا سوم بخش "داستان كوتاه" دومين جشنواره داستان انقلاب، معرفي شدند. /

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، مراسم اهداء جوایز دومين جشنواره داستان انقلاب اسلامي، با حضور محسن پرويز، معاون فرهنگي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی در حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي آغاز شد. 

اميرحسين فردي، دبير دومين جشنواره داستان انقلاب و احمد دهقان، فيروز زنوزي‌جلالي، محمدكاظم مزيناني، خسرو باباخاني و محمد ناصري، داوران اين جشنواره‌اند.

در مراسم پاياني "دومين جشنواره داستان انقلاب" و بر اساس راي هيات داوران، رمان‌هاي "گل سنگ" نوشته سيد هاشم حسيني، "فصل كبوتر" به قلم حسين فتاحي و "تفنگ پدر بر بام‌هاي شهر" اثر حسن بهرامي،‌ به ترتيب رتبه‌هاي برگزيده، برتر وتقديري بخش "رمان" دومين جشنواره داستان انقلاب را به خود اختصاص دادند و 9 و 6 و 3 ميليون تومان جايزه گرفتند.

همچنين داستان‌هاي كوتاه "آش پشت پا" نوشته كبري زارع پاكدل، "كلاه پهلوي" نوشته كامران جباري و "چقدر حرف نمي‌زند" اثر هاجر هدايت، به عنوان رتبه‌هاي برگزيده، برتر وتقديري بخش "داستان كوتاه" دومين جشنواره داستان انقلاب، معرفي شدند و به ترتيب 2 و 5/1 و يك ميليون تومان جايزه گرفتند.

زنده‌ياد نادر ابراهيمي، حسين فتاحي، ابراهيم حسن‌بيگي، علي‌اكبر والايي، داوود غفارزادگان و فرهاد حسن‌زاده نيز به پاس تلاش در زمينه تدوين داستان‌هاي انقلابي كودك و نوجوان، در بخش ويژه انقلاب اسلامي با عنوان "نويسندگان تقديري ادبيات داستاني نوجوانان"، مورد تقدير قرار گرفتند.

////////////////////////

 

 

فراخوان نخستین جشنواره ادبی داستان كوتاه كوتاه هفت سین

آن هنگام كه خورشید درخشان عالمتاب، چهره ی دلربای خود را در بامداد نخستین روز سال نو نمایان می كند و آن هنگام كه نسیم بهاری با بوی خوش نو گلان نو شكفته از راه می رسد و با ترانه مرغان آسمان هم آواز می شود، روز نو، روز تولد دوباره جهان هستی، نوروز آغاز می شود، روزی كه طبیعت جامه سبز برتن می كند و چشمه ی زلال و هستی بخش الطاف خداوندگار جوشان می شود و چرخ بزرگترین جشن ملی ایرانیان، جشن نوروز را به گردش در می آورد. 

به مناسبت فرارسیدن این فرخنده روز، نوروز، نخستین جشنواره ادبی داستان كوتاه كوتاه تحت عنوان «هفت سین»  با هدف باروری و شكوفایی خلاقیت های ادبی و فراهم ساختن بستری مناسب برای رشد و ارائه آثار نویسندگان توانمند این مرز و بوم و حمایت از نوآوری در زمینه ادبیات داستانی، به ویژه «داستان كوتاه كوتاه» با اعلان این فراخوان ادبی، شروع به كار می كند. 



* شرایط آثار ارسالی
- داستان ها باید در قالب داستان كوتاه كوتاه نوشته شده و فرستاده شوند.
- تعداد كلمات انتخاب شده برای هر داستان، حداكثر 150 كلمه است.
- هر نویسنده می تواند حداكثر سه عنوان داستان كوتاه كوتاه خود را ارسال نماید.
- هر داستان كوتاه كوتاه باید براساس یكی از موضوعات زیر نوشته شده باشد:
لحظه تحویل سال نو و كلام خداوند
نوروز و مراسم و آیین های نوروزی (دید و بازدید، سفره هفت سین، چهارشنبه سوری، خرید های نوروزی، خانه تكانی، عیدی دادن و عیدی گرفتن، حاجی فیروز و ...)
آغاز سال نو و پایان سال كهنه
 بهار و طبیعت


* تعریف داستان كوتاه كوتاه
داستان كوتاه كوتاه، داستانی است كه بتوان آن را در یك مكالمه كوتاه تلفنی خواند و بتوان در یك نشست، ساعت ها درباره ی آن حرف زد.



* مهلت ارسال آثار
- آثار مكتوب باید تا تاریخ 23 اسفند 87  ارسال شوند.



* زمان اعلام نتایج داوری
- روز هفتم فروردین ماه 1388



* نحوه ارسال آثار
- داستان ها باید بر روی صفحه (word) با فونت (Tahoma) و با سایز 14 تایپ شده و به همراه نام و نام خانوادگی، آدرس اینترنتی (ایمیل) و شماره تلفن نویسنده متقاضی شركت در جشنواره به آدرس اینترنتی dastan@louh.com ارسال گردد.

بدیهی است از آثار منتخب در نخستین جشنواره ادبی داستان كوتاه كوتاه «هفت سین» از طرف سایت لوح تقدیر به عمل خواهد آمد.

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: خبر و رويداد
داستان کوتاه / خلیل رشنوی

لبهای خندان توی دست

خلیل رشنوی

 

خبر مثل بمب توی گروهان ترکید . رزمنده ها از هر طرف به سمت آسایشگاه ما می دویدند . جایی که من خودم را از سقفش آویزان کرده بودم . هرلحظه ازدحام سربازان بیشتر می شد . بیشتر . طوری که دیگر نمی توانستند تو بیایند . رزمنده ها با چشم هایی که انگار می خواستند بیرون بزنند به جنازه ام خیره بودند که آرام دور خودش می چرخید . زبانم به طرز وحشتناکی از گوشه لبم بیرون زده بود . ندیده بودم کسی گریه کند . ندیده بودم . به همه حق می دهم . چون با هیچکدام از آن ها نتوانسته بودم صمیمیتی هرچند کوچک داشته باشم . یا بهتر است بگویم نتوانسته بودند . انبوه جمعیت شکافت و فرمانده هیکل درشتش را به درون کشاند . به جنازه ام نگاه کرد و گفت :

- این بیچاره رو بیارید پایین . زود . بقیه هم برگردند سر کارهاشون . سینما که نیومدید ؟

سربازها آرام آرام آسایشگاه را ترک می کردند و هم زمان هوای خنک و پر از اکسیژن بیرون جاری می شد . فرمانده پتو پلنگی ام را برداشت  و انداخت روی جنازه ام . انگشت های کلفتش را روی چشم هایم کشید . پلک هایم چسبیدند به هم . احساس می کرد با چشم هایم به او زل زده ام . به او زل زده بودم . اولین خاطره ای که از فرمانده به یاد داشتم از همین دست هایش بود . با همین دست های کت و کلفتش چنان کوبیده بود پس گردنم که چند قدم به جلو پرت شدم .

- اینجوری می خوای عراقیا رو بکشی ؟ دوباره امتحان کن .

و من دوباره افتادم و نتوانستم عرض نردبان را با کمک دست هایم طی کنم . سر چهارمین پله دست هایم شل می شد و می افتادم . فرمانده وزن زیادی داشت . انگار که زیر پوستش را باد کرده باشی کلفت بود . ولی به راحتی دست های پهنش را به پله ها گره می زد و نردبان را تا آخر می رفت . اولین بار که فرمانده را دیدم یاد معلم فیزکمان افتادم . او هم کت و کلفت بود و بادکرده . گچ را که توی دست هایش می گرفت لابه لای انگشت هایش گم می شد . کیف می کرد وقتی پیچیده ترین معادله ها را برایش حل می کردم .به من لقب یوسف انیشتن داده بود .

از دست هایم بدم می آید . حتی دست های کت و کلفت فرمانده را از دست های معمولی خودم بیشتر می پسندم . شکل دست هایش باعث شده که تصویر آنان در ذهن آدم برای همیشه بماند . وقتی که از مرخصی برمی گشتم و با من دست می داد دوست داشت زورش را به رخم بکشد . چنان دستم را محکم می فشرد که احساس می کردم هرلحظه ممکن است استخوان های دستم خرد شوند .

- چطوری ضعیفه ؟

با بی رحمی تمام من را ضعیفه صدا می زد .خیلی سعی می کردم به روی خودم نیاورم ولی آخرش گوشه لب هایم جمع می شد . تقریبن در تمام کارهای سخت و خشن ناتوان بودم . برای همین در بخش تدارکات از من استفاده می شد . دفتری دستم داده بودند تا ورود و خروج وسایل و تجهیزات را یادداشت کنم . فرمانده دست راستم را که بیرون افتاده بود زیر پتو انداخت . شاید او هم به این فکر می کرده که چه دست های معمولی و ساده ای داشته ام . دست های مرتضا هم ساده بودند . اما این سادگی به خاطر حرفه اش بود . تار می زد . هرگز نفهمیدیم که تارش را چطور آورده بود پادگان . فرمانده خردش کرد . خردش کرد روی تانکر آب و گفت :

- اینجا جبهه اس نه مطرب خونه . خاک اینجا مقدسه . این آشغال ها ، فرشته ها رو از  آسمون اینجا فراری

 می دن .

دست های مرتضا بیشتر شبیه دست های یک دختر بودند . ظریف و سبک . مرتضا می گفت : اکثر نوازنده ها دست های ظریف و دخترانه ای دارند .

اولین تصویری که بعد از شنیدن نام کسی درذهنم ساخته می شد شکل دست هایش بود . مثلن دست های مادرم پر از ترک های ریز بود . نتیجه سال ها شست و شوی رخت و لباس . دست های پدرم زبر بود وخشن از بس با ملات و سیمان و گچ سر و کار داشت . برادرم میثاق شصت های بی ریختی داشت یا شاهرخ پسرعمه ام یک انگشت اضافه داشت . شاهرخ یازده انگشتی صدایش می کردیم . میرزا گدای سر خیابانمان اصلن دست نداشت . آن عراقی که برای تجسس آمده و گیر افتاده بود کف دستش یک سوراخ بود . بچه ها با تیر زده بودند برای همین نمی شد دستهایش را بست ، درد می کشید و آه و ناله راه می انداخت . طنابی دور گردنش انداخته بودند و کشان کشان به پادگان آوردند . همانطور که راه می رفت ردی از خون پشت سرش حرکت می کرد .

کابوس دست های سوراخ بعد از دیدن همان عراقی بود که توی خوابهایم پیدا شد . گاهی دستی طلایی رنگ را می دیدم که از آسمان به سمتم می آمد . شبیه پنچه های طلایی که ایام محرم تک علامت ها نصب می کنند . خوب که نزدیک می آمد می دیدم کف آن دست نورانی سوراخی دارد که از لبه هایش خون چکه می کند . بعد جلوتر می آمد و صورتم را می پوشاند در حالی که دماغم از سوراخ خون چکانش بیرون می زد . شبیه صحنه هایی که نظامی ها جلوی دوربین فیلمبرداری دست دراز می کنند . همه جا تاریک می شد یکهو و من از خواب می پریدم .

دست های مهری . زیباترین دست هایی بود که تا به حال دیده بودم . دو دست سفید .  تراش خورده بودند و ظریف . دست هایش را که می گرفتم دنیا جور دیگری می شد . آنقدر دست های خودم را حقیر می دیدم که دوست نداشتم با آن ها صورت و لبهای نرم مهری را لمس کنم یا روی بازوهایش دست بکشم . بیشتر دوست داشتم او این کارها رابکند . جز به جز دست هایش را می شناختم . بند به بند . شیار به شیار . ده لب خندان توی دست هایش بود . منظورم وسط بند اول و دوم تمام انگشتهایش است . جایی که انگشت ها به سمت داخل باز وبسته می شوند . شیارهایش شبیه لب هایی بودند که می خندیدند . بر عکس لب های توی دست من که همیشه انگار از وحشت باز شده اند . سال ها می شد که با دست هایش آشنا شده بودم . از همان سال هایی که مادرش خواسته بود توی درس ها کمکش کنم . به محضی که مادرش اتاق را ترک می کرد همدیگر را می بوسیدیم . حتی چند ثانیه هم کفایت می کرد . بزرگتر که شدیم و پشت لبهای من سبز شد و صورت مهری جوش زد مادرش دیگر صلاح نمی دید به خانه آن ها بروم . برای همین دیدار می افتاد نیمه شب ها که همه خواب بودند . حیاط خانه ما قرار می گذاشتیم . مهری می ترسید که وقت بالا رفتن از دیوارشان پایین بیفتم برای همین خودش از دیوار بالا می کشید . دستش را می گرفتم و ساعت ها برایش شعر می خواندم . تمام شعرهای کتاب ادبیاتمان را از حفظ برایش می خواندم و مهری که خوشش آمده بود می پرسید که چطور این شعر ها را از بر شده ام و من جواب می دادم ( نمی دانم . )

نمی دانستم . فقط می دانستم برای حفظ کردن یک شعر کافی است دو یا سه بار آن را بخوانم. توی ذهنم می ماند . محبوب همه معلم ها بودم جز معلم ورزش . طاقت تمرینات سنگینش را نداشتم . حتی گاهی اوقات بالا می آوردم . هیچوقت نمره خوبی از درس ورزش نیاورده بودم . دلیل آن برمی گشت به بیماری سختی که سال ها پیش به آن دچار شده بودم . بیماری آنقدر شدید بود که یکسال از درس خواندن عقب افتادم و باعث شده بود بدنی ضعیف و ناتوان داشته باشم . همین یکسال مسیر زندگیم را تغییر داد . دیپلم که گرفتم می خواستم کنکور ثبت نام کنم گفتند نمی شود . گفتند اول باید خدمت سربازی ام را تمام کنم . به مهری قول داده بودم مهندسی عمران قبول شوم . شرایط بدی بود . به کشور حمله شده بود . همه می گفتند کلاس درس من توی خط مقدم جبهه است . اما خودم خوب می دانستم . خوب می دانستم برای جنگیدن ساخته نشده ام .

فرمانده هنوز نشسته بود کنار جنازه ام . همیشه با نشستن مشکل داشت . آنقدر توی پاهایش گوشت جمع شده بود که  جریان خونش را بند می آورد و پاهایش خواب می رفت . به همین دلیل دائم طرز نشستنش را تغییر می داد . آن روز که توی چادر فرماندهی با هم رسته هایش صحبت می کرد باز پایش خواب رفته بود . صدایشان از سوراخ و درزهای دیوار تا توی اتاق تدارکات هم می آمد. یکی از فرماندهان به شوخی گفت :

- چقدر وول می خوری ؟ خب بذارش زمین یه کم آروم بگیره .

صدای خنده فرماندهان بالا آمد . فرمانده گفته بود ( در عملیاتی که در پیش است به من نیاز دارد ) همه مخالفت کرده بودند که من به دردش نمی خورم و خودم را به کشتن می دهم . فرمانده جواب داده بود :

- واسه بی سیم چی می خوامش . سرباز مال میدون جنگه نه لای پتو .

مگر می شد فرمانده چیزی را اراده کند و به دست نیاورد ؟ موافقت فرماندهان دیگر را که گرفت رو به اتاق تدارکات داد زده بود:

- یوسف ؟

دستش را به آرامی فشار دادم و گفتم :

- جان یوسف

- امشب بدترین شب زندگیمه . باورم نمی شه فردا راهی جبهه می شی . می ری بجنگی . چقدر خر بودیم که اینقد زود بزرگ شدیم . دست های تو پاکن نذار به خون آلوده بشن . یعنی ممکنه روزی که این دست ها برمی گردند خونه ، کسی رو کشته باشند ؟

و من جواب داده بودم :

- هرگز ... هرگز

- غلط می کنی . مگه دست خودته . فرق تو با بقیه سربازها چیه ؟ تو هم باید مثل همه شلیک کنی . بردارش . زود .

می دانستم که اگر تفنگ را برندارم قضیه به جاهای باریک ختم می شود . اسلحه را برداشتم و پشت خاکریز نشستم . روبروی تک تک سربازها در فاصله هایی دور یک قوطی گذاشته بودند . آنقدر عصبانی بودم که دوست داشتم به جای آن سه فشنگی که دستمان داده بودند تفنگم را به سمت قوطی ها پرتاب کنم . فرمانده گفت :

- هر کسی دو بار قوطیش رو بندازه یه هفته از پست دادن معاف میشه . همه آماده ان ؟ 3 . 2 . 1 . آتش ...

اولین تیرها که شلیک شد همه قوطی ها سرجایشان بود جز قوطی روبروی من . فرمانده خنده اش گرفت :

- خاک تو سر همه تون که از این ضعیفه هم کمترین . البته اگه این ضعیفه هم شانسی نزده باشه .

دوباره تفنگ ها مسلح شدند . فرمانده نعره کشید :

- 3 . 2 . 1 . آتش ...

فقط مرتضا که کنار من شلیک می کرد قوطی اش را زده بود . فرمانده با تمسخر گفت :

- نگران نباش یوسف . هنوز یه فرصت دیگه داری .

عملن همه سربازها از رقابت کنار رفته بودند جز من و مرتضا . سومین گلوله ها که از تفنگ ها خارج شدند باز تمام قوطی ها سرجایشان بود جز قوطی مرتضا . مرتضا برنده شده بود و فکر می کرد که واقعن قوطی را خودش انداخته است . پوکه فشنگ هایی که شلیک کرده بودم را توی جیبم گذاشتم . می دانستم مهری از این ها خوشش می آید . توی کیسه سوغاتی هایی که برای مهری جمع کرده بودم پر بود از پوکه فشنگ و ترکش و اینجور وسیله ها . دنبال یک سوغاتی خاص بودم که بعد از مدتی پیدایش کردم . حلقه شکسته مگسک یک ژ 3 را پیدا کرده بودم . از آنجا که حلقه ترک خورده بود به راحتی توانستم به اندازه انگشت مهری تنگش کنم . روبروی آسایشگاه نشستم به سوهان کشیدنش . آفتاب، دشت را گرم کرده بود . دور دست ها کپه ای گرد و خاک حرکت می کرد . لابد غباری بود که از زیر لاستیک های یک جیپ ارتشی یا شاید هم یک آمبولانس بلند می شد . حلقه که خوب برق افتاد از توی آن خورشید را هدف گرفتم . نور آفتاب چشم را می زد . حلقه را پایین آوردم و آرام توی انگشت چپ مهری فرو کردم . مهری که ذوق کرده بود چند بار بیخ گردنم را بوسید .

بعد دستی روی سرم کشید و گفت که ( با این سر کچلم خیلی بامزه شده ام . ) دست هایش را گرفتم جلوی چشم هایم و گفتم :

- می دونستی کف دست چپ آدم ها نوشته 81 ؟ کف دست راستشون هم عدد 18 حک شده ؟

دست ها را جلوی چشم هایش گرفت و گفت :

- اصلن دقت نکرده بودم . کف دست همه آدم ها ؟ حتی عراقی ها ؟

گفتم :

- حتی عراقی ها ؟

پرسید :

- به نظرت دلیل خاصی داره یا همینطوری تصادفن اینطوری شده ؟

گفتم :

- 18 که عدد کوچیکیه منم  و 81 که عدد بزرگتریه تو . حالا کف دست هات رو به هم بچسبون .

وقتی دست هایش را به هم چسباند گفتم :

- حالا اون ها رو آروم باز کن .

مهری انگار که پروانه ای توی دستش باشد و بخواهد آزادش کند آرام دست هایش را مثل یک کتاب باز کرد . 18 و 81 دست هایش دقیقن روی هم مماس شده بودند . گفتم :

- خدا خواسته با این معجزه بگه چطور می تونه آدم کوچیکی مثل منو در کنار بزرگی مثل تو قرار بده .

مهری خندید . درست مثل لب های توی دستش غش غش خندید و گفت :

- دیوونه خدا

انگشت های مهری از آن انگشت هایی بود که از ریشه تا انتها یک اندازه قطر داشت . خیلی از انگشت ها به ناخن که می رسند کلفت می شوند . بعضی از انگشت ها هم نوکشان باریکتر از بقیه جاهاست . اما انگشت های مهری یکدست بودند . دست هایش را که باز می کرد و انگشت هایش را تکان می داد رگ ها روی دستش به بازی می افتادند . پوستش آنقدر روشن بود که به راحتی می شد رگی که از بازویش می آمد را تا ناخن انگشت وسط ، دنبال کرد . نرسیده به بند اول همه انگشت هایش چند تار موی کوتاه و کم رنگ سبزشده بود . اثر انگشتش از مرکز به شکل بیضی هایی بود که بزرگ و بزرگ تر می شد .

گفت :

- دستت رو بده یوسف .

دستم را به سمتش دراز کردم . آن ها را گرفت و گفت :

- من نمی میرم . درسته ؟

چسبناکی خون روی دستش را حس می کردم . گفتم :

- نه . تو که چیزیت نشده مرتضا . تیر فقط یه کمی پاتو خراش داده . شانس آوردی . به زودی تو رو می فرستن عقب . مداوات می کنن .

گیر عراقی سرسختی افتاده بودیم  . بازمانده نیروهایشان که فرار کرده بودند با  مقاومت این رزمنده عراقی جرات گرفته و به مواضع خودشان برمی گشتند . من که ندیده بودم ولی می گفتند اگر از دست این عراقی که پشت دوشکا نشسته خلاص شویم می توانیم مواضع دشمن را فتح کنیم . می گفتند چشم های تیزی دارد و هر کدام از بچه ها که بلند می شود برای زدنش به محضی که سرش را بالا می برد گلوله ها را روی سر و گردنش خالی می کند . انگار در حین عملیات یکی از پاهایش که مصنوعی بوده شکسته می شود  ولی چند جعبه خالی مهمات را می گذارد زیر نیمه باقیمانده پایش تا بتواند تعادلش را برای شلیک کردن حفظ کند . نباید زمان را از دست می دادیم . فرمانده مستاصل بود که چه کاری می تواند بکند . تمام هیبت فرمانده جلوی من و رزمنده ها شکسته شده بود. باید از این عجز و ناتوانی او خوشحال می شدم ولی برعکس این جریان آزارم می داد . به فرمانده گفتم :

- بهترین راه اینه که همه همزمان به سمتش شلیک کنن . به هر حال اون که نمی تونه همه رو بزنه .

فرمانده نگاهی به چشمان نگران سربازانش کرد و گفت :

- فکر خوبیه . همه مون هم زمان بلند میشیم و به سمتش شلیک می کنیم . همه مون . شنیدید ؟ یوسف تو هم یه اسلحه بردار .

و در حالی که بند بی سیم را از کمرم باز می کرد به تفنگ مرتضا اشاره کرد . اسلحه را برداشتم .  بعید نبود که اگر اینکار را نمی کردم یکی از خودی ها با تیر من را بزند . همه پشت خاکریز پناه گرفتیم و با دستور فرمانده ایستادیم به شلیک کردن . سرباز عراقی همه ما را که دید جا خورد . عجولانه دوشکا را به هر سمتی می چرخاند و شلیک می کرد . هر لحظه ممکن بود بود رگبار گلوله ها از سرو سینه من عبور کند . نشانه را گذاشتم روی صورتش و تیر را خلاص کردم . عراقی پرت شد . لوله دوشکا چند تیر به سمت ابرها شلیک کرد و از صدا افتاد  . صدای فریاد شادی توی خاکریز پیچید . سربازها به باقیمانده عراقی ها هجوم بردند .  سه نفر از رزمنده های خودی را دیدم که تیر دوشکا سر و سینه شان را برده بود و جان می کندند . حس عجیب و ناشناخته ای داشتم . چیزی توی گوشم زنگ می کشید . رزمنده ها را می دیدم که به سمت خاکریزهای بعدی دشمن می دویدند و به سمت عراقی هایی که در حال فرار بودند شلیک می کردند . به سمت دوشکا رفتم . از خاکریز که بالا می رفتم لوله دوشکا را دیدم که سمت آسمان از تکش دود خارج می شد . مثل یک موجود مهیب ایستاده بود آن بالا . نزدیکش که رسیدم لوله دوشکا تکان خورد و بعد به سمت صورت من پایین آمد . روبری من که رسید ایستاد . هیچکس پشت دوشکا نبود . صدای خش خشی از پشت گونی های خاکی سنگر به گوش رسید . ناگهان سرباز عراقی روی همان یک پایش ایستاد و پنجه هایش را دو طرف بدنش باز کرد . صورت نداشت . کله اش به اندازه یک قهقهه بزرگ سوراخ شده بود . دوشکا را چسبید و رگبار کشید روی صورتم . با پشت پرت شدم و تا پایین خاکریز غلت خوردم . از خاکریز پایین آمد . از سوراخ توی صورتش صدایی شبیه به صدای قهقهه بیرون می زد . سرم را گرفت و توی سوراخ کله اش فرو کرد . همه جا تاریک شد . نمی توانستم نفس بکشم . سرم را بیرون کشید و دوباره توی سوراخ کله اش فرو کرد . دوباره و دوباره . دوباره و دوباره .

نمی دانم چقد طول کشید تا رزمنده ها آمدند . شانه ام را گرفتند و به زحمت سرم را از کله عراقی بیرون کشیدند . به سختی می توانستم نفس بکشم . عراقی دست بردار نبود . هنوز هم داشت با همان یک پایش دنبالم می آمد . حتی وقتی روی برانکارد بودم و من را به سمت آمبولانس می بردند باز روی سینه ام نشسته بود و سرم را توی سوراخ کله اش فرو می کرد . هفته ها گذشت و آن عراقی رهایم نمی کرد . گاهی توی آسایشگاه که بودم  یکهو از زیر تخت پیدایش می شد سرم را توی کله اش فرو می کرد . یا شب ها که برای پرکردن آفتابه ام می رفتم یک دفعه دهنه ای که تانکر را بوسیله آن پر می کردند باز می شد و عراقی از توی آن چکه کنان بالا می آمد . باز همان کار همیشگی اش را تکرار می کرد .

ولی حالا دیگر از آن عراقی خبری سمج نیست . حالا دیگر خیلی چیزها نیست . فرمانده حالا به علت قند خون بالایش رژیم گرفته و کلی وزن کم کرده . دکترها گفته اند که اگر قند خونش را کنترل نکند ممکن است پایش را از دست بدهد . او هنوز هم دوست دارد از مرز عبور کند . تقریبن هر ماه این کار را می کند . هنوز هم وقتی تورهای زیارتی را به کشور عراق می برد یاد خاطرات جنگی اش می افتد . یاد من و سربازانش و همه عراقی هایی که توانسته بود بکشد .

مرتضا حالا توی مملکت برای خودش کسی شده . رادیو هر شب صدای دلنشین تارش را پخش می کند . او هنوز هم گاهی به این فکر می کند که چطور توانسته بود آن قوطی ها را بزند . پای تیر خورده مرتضا حالا کاملن خوب شده است .

مهری هر روز دست یوسف را می گیرد و با او راه می رود . یکی یکی خیابان های شهر را طی می کند تا برسد به دبستان شهید هدایت زاده . جایی که یوسفش توی آن درس می خواند . شوهرش مهندس معمار است و آن ها در کنار هم احساس خوشبختی می کنند . مهری هنوز آن حلقه ، که من برایش درست کرده بودم را پیش خودش نگهداشته . هنوز هم لب های توی دستش غش غش می خندند . گاهی توی تختخواب راز اعداد کف دست را برای یوسف تعریف می کند تا پلک های پسرش سنگین شوند . سنگین شوند و یوسف به آرامی در خوابی خوش و عمیق فرو برود .


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه / ناهید انواری

 

طالع نحس

ناهید انواری                        

 

 

    خانم دكتر ترگل ورگل آزمايشگاه لنگ لنگان وارد شد. درمقابل كنجكاوي خانمهاي پذيرش سري به علامـت سلام تكان داد و يكراست به سراغ سوپروايزر رفت. آقاي ميهني در پشت حايل شيشه اي كه قسمت فني را مجزا مي كـــرد، مشغول صحبت با تلفن بود.

     - آقاي ميهني مگر قرار نبود پله شكسته را درست كنيد؟

     آقاي ميهني همانطور تلفن به دست خندان گفت:" پله را هم درست مي كنيم. حالا مگر چي شده؟"

     خنده روي لبانش خشك شد وقتي چشمش به خانمهاي پذيرش افتاد كه به علامت مرگ با انگشت نشانـــه  روي

گردن خودشان خطي مي كشند. گوشي را گذاشت و مؤدبانه پرسيد: " چيزي شده؟"

     تازه متوجه برق چشمان سياه و برافروختگي چهره هميشه رنگ پريده خانم دكتر شد.

     - مدير ساختمان مي گويد شما درست كنيد، ما مخارجش را مي دهيم. اينقدر تعلل كرديد كه خـودم مجبـور شدم با ايشان صحبت كنم.حالا هم مثل اينكه خودم بايد بروم دنبال عمـله وبنا.

     - رفت و آمد پزشكهاي بالا خيلي بيشتر از ماست. خودشان بايد درستش كنند. با اينحال چون شمـا فرموده بوديد، من به فكر بودم ولي كسي براي اين كارهاي جزئي نمي آيد.   

     - شما بخواهيد،مي آيد. فقط مي گويم كه آن پله بايد تا فردا درست شـــده باشد. تا فردا. متوجهيد؟

     نوك بيني عقابي آقاي ميهني بيش از پيش به سمت پايين متمايل شد. نگاه زيرك چشمان آبي اش را دزديـــد و

گفت :" بله.حتما"."

     خانم دكتركه سعي مي كرد شق ورق و درست راه برود به طرف اتاقش رفت و در راكه بازكرد جيغ بلندي كشيـــد.

كلاغي كه لبه پنجره نشسته بود با باز شدن در به طرفش پركشيده بود.كمال آقا آچار فرانسه فورا خودش را رسانــد و

 كلاغ پررو را فراري داد.

      خانم دكتركه ضعف كرده بود، سعي كرد دراين فاصله روي صندلي تابوره بنشيندكه پايه چرخانش روي سراميــك

كف سر خورد . قبل از سقوط به ميز كار هماتولوژي تكيه دادو محلول كار رايت -گيمسا را واژگون كرد. لكـــــه بنفشي  آستين مانتو آبي خوشرنگش را تا آرنج پوشاند.

     ده دقيقه بعد آرامش برقرار شده بود.خانم دكترضمن خوردن آب قند با خانم يگانه پيش كسوت قسمت پذيرش در اتاقش گپ مي زد.خانم دكتر گفت:" خيلي ضايع شد. آنهم وقتي كه مي خواستم حال آقاي ميهني را بگيرم."

     ـ هيچ هم بد نشد.حسابي به دست وپا افتاده تا پله را درست كند. حقش بود. اما من به شما گفته بودم كه وقتــي

شوهرتان نيست فيلم طالع نحس را نبينيد.

    خانم دكتر از پشت ميز كارش بلند شد؛به كنار پنجره رفت و به لبه آن تكيه داد. خانم يگانه كه روي مبل چرمــي

كنار ميز لم داده بود با مشاهده هيكل خم شده او به خودش گفت:"چقدر لاغر شده! نكند مريض است."      

     ـ فيلم نبينم چه كار كنم.ديشب تا صبح هر سه قسمتش را ديدم.يعني تصادفي اين كلاغه اينجا پيدايش شد؟

     ـ معلوم است كه تصادفي بوده.تقصير من است كه از اينجور فيلمها به شما قرض مي دهم. آدرس كسي كــه ازش

فيلم مي خريد را كه به ما نمي گوييد تا فيلم درست و حسابي گيرمان بيايد.

     ـ آدرس كه ندارد. با ساكش مي چرخد.بايد قيافه اش را بشناسيد.همه جور خلافي به همين روش آن طرفها ارايه

مي شود. مي ترسم پسرت را بفرستي كار دست خودش بدهد.

     ـ شما چه طوري پيدايش كرديد؟درآن طرفها!

     ـ كاوه مي شناختش.منهم كه ديگر بدون فيلم اموراتم نمي گذرد. از اين جور زندگي خسته شده ام.اگر پـــــدرم

 مي گذاشت، محال بود اجازه بدم كاوه براي شندر غازدائم اين راه خطرناك را تا اراك برود و بيايد.خودش مي گويــد پدرت از روي حسادت من را از تو دور مي كند ولي خدا مي داند كه همين كار را چه به سختي برايش پيـدا كرد.واقعا"

هم كه نمي توانستم زن يك آدم بيكار بشوم.

     ـ از من مي شنوي زياد نبايد لي لي به لالاي مردها گذاشت. همين طوري هم رويشان زياد هست.آقاي مهنــدس

 البته خيلي آقا است ولي بهرحال مرد بايد كار بكند. از قديم گفته اند وقتي روي شانه مرد مي كوبي، بايد خاك بلند  شود.

     خانم يگانه  اين دختر بي مادر را محتاج نصايح بيشتر مي دانست ولي بايد به سركارش بر مي گشت.بـه خـودش گفت:" پدرش حق دارد.آنهم اين دختر! من كه جنازه الهه را هم روي دوش چنين مردي نمي گذارم."

    خانم دكتر دراتاقش را باز گذاشته بود و پرسنل را مي پاييد. ناخودآگاه منتظر سومين حادثه ناگوار بـــود. انتظارش خيلي طولاني نشد. آقاي ميهني مثل شاخ شمشاد در آستانه در ظاهر شد و خوش وخرم گفت:" لام زير ميكروسكوپ را لطفا ببينيد." معمولا اگر مجبور ميشد براي نمونه ساده اي مشورت كند، كسي را مي فرستاد وخودش گم وگـور مي شد

يا كاغذهايش را زيرو رو مي كرد.دكتر جوان فكركردكه شايد توطئه اي در كار باشد.گفت:" بگذاريد باشد الان مي آيـم."

و انگار كه دنبال چيزي مي گردد، كشوهاي ميزش را بازوبسته كرد.حتي پيش ازآنكه فكر كند ممكن است خوابي برايش ديده باشد، از رفتارش پشيمان شده بود.آقاي ميهني،كارشناس آزمايشگاه،ازسهامداران و بنيانگذاران آنجا بود.بــيش از

 از بيست سال سابقه كار داشت و خانم دكتر فقط سه سال بود كه پس از فارغ التحصيلي درآنجا به عنوان مسئول فني        

شروع به كار كرده بود. قبول داشت كه چيز ها از او آموخته است.آقاي ميهني گاهي سربه سرش مي گذاشت وحـرصش

را در مي آورد.با همه شوخي مي كرد.

همانطور كه حدس مي زد، نمونه خون محيطي عجيب و غريبي بود.تا"خير بي فايده بود.به محض اينكـــــه پــــشت ميكروسكوپ قرار گرفت تمام بچه هاي فني دور وبرش جمع شدند و بـــا هم شروع به بحث كردند.هيچكس پيـش از    اين چنين چيزي نديده بود.شايديك جور لوسمي نادر بود. بالاخره برهان خلف كــه كاربردآن را درپاتولوژي ازاستادش آموخته بـود به دادش رسيد.از اينكه شبيه هيچ نماي طبيعي يا مرضي خون انسان نبود نتيجه گرفت كه شايد نمونــه انسان نباشدو خواست كه برگ درخواست آزمايش را برايش بياورند.درخـــــواست آزمايش نه روي سرنسخه يا بــرگ بيمه بلكه روي يك كاغذ سفيد معمولي ، نوشته شده بود.بررسي خون محيطي از نظر وجود سلولهاي غيرطبيعي،امضاء دكتر جليلي. همين.بدون مهر نظام پزشكي.آنچه نداشت،جزء طبيعي بود.خانم يگانه بانمونه بردارصبح تماس گـــرفت. خانم محمدي لام را تهيه نكرده بود.همراه مريض آن را با خودش آورده بود.خانم دكتر بـا لحن گلايه آميزي به آقــاي ميهني گفت:" اينهم قبض مريض.نام طوفان.بدون نام فاميل.خوب است چند هزار بار گفته باشم كه از بيمار شماره تلفن بگيرند؟"

     خانم يگانه گفت:" صبحها اينقدرشلوغ مي شودكه عملا" غير ممكن است بتوانندازهمه شماره تلفن تماس بخواهند."

     خانم دكتر گفت:" احتمالا" اين آقاي طوفان اسبي؛ شاهيني، چيزي باشد.فعلا" يادداشت بگذاريد كه براي شرح حال

پيش من بيايد."

راه حلش آنقدر مجاب كننده بود كه همه به سر كارهاي خود برگشتند.همه به جز آقاي ميهني كه هيچ سوژه اي را بـه راحتي از دست نمي داد.مي رفت ومي آمدو كتابهاي هماتولوژي را ورق مي زد و اصرار داشت كه بيمار مبتلابه سندرومي است كه خانم دكتر حتي اسمش را نشنيده بود.بالا خره براي اينكه كم نياورد واو را دست به سركند،مجبورشدكه بگويد بايك پاتولوژيست دامپزشك مشورت خواهد كرد.از اين لحظه به بعد نگراني ديگري هم او را آزار مي داد.به يـاد مي آورد كه درفيلم طالع نحس، پزشكي كه فهميد خون دايمن،پسر شيطان، خون شغال است،در آسانسور گير افتاد وسقوط كرد و بـاكابل برق به دو نيم شد.

     تا دو روز بعد كسي براي دريافت جواب مراجعه نكرد.در اين مدت هر كس چاي مي خورد يا لحظه اي بيكار بود يـا جـرات مي كرد كه حال آقاي ميهني را بپرسد، مجبور مي شدبه سخنراني مبسوط اودرباره سندرومي كه هيچكس تلفظ درست نام آن را نمي دانست، گوش كند.اگر براي خانم دكتر مقدور بود، به او مي گفت:" باور كنيد چنا نچه بعد از ايـن تمام سيزده پله منتهي به آزمايشگاه لق بشوديابشكندومريضها پي درپي سرنگون بشوند،من يكي هيچ اعتراضي نخواهم داشت." وچون برايش مقدور نبود، دنبال پاتولوژيستي گشت كه در پاتولوژي انساني و حيواني سررشته داشته باشد.

     روز سوم به آزمايشگاه دكتر ابراهيمي رفت. به او گفتند كه آقاي دكتر به علت كهولت سن وبيماري چندماهي است

كه به طور مرتب آزمايشگاه نمي آيد.او را راهنمايي كردند تا با خانم عنايتي كه مشغول كاربا اتوآناليزر بود،صحبت كند.

شنيده بود كه آقاي دكتر" كار درست "است و حالا مي ديد كه چگونه نظمي را برقرار كرده كه حتي در غيبت طـولاني مدتش آنجا را مثل ساعت مي چرخاند.آقاي ميهني مخالف برنامه هاي كاري از پيش تعيين شده ودقيق بود.آن را مـانع

بروزخلاقيت هامي دانست.خانم دكتركه از بروزخلاقيت پرسنل جز دردسر وخرابكاري چيزي نديده بود.به خودش گفت:"

بايد هم مخالف باشد. شفاف سازي به نفعش نيست."ونتيجه گيري كرد كه وقتي آزمايشگاه مال خود آدم باشد، خيــلي فرق مي كند.خانم عنايتي پيشنهاد كرد كه لام را بگذارد تا با بقيه كارها به خانه دكتر ابراهيمي برود. خانم دكترمايل به

مشورت حضوري بود.سرانجام موفق شد كه آدرس منزل ايشان را بگيرد و مجبور شد دو جعبه لام ومقدار زيادي جوابهاي

آماده براي امضاء را همراه خودش ببرد.

     مسئول نگهباني ساختمان سي پارك دو پرنس تا دستهاي پر او را ديد، پرسيد:" دكتر ابراهيمي؛ نه؟" بعد بلند شد و دگمه آسانسور را زد و در آن را برايش بازكرد.بلافاصله دو پسربچه خندان بيرون دويدند.نگهبان مي خواست دگمه يازده

را فشار بدهدكه متوجه شد تمام دگمه هاروشن است وگفت:" خدمتشان مي رسم." خانم دكتركه دنبال بهانـه مي گشت،

من من كنان گفت:" من ترجيح مي دهم از راه پله بروم."

- مگر ممكن است؟ يازده طبقه است.اگر لامها را بشكنيد،آقاي دكتر پوست ما را مي كند. متا سفانه آن يكي آسانسورهم

خراب است.

     هر بار كه در آسانسور باز مي شد، به راهروي خلوت وطويل پوشيده ازموكت قرمزرنگ چشم مي دوخت وآب دهانش

را قورت مي داد.آنچه حمل مي كرد گشاينده درها بود. ظاهرا" نگهبان ورودش را اطلاع داده بود. خانم چاق مسني كه در

آپارتمان را باز كرد ،به در گشوده ديگري در سمت چپ اشاره كرد و گفت:" آقاي دكتر مشغول كار هستند."

     اتاق بزرگ و روشن و تميز بود. سه تا ديواربا قفسه هاي چوبي پر ازكتاب پوشيده شده بود.آقاي دكترپشت به پنجره

بزرگ ديوار چهارم مشغول كار با ميكروسكوپ بود. خانم دكتر سلام كرد و چون عكس العملي نديد،فكر كرد كه شايــد گوشش سنگين است. جلوتر رفت. لامها وجوابها را روي ميزي كه پشت آن نشسته بود،گذاشت.متوجه شد كه دستهايش

براي تغيير ميدان و فوكوس حركت نمي كند.مچ دستش را گرفت.نبضش نمي زد و بدنش مثل چوب خشك و سرد شده

بود.از اتاق بيرون دويد و به خانم مسن كه معلوم شد خدمتكار خانه است گفت كه به نگهباني اطلاع دهد تا آمبــولانس خبر كنند.نمي توانست آن خانم را كه بي تابي ميكرد،تنها بگذارد.تا رسيدن آمبولانس كنار هم پشت ميز ناهار خـــوري نشستند.خدمتكار هق هق كنان چيزهايي مي گفت كه از مجموعه آنها نمي شد ساعت دقيق مرگ را تعيين كرد.

     آقاي دكتر عادت داشته كه هر روز از صبح زود تا دير وقت شب كار كند.روز قبل كه خدمتكار ساعت پنج عصر با او خداحافظي مي كند،زنده و سرحال بوده و آنروز كه ساعت ده صبح مي آيد، او را پشت ميكروسكوپ مي بيند و دنبــال كارهاي خودش مي رود. تلفن منزل به علت كابل برگردان قطع بوده و موردي پيش نيامده تا سراغ او برود. چند بــــار صداي زنگ موبايل را شنيده ولي متوجه نشده كه آيا آقاي دكتر باآن صحبت كرده يا نه؟ خانم دكتر گفت:" احتمـــالا  همان ديشب تمام كرده."

     ـ ممكن است. شايد اگر شما نمي آمديد،من حالا حالاها متوجه مرگش نمي شدم. هميشه همانجا مي نشست و كار  مي كرد.

     ـ يك عيب پاتولوژي اين است كه آدم هيچوقت نمي فهمد كه كي بايد بازنشسته بشود.با اين دستها ديگرفقط بايد فرفره نوه هايش را مي چرخاند.

     ـ تنها حسن بچه هايش اين بود كه نان خور اضافه نكردند. از پس مخارج خودشان به سختي برمي آمد.

     تكنسين آمبولانس ونگهبانها به اين نتيجه رسيدند كه چون هيچيك از بستگان متوفي در ايران نيستند، بهتر است  كه جسد را براي طي مراحل قانوني به سردخانه بيمارستـان منتقل كنند.آمبولانسي ها كه به وضوح تازه كار بودنـــد، مي خواستند او را همانطوركه درحال نشسته خشك شده بود ، ببرند ولي نگهبانهاي ساختمان نمي گذاشتنــــــد. در همسايه ها ايجاد حساسيت مي كرد.خانم دكتر منتظر نشد تا نتيجه بحث و جدل آنها را ببيند.موفق شد با ارائـه كارت شناسايي و دادن آدرس اجازه مرخصي بگيرد.لام خودش را بـرداشت و تصميم گرفت كه از راه پله پايين برود. در پاگرد طبقه ششم ايستاده بود تا نفسي تازه كند كه ناگهان سگ بزرگ سياهي در شيشه اي را كه راه پله را مجزا مي كـرد باز كرد و پارس كنان پايين دويد.او بي اختيار روي اولين پله نشست.بازويش دريك تكان ناگهاني باز شد و لام كــه درون قاب هنوز توي دستش بود به پايين پرتاب شد . مرد ميانسال قوي هيكلي كه بدنبال سگ ظاهر شده بود رويـــش خم شدوپرسيد:"حالتان خوب است؟"خانم دكترنگاهي به موي دم اسبي وگوشواره ظريف الماس مردك كرد و گفت:"اگـرشما برويد دنبال سگتان، بهتر مي شوم." وبالاخره پس از سه روز بدبياري بخت واقبال به رو آورد. لام كاملا خرد شده بود.

     صبح روز جمعه شوهر خانم دكتر پشت ميز آشپزخانه نشسته بود و سالاد درست كردن او را تماشا مي كرد.گهگاه با

انگشتهاي كشيده دست سفيدش به آنچه خرد مي شد، ناخنك مي زد.

     - اگر من بودم، هيچكدام از اين اتفاقها نمي افتاد.

     - يعني نمي گذاشتي كلاغ وارد اتاقم شود؟يا لام عجيب و غريب برايم بياورند؟

     - نخير. باعث مي شدم، به جاي اينكه از چنين فيلمي بترسي، به آن بخندي.اگرآن قرارداد پاپ اسميررا قبول كني،

مغازه علي تركه را اجاره مي كنيم وبنده همينجا ور دلت مي مانم.مغازه اي را كه پيش خريد كرده بود، همين روزهـــا تحويل مي گيرد. مغازه خودش را باهمه امكانات گذاشته براي اجاره .پارسال فقط چهارميليون خرج تغيير دكوراسيونش

كرد. خودت كه ديدي چقدر شيك است. جايش هم حرف ندارد.دير بجنبيم از كفمان رفته.

     - پس كارت  چه مي شود؟

     ـ من كه به هر حال آنجا ماندني نيستم. هر قدر هم كه جان بكنم،وقت پول دادن هزارتا منت پشت سرم است. اصلا

حقوق بگيري با مزاج من سازگاري ندارد.چند ماهي تو دادن اجاره كمكم كني راه مي افتم.مجبور هم نمي شوي پــــول زيادي از حسابت برداشت كني كه بابا بو ببرد.

     ـ مي داني كه دوست ندارم تو خانه كار كنم. فكر مي كردم سرنوشت دكتر ابراهيمي باعث مي شود كه تو هم با مـن 

موافق بشوي.

     ـ برعكس من فكر مي كردم كه تو  راه و رسم كار كردن را از او ياد گرفته اي. اصلا نمي فهمم چطور اينهمه آقايـان دكترها خانم بچه ها را مي فرستند خارج ، اشكالي ندارد. اما اگرخانم دكتري شوهر واحيانا" بچه هايش را براي كـــار و فعاليت بفرستد جنوب فرانسه،ايراد پيدا مي شود؟

     ترانه با كارد روي  دست دراز شده اش زد و پرسيد:" فرموديد كجا؟"

     وقتي جواب راكه همراه خنده محجوبانه اي تكرار"جنوب فرانسه "بود شنيد، با تهديد كارد دعواي ساختگي اي بـــه راه انداخت كه چند دقيقه بعد به خوبي و خوشي خاتمه پيدا كرد.همين غفلت كوتاه مدت باعث شدكه صداي قـار قـار

تعداد زيادي كلاغ سياه را كه روي چنار بزرگ مقابل خانه اش تجمع كرده بودند، نشنود.چند لحظه پس ازفرود آخريـن   

كلاغ ؛همگي به پرواز درآمدند. چرخي زدندويكي يكي بر بام خانه اش فرود آمدند.بعد مانند عزاداران محترمي در لباس تمام رسمي، در خود فرو رفتند.

     ترانه غذا را چشيد و گفت:"حق با توست. وقتي تو پيشم باشي، اگرخود شيطان شخصا"هم ساك فتقش را بــــــراي آزمايش بياورد، ككم نمي گزد."

     كاوه كه در بانك سي دي ها دنبال يك فيلم خوب مي گشت،انتخابش را در هوا تكاني داد و گفت:" بايد هم كه فتق بگيرد. بنده خدا براي از راه بدر كردن ما فشار زيادي را به خودش تحميل مي كند."  

 

 

                                                                                                               21/5/84

                                                                                                    

 

 

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه / کامران جباری

مهره هايي از تسبيح سياه رنگ آدا

 

کامران جباری

 

 

1( ساعت مچی دسته نقره ای )

 

 

 

دایی گرشاسب کنار بخاری ایستاد  و سرش را خم کرد روی خروجی گرما . با کف دست چند مرتبه موهاش را تکاند که صدای جزو جز پشنگه ها از روی بخاری بلند شد .با حوله روی دوشش موهاش را خشک کرد . گوشهاش را پاک می کرد که برگشت توی رختکن حمام . وقتی بیرون آمد پیزاهن مشکی اش را پوشیده بود .

 

 

 

 

آمد و نزدیک بخاري که آبی می سوخت نشست . از جیب پیراهن اش ساعت مچی دسته طلایی اش را درآورد و روی مچ دست چپ بست .بعد ، ساعت مچی دسته نقره ای را درآورد، دستی به صفحه ی گردآن کشید، روبه من                               گفت« برو ... به ... » حرفش را نا تمام گذاشت که گفتم « شونه بیارم یا ناخن گیر ؟ »

گفت « نه ! یه سوزن بیار با پنبه الکلی »

دایی گرشاسب ، شیارها و بندهای دسته ی ساعت را تمیز کرد . نوک سوزن را می کشید لای شیارها ،فوت  می کرد و پنبه ی الکلی را به آن می مالید .آخرسر هم با پنبه ی الکلی تمام دسته ی ساعت را سائید .ساعت دسته نقره ای را روی مچ دست راستش بست. نگاهی به ساعت دسته طلایی اش انداخت و با پیچ ساعت دسته نقره ای وررفت و گفت « هی روزگار!»

مادرم گفت « ساعت چنده ؟»

 

 

 

2 ( مجلس هفتم )

 

 

 

عمه جیران شیشه های بخار گرفته ی عینکش را با گوشه ی روسری سیاهش پاک کرد و گفت « برو به بچه های توی حیاط بگواگه یک بار دیگه صدای قیل و قالشون رو بشنوم میام همشون رو می فرستم خونه هاشون ...بعد هم برو استکانها رو جم کن بیار ...   » 

استکانها را جمع می کردم توی سینی که دایی گرشاسب پاش را دراز کرد و استکان پیش پاش را انداخت . ته مانده ی چای ( نقش ) ماهی های درهم فرش را خیس کرد . دایی گرشاسب زانوش را می مالید که گفت « دایی یه چن تا چایی ام برا خودمون بیار ...یکیش لیوانی باشه ... پررنگ !» سینی را که بلند کردم از به هم خوردن استکانها صدای                        جیرینگ جیرینگ بلند شد و من با احتیاط سینی پر از استکان را بردم توی آشپزخانه .

عمه جیران چند استکان چای خالی کرد ومن با سینی چای برگشتم توی اتاق پذیرایی . مادرم هم آمده بود آنجا ، کنار دایی اردلان ، روبروی دایی گرشاسب نشسته بودند . سینی را گرفتم جلوی مادرم . توی چشمهاش که قرمز می زد اشک حلقه زده بود . با بغض روبه دایی گرشاسب گفت « حق داری بگی - برش میدارم یادگاری ...- ، ببر – یادگاری ! – بلکم اینجوری یه چیزایی جلو چشمات باشه که خوره ی جونت بشه ...»

 

 

 

 

3 (مجلس اول)

 

 

 

درخانه چهار طاق باز بود وپرچم سیاهی گوشه ی بالای در باد می خورد . حیاط خلوت بود وجز دایی گرشاسب که  گوشه ی حیاط ، پشت درخت تاک ، نشسته بود و از لای انگشتهایش دود بالا می رفت کسی توی حیاط نبود . صدای قرآن به گوش می رسید . پله ها را سه تا یکی بالا رفتم که کفشها را لگد نکنم. در را باز کردم صدای قرآن بلندتر شد بوی حلوا پیچید توی مشامم.

توی هال کسی نبود .  مردها دور تا دور اتاق پذیرایی نشسته بودند و صدای گریه و مویه ی زنها از اتاقی دیگر به گوش می رسید . مادرم چادر سیاهش را کشیده بود توی صورتش و شانه اش آرام می لرزید.کسی از مردها گفت

 

 

« فاتحه مع الصلوات ...» و صلوات فرستادند . دایی اردلان ، پدرم و یکی – دونفر دیگر که در راستای در نشسته بودند بلند شدند و سرپاایستادند ( دست روی دست ، نگاه افتاده ) .

توی اشپزخانه دو –سه گام بیشتر نمی شد جلو رفت .زنها یک دست سیاه پوشیده بودند ( چشمها پف کرده و قرمز)

عده ای دور سینی های خرما نشسته بودند ، هسته های خرما را در می آوردند و به جای آنها پسته و خلال گردو                  می گذاشتند .عمه جیران پای سماورها نشسته بود ، قوری چینی را دو دستی گرفته بود و خالی می کرد توی استکانهای  کمر باریک که ردیف شده بودند توی سینی نقره ای . شیشه های گلاب و بسته های دستمال کاغذی را دادم دست خواهرم کژال . عمه جیران گفت « قمصرگرفتی دیگه؟ »  گفتم  « بله ، گلاب قمصره »

بسته های هل ،دارچین و پودرهای پسته و نارگیل را دادم به زندایی مهوش که نشسته بود و کله های قند را حبه می کرد . عمه جیرا گفت « کژال ! اون بسته های دستمال کاغذی رو باز کن بفرست توی اتاقا » .

خواستم از اشپزخانه بیایم بیرون که عمه جیران گفت « کجا ؟ باش کارت دارم ... بعدازمجلس میریم سرخاک اونجام حلوا می خواد ، آردمون کم اومده ...باید بری چن کیلویی آرد هشدرخان بخری » .

گفتم « باشه ... ولی می شنوین که عمه جان، مهمونا دارن میرن ... میرم کفشاشونو جفت کنم »

گفت « نه ! ... نمی خواد ». عمه جیران « نه !» را تشر زد .

کژال که کنارم بود با همان صدای گرفته اش توی گوشم زمزمه کرد «توی مجلس عزا کفش جفت نمی کنن » .

 

 

 

4 ( گلیم کار دست دادا )

 

 

از غسالخانه تا گورستان تابوت روی دست و شانه های جمعیت به سرعت و بی هیچ مکثی پیشرفت .

صدای « لااله .... » دم به دم بلند بود . زیر تابوت آنقدر جا تنگ بود که چند مرتبه پشت کفشم لگد شد . بار آخری               یک لنگه از کفشهام از پام درآمد و من باقی مسیر را همان طور پا برهنه رفتم .

چند قدم مانده تا گور سه مرتبه تابوت را زمین گذاشتند و با صدای « لااله .. » بلند کردند . تابوت را کنار گور خالی گذاشتند و آدا را پیچیده شده لای کفنی سفید از تابوت درآوردند و دراز به دراز روی پهلوی راستش توی گور خواباندند . مرد ریش سفیدی که قرآن کوچکی توی دستش بود و طول مسیر جلوی جمعیت و تابوت حرکت می کرد گفت« پسر بزرگش بیاد جلو »

دایی گرشاسب به هوای آمدن کسی از پشت سر ، سرش را به عقب برگرداند . دایی اردلان رفت توی گور و روی سر آدا ایستاد . مرد ریش سفید ذکر می گفت و دایی اردلان با دست راستش شانه چپ آدا را تکان می داد و بی صدا اشک می ریخت ... ذکر که تمام شد پدرم دست دایی را گرفت و او را از توی گور بیرون کشید . بیلی دسته کوتاه دست به دست میان جمعیت گرداگرد گور چرخید و تلی از خاک روی آدا را پوشاند .

و دست آخر گلیم کاردست دادا روی گور پهن شد .

 

 

 

5 ( دادا و دایی گرشاسب )

 

 

 

صدای تیک-تاک ساعت دیواری فضای اتاق را پر کرده بود . شب از نیمه گذشته بود . همه ی چراغها خاموش بود . اما نه رخت خوابی پهن شده بود و نه کسی خوابیده بود . هرکسی گوشه ای از اتاق ( زانودربغل ) نشسته بودو به نقطه ای خیره مانده بود . تلفن وقت و بی وقت زنگ می خورد کسی با کسی حرف نمی زد .

 

دادا همراه کژال ، کز کرده بود گوشه ی یکی از اتاقهای تاریک . وقتی کژال با صدای بلند ضجه زد همه دویدند توی اتاق . دادا نشسته بود کنار پنجره – زیر نور ابی مهتاب – وبا قیچی ، گیسهای سیاه و سفید و بلندش را  می برید . بغضم گرفت ،آمدم بیرون از اتاق .

ساعتی بعد زنگ در را زدند. پدر آیفن را جواب داد . گفت « گرشاسبِ ! »

نور زرد چراغهای اتومبیل ، حیاط را که روشن کرد ،پیکرمادرم زیر نور بود ، صورتش خیس از اشک بود .

قبل از دایی گرشاسب ، زن دایی مهوش از اتومبیل پیاده شد. چادرش راول کرده بود ، کشیده می شد روی زمین .

نرسیده به آستانه ی در چادر از سرش رها شد و پهن شد روی زمین . دایی گرشاسب که آمد ، چادر زن دایی مهوش را هم جمع کردوبا خود ش آورد تو . مادرم وی زد . دایی اردلان با کف دست به پیشانی اش کوبید .

دایی گرشاسب کنار در ورودی هال نشست و چادر سیاه را روی صورتش کشید .

 

 

6 ( سردخانه )

 

 

 

هنوز روشنی آسمان کامل نشده بود که دایی اردلان آمد . آیفون در را باز نکرد . وقتی قفل در را کشیدم و در راباز کردم دایی اردلان پشتش به من بود . آخرین کام را از سیگارش گرفت و آن را زمین انداخت . یکدست سیاه پوشیده بود . تنهای تنها بود حتی یک ساک هم همراه نداشت . طول حیاط چشمهای اشک آلودش را بالا گرفت اما وقتی توی هال مادرم بغلش کرد و روی شانه اش ضجه زد ، صدای گریه اش بلند شد .

سراغ دادا را گرفت . مادرم گفت « شب رو تا صبح بیدار بود ، دم دمای اذان صبح چادر سر کرد و گفت

وقت نمازه باید گلدونای توی گل خونه رو آب بدم . و رفت . هرکاری کردم زیر بار نرفت که نره ، حتی اجازه نداد کژال همراهش بره »

روی کرسی چوبی زیر درخت سیب نشسته بودم که دایی اردلان همراه پدر و مادرم آمدند توی حیاط .

 مادرم گفت « هرچه شماره ی خان داداش رو می گیریم در دسترس نیست ... چکار کنیم اردلان ؟ » دایی اردلان سرش را پایین انداخت و پس از مکثی گفت « گرشاسب چی ؟ » مادرم گفت « همون دیشب بهش خبر دادیم ... گفت که خاک نکنید تا بیام » پدرم گفت « به هرحال باز هم بهش زنگ بزنین که تا قبل از غروب امروز خودش رو برسونه ، چون هوا که تاریک بشه دیگه دفن نمی کنن ... اردلان بهش بگو جلدی بیاد ... خوبیت نداره میت بمونه توی سردخونه » .

 

 

 

7( یاسین )

 

 

 

مادرم گفت «برگشتنی چند کیلو میوه ام بخر. آدا رو از بیمارستان یک راست میاریم خونه ... چند روزی مهمون ماس . شیرینی نخری آ ،برای مزاجش خوب نیست ... »

هواگرگ و میش غروب بود که برگشتم . درحیاط باز بود چند قدم مانده تا درهال صدای شیون و دادو بیداد را شنیدم . در هال را که باز کردم پاکت انارازدستم افتاد .انارها پخش شدند روی فرش . آدا دراز به دراز روبه قبله خوابیده بود و یک چادرسفید هم روی اش را پوشانده بود. مادرم دست آدا را توی دستش می فشرد وبا دست دیگرش موهای سفید آدا را چنگ میزد و صدایش می زد. پدرم تا مرا دید آمد بازوی ام را گرفت و خواست مراببرد بیرون از اتاق . نرفتم . نشستم کنار آدا ، گریه ام گرفت . مادرم ناله می زد و می گفت  « آدا ! ... آخه تو

 

اومدی خونه ی دخترت مهمونی ... » . پدر پیشانی اش روی سینه ی دیوار بود و گریه می کرد . کم کم همسایه ها آمدند – زن و مرد – حتی خسرو خان که با پدرم سایه ی هم را با تیرمی زدند .

کژال در حالی که بازوی دادا را گرفته بود آمدند تو . کژال هق زد و دوید توی حمام . دادا وسط حال تنها ماند . دستش را از هم باز کرده بود ، چادر از سرش افتاد ، می پرسید « اینجا چه خبره ؟! » . زنها مادرم را به زور از اتاق بیرون بردند . روسری اش افتاد . یکی از زنها چادرش را روی سر مادرم کشید . وقتی پدرم به دادا گفت ، دادا گریه نکرد ،گفت « مشدی ... الان کجاس » .

دادا یک قدمی آدا روی زانو اش زمین خورد، دستش را کور مال کور مال جلو آورد تا به صورت خالی از دندان آدا رسید . دستش را روی صورت آدا کشید . اشک توی چشمهایش لرزید ، درشت و بی صدا پائین ریخت گفت                              « آی مشدی ... آی !» و پهلو اش را تکیه دا به دیوار کناری .           

پدرم گفت «یه قرآن برام بیارین » .

پدرم قرآن را داد به من وگفت « سوره ی یاسین رو برام پیدا کن » .

 

 

 

8( ساعت مچی دسته نقره ای )

 

 

 

مادرم گفت « ساعت چنده ؟»

ادا ، که به پشتی تکیه داده بود و یله نشسته بود ، از پشتی جدا شدو نگاهی به ساعت مچی دسته نقره ای اش انداخت و گفت « وقت نمازه » . من که تسبیح سیاه رنگ آدا توی دستم بود ، دراز کشیده بودم و نگاهم خیره به سقف بودو گوشم پر بود از صدای کوبه های «که لکیت »* دادا و زمزمه های ( آواز ) گاه گاهش که از اتاق بغلی بلند بود .

آدا گفت « چیه ؟ ... پکری ! » و لبخند زد .

« پاشو !... پاشو تا من نمازمو می خونم یه سر برو حجره ... روی میز کار ، کنار قوطی رنگها یه نقش فرش نیمه کاره هست ... نقششم شکارگاهِ ... برش دار بیار خونه ... » .آدا چفت ساعتش را باز کرد . ساعت از مچش جدا شد . مچ دستش را خاراند ، جای بندهای دسته ی ساعت روی مچ آدا نقش بسته بود . ساعتش را گذاشت توی طاقچه ، جلوی تابلو فرشِ« وَاِن یَکاد ... » و پیچ قرمز رنگ رادیو را پیچاند . صدای اذان پخش شد توی اتاق .

من بلند شدم تا از اتاق بروم بیرون . وسط اتاق تسبیح آدا توی دستم پاره شدو مهره های درشت و سیاهش                 پخش شدند روی فرش...

 

 

 

 

 

پایان – اسفند هشتاد و پنج

 

 

 

 

* که لکیت : (خوانده می شود کَلکیت )- یا دَفهِ – ابزاریست ،شبیه به شانه ای دسته دار ( از جنس فلز) که با آن تار و پود قالی را می کوبند . 

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه کوتاه/ فیریبا حاجی دایی

بوده يا نه؟

فريبا حاج‌دايي

 

      مي‌دانستم ثبتِ اسناد آخرين مرحله است. بعد مي‌توانم گواهي گروگذاشتن خانه را ببرم و نشان بدهم و او بيايد. حاج‌آقا آدرس سر شهرآرا را به من داده بود، اما آن‌جا نبود.

                    ـ چيزي به آخرِ وقت نمانده.

          گفتند دير شده، فردا برو به ثبت اسناد کن. پريده بودم توي ماشين. دست روي بوق گذاشته بودم و مي‌راندم. توي خيابان شقايق بود. اين‌طور گفته بودند، ولي پيدايش نمي‌کردم.

                    ـ ببخشيد پسرم ثبت اسناد کجاست؟

                    ـ همين‌جا نمي‌بينيد؟

با دست روبه‌رو را نشان داد. داشتم پارک مي‌کردم که صدايش آمد.

                    ـ آخروقته خانم! نمي‌رسيد.

مي‌دوم و بقيه حرف‌هايش را نمي‌شنوم. در را هول مي‌دهم، اما بسته است. کسي مي‌گويد: «از درکوچه برو بازه.» دم در که مي‌رسم نفس‌ام بالا نمي‌آيد از بس تند دويده‌ام. نگهبان مي‌گويد: «فردا‌، وقت تمام شده» بغض‌ام مي‌ترکد که بازداشتي دارم، شما را به خدا بگذاريد بروم تو.

                    ـ بدو خانم! اتاق اول معاون نشسته، بهش بگو، مرد خوبيه.

          معاون مي گويد که به بايگاني بروم. بايگاني زيرزمين است. توي پله‌ها کارمند بايگاني مي‌گويد: «تعطيله، برو فردا.»

                    ـ ترا خدا، جون بچه‌ات، بازداشتي دارم.

                    ـ گفتم که، آخر وقته.

و به بالاي پله‌ها نرسيده برمي‌گردد و مي‌پرسد: «دزده؟»

                    ـ نه خبرنگاره.

                    ـ راه دوری است، مي‌رسي؟

سر تکان مي دهم که بله.

                    ـ نمي‌رسي، ولي خوب بيا برويم.

دارد توي آن راه‌روهاي دراز راه مي‌رود. قفسه‌ها را نگاه مي‌کند.

                    ـ گفتي صاحب سند کيه؟

                    ـ خودم. خودمم.

پرونده را به دست‌ام مي‌دهد و مي‌گويد تا معاون نرفته بدو. معاون دارد با آقايي حرف مي‌زند. مي‌گويم براي امضا. بي‌نگاهي به من امضا را مي‌زند و با اشاره دفتر را نشانم مي‌دهد. مسئول دفتر مي‌گويد که به خاطر من صبر کرده است.

                    ـ بگير. برو! انشااله برسي.

          اگر بخواهم دور بزنم طول مي‌کشد. دارم مسير را برعکس مي‌روم. نمي‌دانم چه‌طور به ماشين‌ها نمي‌خورم. به چهارراه که مي‌رسم افسر رو به من مي‌آيد. دارد سوت مي‌کشد. نمي‌شنوم. نمي‌خواهم بشنوم. دست روي بوق و گريه‌کنان دارم مي‌روم. مي‌رسم. جاي پارک نيست. چند کوچه پايين‌تر پارک مي‌کنم. ورودي زنانه بسته. چادر را به‌زحمت روي سرم نگه‌داشته‌ام. سربازي که دم ورودي مردانه ايستاده مي‌گويد که نمي‌شود، تعطيل شده.

                    ـ شما به حاجي زنگ بزنيد. قول داده بمونه.

          مي شنوم که مي‌گويد:«بله، چشم حاج‌آقا.» تلفن را که قطع مي‌کند سرباز جواني را همراهم مي‌کند. صداي پايم در راه‌رو مي‌پيچد. سرباز جلوتر از من راه مي‌رود و چه بي‌صدا! در آسانسور را باز مي‌کند.

                    ـ سوار شو خواهر.

از صدايش موهاي تنم سيخ مي‌شود.

                    ـ با تواَم خواهر! سوار شو.

آسانسور سه دکمه دارد براي سه طبقه. آن‌ها را فشار نمي‌دهد. دستش روي دکمه قرمزي در گوشه ديگر مي‌رود. صداي کشيده شدن حلقه‌هاي زنجير روي هم گوشم را پرمي‌کند. سرم را پايين انداخته‌ام و به پوتين‌هايش زل زده‌ام. و ما داريم بالا مي‌رويم. نگاهم از پوتين‌ها بالا تر مي‌رود. پايي نمي‌بينم. کسي را هم. آن‌جا نيست. پوتين‌ها هستند و  خودش نه. آسانسور همين طور دارد بالا مي‌رود. دستم به طرف دکمه‌ها مي‌رود. دکمه‌اي درکار نيست. نقاشي باشد انگار. صداي جيغ مي‌آيد. جيغ من است يعني؟ بالاخره مي‌ايستد. در باز مي‌شود. پا را بيرون مي‌گذارم. زير پايم خالي است. در قعر تاريکي شناور مي‌شوم.

 

 

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه / علی خانمرادی

چند اپيزود كوتاه قبل از واقعه

 علی خانمرادی

 

 

(اپيزود يك)

 

زن آمد توی اتاق و با حالتی مستأصل گفت :

ـ  مازیار دیوونه م کرده ، نمی دونم چشه !؟

مرد پر طاووس را گذاشت روی « واقعه » و کتاب را بست و گذاشت روی میز تحریر .

ـ خُب بهش شیر بده ، شايد گرسنه شه !

زن ابرو بالا انداخت و در حالیکه داشت می رفت گفت :

ـ بالا میاره ، از صبح تا حالا شیر می خوره و استفراغ می کنه !

مرد بقیه حرفهای زن را نشنید . از پشت میز بلند شد و رفت توی اتاق خواب .

بچه توی گهواره داشت با صدای بلند گریه می کرد . مادر گفت:«کلافه ام کرده ! ببریمش دکتر ؟»

مرد گفت:«این وقت شب ؟»

زن گفت:«خب چیکار کنم ؟ آروم نمی شه . مگه نمی بینی ! زبون بسته جونش داره بالا می آد .»

و ناگهان زمین تکان خورد . شیشه ها آرام لرزیدند و گهواره تاب خورد.زن گفت : «یا امام حسین...» و بچه را بغل کرد .

مرد که هول شده بود گفت : « از کنار پنجره بیا این ور . بچه رو بده به من !»

تابلوی فرشچیان روی دیوار کج شد . زن ها ناله کردند و اسب زخمی شیهه کشید و رم کرد . مرد بچه را بغل کرد و زنش را هُل داد گوشۀ دیوار . زن چشم هایش را بیش از حد باز کرده بود و به مرد نگاه می کرد.

مرد گفت : «بیا این گوشه وایسا امن تره !» و خم شدن روی بچه .

زمین همچنان تکان می خورد چیزی نمانده بود آکواریوم گوشه اتاق واژگون شود. ماهی ها به تکاپو افتاده بودند و سراسیمه توی قفس شیشه ای شان وول می خوردند... .

طولی نکشید که زمین آرام گرفت و شیشه ها ساکت شدند. ماهی ها نفس راحتی کشیدند و خیال مرد و زن موقتاً راحت شد . زن از ترس بغض کرده بود.

گفت : خدایا شکرت . . .

مرد که یکی از کوسن های روی مبل را توی دستش گرفته بود گفت : «زود باش بریم بیرون! اینجا خطرناکه . ممکنه بازم بیاد !»

زن بچه را از مرد گرفت. وقتی دید بچه دارد لبخند می زند گفت : «عزیز دل مامان... نیگاش کن آروم شده... داره می خنده !

 

(اپيزود دو)

 

مرد کامپیوتر را خاموش کرد و رفت توی اتاق خواب .

ـ صد بار بهت گفتم هوا سرده بیشتر مواظبش باش بچه ست ، ضعیفه؛ زود سرما می خوره!

زن با دلخوری گفت :

« خودت که می بینی چقدر لباس تنش می کنم... یه لحظه هم از پتو جداش نکردم... چرا بی انصافی می کنی ؟»

مرد جلو رفت و بچه را که با صدای بلند گریه می کرد از توی گهواره بغل کرد و با خودش از اتاق بیرون برد. زن گفت :«کجا می بری طفل معصوم رو؟»

مرد که بچه را توی بغلش تکان می داد و می رفت گفت :

ـ می برمش توی هال ، شاید یه جوری سرگرمش کنم .

زن روی تخت خواب دراز کشید و پتو را کشید روی خودش .

مرد بچه را برد کنار شومینه و سعی کرد با لالایی و تاب دادنش توی بغل، او را آرام کند اما بچه یکریز گریه می کرد. دست آخر مرد گریه اش گرفت.

ـ آخه چته عزیز دلم... چیکار کنم که گریه نکنی بابایی !

زن آمد توی هال و به مرد گفت:

ـ فایده نداره... سرما خورده... گلوش درد می کنه بچه م !... بميرم... بمیرم که صدای گریه هاشو نشنوم!

 و زد زیر گریه .

ساعت چهار صبح بود که بچه آرام گرفت و توی بغل پدرش خوابید.مرد ترسید از جایش بلند شود. همانجا روی مبل راحتی، در حالیکه بچه را بی حرکت توی بغل نگه داشته بود، چشم هایش را بست .

زن کنار پای مرد روی زمین نشسته بود و خستگی پلک هایش را به هم چسبانده بود .

 

(اپيزود سه)

 

مرد پر طاووس را گذاشت روی «تکویر» و کتاب را بست و گذاشت روی میز . رفت کنار پنجره و به آسمان پر ستاره زل زد.

زن نشسته بود روی مبل پشت سرش و داشت به بچه شیر می داد.

ـ امروز حاج آقا وسط دو نماز در مورد کربلا حرفای جالبی می زد.

ـ زن ،آرام - جوري كه بچه را نترساند؛ گفت : چی می گفت؟

مرد همان طور که به آسمان نگاه می کرد گفت :

ـ می دونستی توی کربلا خون تا زانوی ذوالجناح بالا اومده؟

زن با تعجب پرسید :

ـ مگه کربلا بیابون خشک و بی آب و علف نبوده ؟

مرد رو کرد به زن و گفت :

ـ می دونی چند نفر توی کربلا مُردن و شهید شدن ؟

زن گفت : «هر چندتا مرده باشن بازم اینقدر نمیشه که خونشون تا زانوی یه اسب بالا بیاد.»

مرد گفت : «ولی من شک ندارم که این اتفاق افتاده»

زن گفت :«چطور مگه ؟»

مرد برگشت پشت میز کامپیوتر. نشست روی صندلی و گفت :

ـ دلم گواهی می ده !

زن به تابلوی فرشچیان نگاه کرد . و انگار چیزی دستگیرش شده باشد،گفت:

ـ لابد نقاش این نقاشی یادش رفته پاهای اسب امام حسین رو خونی مالی بکشه... یا شایدم نمی دونسته !

مرد به تابلو چشم دوخت و بعد رو به زن گفت : «منظورت چیه ؟»

زن با لبخند گفت : «به نظرم این حرفا اغراقه!»

و بلند شد بچه را ببرد توی گهواره بخواباند. بعد از چند لحظه ، سرک کشید توی اتاق و گفت :

ـ داره صبح می شه نمی خوای بخوابی!

 

 (اپيزود چهار)

 

مرد رفت توی تاریکی دستشویی . وقتی برگشت . آستین های خیسش را تا بالای آرنج جمع کرده بود و از روی پیشانی اش قطره های آب سر می خورد. مدام زیر لب چیزی می خواند. به ساعت دیواری نگاهی انداخت و رفت از توی طاقچه سجاده ای را برداشت و نیت کرد .

قطره های آب از بالای آرنجش سر می خورد تا نوک انگشت هایش و می افتاد گوشه سجاده و مرد می گفت : الله اکبر...

بعد سجاده را جمع کرد و گذاشت توی طاقچه. رفت جلوی پنجره ایستاد و طولی نکشید که خورشید از شرق آسمان شهر طلوع کرد و بر بلندای ساختمان ها و برج ها ایستاد. زن آرام و بی سر و صدا آمد کنار مرد ایستاد و به طلوع زل زد . مرد گفت :« می بینی ؟ همه چیز دوباره زنده شد! خدا می خواد ما یه روز دیگه رو شروع کنیم !»

ـ آره ، در عوض نماز من قضا شد!

مرد خندید و گفت : «فکر کردم تازه خوابیدی ، دلم نیومد بیدارت کنم !»

زن لبخندش را پنهان کرد و در حالیکه به طرف تاریکی دستشویی می رفت گفت : «نکنه می خوای تو خیر و ثواب اَزَم سبقت بگیری ؟» مرد نیشخند کوتاهی زد و جوابش را نداد .

وقتی زن آمد توی اتاق؛داشت آستین هایش را پایین می کشید و به صورتش که دیگر خیس نبود دست می کشید و گونه اش را ماساژ می داد .

مرد که هنوز کنار پنجره ایستاده بود گفت : «بچه خوابه ؟»

زن در روشنایی اتاق سجاده اش را باز کرد و همچنان که زیر لب ذکر می خواند به مرد نگاه کرد و سری تکان داد .

 

(اپيزود پنج)

 

زن از خواب پرید. نفس نفس می زد و عرق سردی تمام صورت و گردنش را گرفته بود. مرد با صدای خس خس نفس های هراسان زن بیدار شد .

پرسید : «چی شده ؟ خواب دیدی ؟» زن آه کشید و گفت : «آره ، فکر کنم !» مرد پتو را کنار زد و بلند شد به طرف آشپزخانه رفت .

زن گفت : «بیا... بیا... کجا می ری ؟ بیا پیشم !»

مرد با تعجب برگشت و در حالیکه چشمش را با پشت دست می مالید گفت: «برم آب بیارم !» و آمد نشست روی تخت، کنار زن .

زن گفت : «نمی خواد... همینجا بمون !»

مرد موهای زن را از جلوی صورتش کنار زد و پرسید :« چی دیدی ؟ کابوس دیدی ؟ خیلی ترسناک بود؟»

زن سرش را پايین انداخت و دوباره آه کشید .مرد گفت :« بزار چراغو روشن کنم!» و بلند شد . کلید چراغ را زد. اتاق روشن شد .

ـ حالا تعریف کن چی دیدی ؟

و بعد با لبخند مهربانانه ای گفت :«هر چی بوده خواب بوده... نترس عزیزم!»

زن سرش را بلند کرد و به مرد زل زد .

ـ نمی دونم کجا بود... همه چی خراب شد یه دفعه !

مرد خودش را جلوتر کشید پرسید : «چی خراب شد ؟»

زن گفت:«همه چی... ساختمونا ، برجا ، ماشینا... همه چی قاطی شده بود انگار...»

مرد گفت:«بلا دور عزیزم... یه خواب که بیشتر نبوده... من الان صدقه می زارم... نگران نباش آروم بگیر بخواب... آروم و بی فکر!»

زن که آرامتر شده بود دراز کشید و پتو را کشید روی صورتش.

 مرد تا چند دقیقه همان طور ، نشسته بود روی تخت. بعد رفت از توی یخچال یک لیوان آب ریخت و با خودش آورد .

وقتی پتو را آرام از روی همسرش کنار کشید دید زن خوابش گرفته .

 

(اپيزود شش)

 

صدای موسیقی متن فیلمی که انگار حادثه غم انگیزی را تداعی می کرد فضای اتاق را پر کرده بود . صدای آرام اُرگ که آدم را یاد حالت های روحانی و سحر کننده کلیسا می انداخت .

زن ، نور آباژر سبز کنار کاناپه را تنظیم کرده بود و روبه روی همسرش نشسته بود و کتاب می خواند. مرد که روی زمین نشسته بود و غرق شده بود توی صفحات کتاب،چند لحظه یکبار سرش را بلند می کرد و به همسرش نگاه می کرد که انگار داشت بی صدا گریه می کرد . بعد نگاهی به تابلوی روی دیوار می انداخت که در نور سبز اتاق تقدس خاصی را منعکس می کرد.

ناگهان صدای گریه بچه از اتاق خواب بلند شد و برای لحظه ای زن و مرد به همدیگر زل زدند. زن کتاب را بست و گذاشت روی مبل و رفت به سمت اتاق بچه. روی جلد کتاب با خط قرمز رنگ درشتی نوشته شده بود: « ارتباط با خدا »

وقتی مرد در سبزی کم سوی اتاق به تابلوی دیوار دقیق تر نگاه کرد؛ صدای گریۀ بچه اش را شنید که داشت از شدت گلو درد ضجه می کشید و زن هایی را تصور کرد که در لابه لای خیمه های آتش زده و بدن های خون آلود دنبال کودکانشان می گشتند . اسبی که در اندام زخم خورده اش تیرهای زیادی فرو رفته بود مدام شیهه می کشید. و زن ها در جستجوی کودکانی که از گلو درد به خود می پیچیدند خون گریه می کردند... .

 خـون سراسر دشـت را گرفـته بود و لحظـه بـه  لحظـه بالا می آمد. اسب زخمی در گوشه ای از دشت ایستاده بود و مثل قهرمانی که از صحنه نبردی غم انگیز برگشته باشد گهگاهی سرش را بلند می کرد و شیهه می کشید . ناگهان سیلی از خون دشت را در بر گرفت و جریان سرخرنگش تمام دشت را شست و هر چه پلیدی باقی مانده بود با خود برد. تنها چیزی که در تابلو باقی ماند صفحه سفیدی بود که هیچ لکه ای در آن دیده نمی شد جز نوری سبز رنگ که مرد گمان کرد شاید نور آباژور باشد .

زن بچه را آورد توی هال و در حالیکه داشت برایش لالایی آرامی زمزمه می کرد نشست روی کاناپه . مرد زل زده بود به همسرش و بچه اش و نمی دانست در اپیزود آخر چه اتفاقی قرار است بیافتد .

 

(واقعه)

 

زن و مرد با صدای زنگ ساعت بیدار شدند . بچه،توي گهواره ترسيد و از خواب پريد. ولي حتي صدايش هم در نيامد. دوباره گرفت خوابيد. مرد به همسرش گفت: «تو خسته اي... تا الان داشتی مازیار رو آروم می کردی...بخواب... صبح نمازتو می خونی !

زن گفت : «نه... خسته نیستم... بزار پاشم نمازمو بخونم... بعد تا ظهر می خوابم !»

مرد از روی تختخواب بلند شد و گفت : «هر جور صلاح می دونی !»

بعد از نماز هر دو ایستادند جلوی پنجره و منتظر طلوع ماندند. دقایقی نگذشت که هوا روشن شد ولی خبری از طلوع خورشید نبود . زن و مرد به همدیگر نگاه کردند زن پرسید:«پس خورشید کو؟»

چند لحظه بعد، زن از گوشۀ پنجره به سمت غرب نگاه کرد و خورشید را آنجا پیدا کرد که آرام آرام داشت بالا می آمد. آسمان صاف و آبی بود .

زن گفت: «یا قمر بنی هاشم ، یعنی چه اتفاقی می خواد بیافته ؟!»

مرد از گوشه پنجره خورشيد را نگاه كرد و با تعجب گفت:« خداي من...خيلي عجيبه...يعني ممكنه؟» و لحظه اي از طلوع چشم برنداشت. زن گفت:« مي ترسم...دلشوره دارم...يعني...آخه چطور ممكنه؟» مرد خواست به سمت تلفن برود و در مورد این اتفاق با کسی مشورت کند که یکباره زمین شروع به لرزیدن کرد . شیشه پنجره ها که لرزید زن گفت:«خدایا بچه م !»

و دوید سمت گهواره بچه. مازیار در خواب آرام و راحتی فرو رفته بود . همین که زن بغلش کرد و برگشت شیشه ها پایین افتاد. مرد فریاد زد :« برید گوشه اتاق !»

تابلوی فرشچیان کج شد. زن ها زدند زیر گریه. و اسب از لابه لای آدم ها به جایی نامعلوم فرار کرد. عده ای بالای گودالی ایستاده بودند و به لرزش زمین می خندیدند... قاه ، قاه ، قاه!

 آکواریوم با ماهی هایش افتاد روی زمین. گرد و خاک ار سقف اتاق پایین آمد و آن لحظه بود که مرد به سمت زن رفت و بچه را گرفت و روی اش خم شد و زن را هُل داد و چند بار پشت سر هم گفت : «بریم بیرون... بریم بیرون!»

طولی نکشید که دیوارها چنان تکاني خوردند که سقف را لرزاندند و به تدریج فرو ریختند. زمین داشت در خیابان نزدیک خانه شکاف هایی بر می داشت . ساختمان های اطراف، در گودال ها و شکافهای بزرگ زمین فرو رفتند و در یک چشم به هم زدن خورشید ناپدید شد و آسمان با تمام اجرامش در تاریکی مطلق ماند . همه جا سیاه و تاریک شد . برج های بلند واژگون شدند و مردم در متروها ، خیابان ها و هر جایی که بودند له شدند. کوههای اطراف شهر از شدت زمین لرزه به هم برخورد کردند و همراه با غبار مهیبی در فضا پراکنده شدند .

در گوشه گوشۀ شهر که دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود فواره های بزرگی از مواد مذاب مثل آتشفشان هایی نزدیک به هم فوران کرده بود و آخرین موجودات زنده ، زیر لایه های عظیم مواد مذاب دفن شدند. تاریکی و سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفت. صدا مفهوم خود را از دست داد و خاک و سنگ زیرورو شدند .

ناگهان همه چیز از حرکت باز ایستاد؛مثل فیلمی که به یکباره stop شود . حالا دیگر نه صدایی بود نه تصویری و نه هیچ چیز دیگری .

 انگار هیچ خلقتی از ازل شکل نگرفته باشد.

صدای بلند شیپور از جایی نامعلوم شنیده می شد و در ناله های کودکانه ای در می آمیخت . شیهه سوزناک اسب هایی که هنوز پا به هستی نگذاشته بودند و صداي برخورد هزاران شمشیر و نیزه،خبر از جنگی می داد که در لامکان اتفاق می افتاد و انسان هایی که آرام آرام از خواب هزاران ساله بیدار می شدند در دل های پیرشان وحشت بزرگی حس می کردند . آنها به سه گروه تقسیم شدند و در بین گروهی که جـلوتر ایستاده بودند مردی بچه ای را بغل کرده بود و داشت او را در بغل تکان می داد  و سعی می کرد آرام اش کند... .

وقتی مرد به گلوی بچه دست کشید بچه آرام شد ولی خود مرد صدای گریه اش بلند شد. هیچکس نمی دانست چرا همه گریه می کنند . مردم حتی دلیل گریه های خودشان را هم نمی دانستند . همه دوست داشتند خواب ديده باشند و يا به عقب برگردند.

ناگهان جايي تكان خورد. فضا حركت كرد. همه چيز چرخيد. مردم چرخيدند.كودك ها ناله كنان چرخيدند. شمشير ها و اسب ها چرخيدند. هوا چرخيد.خلاء چرخيد و همه چيز به دوران افتاد... مردم در دل هاي بهت زده ي خود حس كردند يكباره همه چيز ايستاد و از نو آغاز شد... .      

 

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه / سمیرا مهدی یار

آن چیز پاک و زیبا                              

سمیرا مهدی یار

 

مرد قدمی جلو امد و قوزش را صاف کرد :

- سمنان ، سمنان ،‌سمنان

پیر شده بود مرد و صدایش زیر و نامفهوم بود. جوانی به جای نوه اش سر بالا داد و رگ گردن برجسته کرد :

- رشت ، رشت ، رشت الان

رشت هم که حراج خورد؛ مردهای دیگر ، جوان و پیر قدمی جلو امدند و چوب حراج را بر تن شهری زدند. هیاهو مدام بالا می گرفت و فقط با نزدیک شدن ساک به دستی کم  می شد که گوش ها و چشم هایشان را تیز می کرد. زن نگاه  چشمان ریز سیاهش را از مردها گرفت. بی هدف ردیف صندلی های به هم چسبیده خاکستری با مردان و زنان خسته و کیف های ریز و درشت جلویشان را شمرد.  پوسته ابمیوه اش را مچاله کرد و در سطل انداخت و ارام از جلوی مغازه های همه چیز فروشی رد شد. زرق و برق مغازه ها با تبلیغهای مختلف برایش جلوه ای نداشت. با سری پایین راه همیشگی اش را تا توی دستشویی رفت و  لخ لخ دمپایی اش را بیشتر در اورد.  هیاهوی زنها یی که ارایش می کردند ، وضو می گرفتند و یا برسر بچه هایشان داد می کشیدند و بچه را به زور سر پا می گرفتند ؛‌در مقایسه بیرون برایش ارامشی بود. طول دستشویی را رفت و برگشت. زن جوان بچه به بغلی امد طرفش :

- خانوم جایی هست من کهنه این بچه رو عوض کنم ؟

زن نگاهش را از همتای بچه به بغلش گرفت :

-  توالته ها ، تخت که ندارم بچتو بخوابونی !

زن جوان اخم هایش را تو هم کرد واو بیشتر از زن ، از جوانیش و از بچه اش که چاق و با مزه به نظر می رسید بدش امد:

- پوشکشو هم نندازی تو توالت ، راشو می گیره

 زن جوان ویشی گفت و پشت را ه کرد و دور شد. زن هم به سمت اتاقش رفت و روی مبل خاکستری اش که توی درگاهی جا گرفته بود ، نشست. اتاقش راهروی باریکی بود با دری همیشه باز. سمت راست مبل ، چند قابلمه و ماهیتابه ی کوچک و مقداری پیاز و سیب زمینی را با نظم روی زمین چیده  بود. هوس کرد که در همیشه باز اتاق را کمی ببندد و پشت در نگاهی به وسایل با ارزش ترش بیندازد.  پول هایش  که توی سوراخی در دیوار نگه می داشت را بشمرد.  البوم کهنه اش را ورقی بزند و نگاهی به عکس های زندگی مشترکش بیندازد که حالا خیلی دور می نمود. اما صدای قیژ کفش اشنایی دم در و حرکت  چرخ هایی که با صدای کفش توام بود ، به خود اوردش :

- ابجی .... ابجی

بلند شد و سفره را از کنار اتاق قاپ زد:

- نگاه نکن تو توالت ذلیل مرده . شاید یکی بی حجاب باشه

ممد نان را دراز کرد طرفش و خودش را عقب کشید و زیر لب سلام کرد. زن اخم اورد به صورتش و جواب نداد :

- فقط هیزی یاد گرفتی از ننه بابای عوضیت؟

ممد قدم دیگری عقب رفت و سرش را پایین انداخت. زن  ابمیوه  ای را از جیب مانتوی سیاه و گشادش دراورد و داد دستش:

- پول نونو اخر ماه بهت می دم . حالا زودی برو

  ممد لبخند محوی زدو  نگفت که چند ماهست که او همین را می گوید و دوید تا چهار چرخه اش با ان چرخ های کج صدای بیشتری بدهد. زن زیر لب غرغری در مورد خشکی و به درد نخوری نان کرد و لخ لخ کنان به سمت اتاقش رفت. نان را  خوب  توی سفره پیچید و گوشه اتاق گذاشت .  بعد به ارامی از جیب مانتواش اینه شکسته ای در اورد و توی مشتش پنهان کرد. دستی به چین های بیشمار زیر چشمش کشید و موهای سفید  را از پیشانی بالا زد و گره روسری مشکی اش را محکم کرد. بعد هم روی مبل خاکستری کهنه اش یله شد و چشمانش را بست تا ظهر شود و ممد برای نهار بیاید. چشمانش را که باز کرد ممد با صورت سوخته از افتاب  و چشمان گرد شده بالای سرش ایستاده بود.

- چته بچه ترسوندیم

ممد کنار رفت. زن می دانست که ممد جسد پدر و مادر معتادش را همینطوری پیدا کرده و چقدر از دیدن چشمان بسته و بدن بی حرکتش می ترسد. به همین خاطر بود که شبها فقط وقتی صدای نفس های ملایم او را می شنید می خوابید و صبحها قبل از او بر می خاست.

-انگور خریدی ؟

ممد دستش را بالا اورد.

- ایناها که همش پلاسیده است نگفتم چشمت به دست میوه فروش باشه ؟حالا خوب شستیش؟

ممد سری تکان داد و جوابی نداد تا دل زن ، مثل روز اولی که او را توی بیغوله ی کنار ترمینال پیدا کرده بود ، فشرده شود.

-  خوب بیا بخور

سفره را باز کرد و انگورهای  اب چکان را گوشه اش  گذاشت . هنوز لقمه اول را بر نداشته بود که یکی صدایش کرد :

-  بابا مسئول اینجا کیه ؟ همه جارو اب برداشت

نان را توی سفره انداخت و بیرون رفت.

- چه خبره تونه؟ سر ظهری می خوام یک چیزی کوفت کنم.

نگاهش  روی زمین افتاد و اب جمع شده کف زمین را که از یکی از دستشویی ها بیرون می امد ، دید. - خوب بی خیرو برکتا یکیتون ابو ببندین .برکت خدا حروم شد.

 ممد دم در اتاق ایستاده بود و پوتین های او را در دست داشت. پوتین ها و دستکش سیاه ظرفشویی اش را پوشید . تو رفت ودر را پشت سرش قفل کرد. شیر  اب را بست و بر پدر و مادر کسی که شیر را نبسته بود لعنت فرستاد. بعد دستش را توی  چاه  کرد و دنبال چیزی گشت که راهش را گرفته بود. چیزی زیر دستش می امد که لزج بود:

- خدا خفتون کنه که مثل ادم نمی تونین.....

لااله ا... ی گفت. چیز لزج حجم داشت و مدام از زیر دستش در می رفت. 

-  ممد بیا ابجی ببین تو می تونی بیاریش بیرون معلوم نیس چه کوفتیه

ممد دوید سمتش و دستان کوچکش را توی دستکش بزرگ کرد.

-ابجی می یاد تو دستم.  بکشمش بیرون؟

- ها ذلیل مرده . پس چی ؟

- بیا. این چیه ابجی ؟

چیز ابچکان توی دستان کوچک ممد خوب جا گرفته بود. زن مدتی دهانش را باز نگه داشت تا عاقبت توانست چیزی بگوید :

- بذارش کنار دیوارو زودی برو بیرون

 

ممد چیز متعفن و الوده به کثافت را گذاشت کنار دیوار و بیرون رفت.

-ممد یه تیکه کهنه بیار . نه نه یکی از روسری کهنه هامو بیار

زن چیز متعفن را توی روسری کهنه اش پیچید و با خود بیرون برد و در دستشویی را قفل کرد. ممد متعجب نگاهش می کرد و حرف نمی زد:

- زود بساط نهارو جمع کن و با خودت ببر بیرون

زن انقدر به گوشه نامعلومی از پیراهن ممد نگاه کرد تا او بیرون رفت . بعد روسری کهنه را باز کرد و چیز کثیف را با گوشه روسری پاک کرد. ذرات کثافت که از رویش پاک شدند، فهمید که درست دیده است. جنین را با نوک انگشت  کمی جا به جا کرد. به اندام های کوچک شکل گرفته اش دست کشید. جنین درست اندازه کف دستانش بود. بعد از مدتی روسری کهنه ش را دورش پیچید  و او را گوشه اتاق گذاشت. روی مبلش نشست و به هیاهوی زن ها خیره ماند. به تک تک زنهای خسته و درهم یا شاد و پرانرژی نگاه کرد.  به چهره هایشان طوری دقیق شد ، انگار که بخواهد اشنایی را بیابد. دلش خواست که بر سرشان هوار بکشد و صورتهایشان را چنگ بزند. زیر دلش درد می کرد . چیزی در درونش جیغ می زد و بالا می امد و گلویش را با ناخن می خراشید. چیزی که وادارش می کرد به دکتررفتن ها و درمان های بی اثرش فکر کند.  بلند شد و بالای سر جنین ایستاد. مادرش خیلی وقت پیش گفته بود که رحم زن شبیه یک گل است. فکر کرد لابد حالا رحم او شبیه به گل پلاسیده ای است. از خودش می پرسید اگر رحمش را بیرون بیاورد و این جنین را تویش جا بدهد، بچه جان می گیرد و بزرگ می شود؟

- خنگ و خرفت شدی پیرزن

به خودش گفت و از بالای سر جنین کنار رفت. اتاق بوی تعفن گرفته بود. فکر کرد باید قبل از شروع مدرسه ها موهای ممد را ماشین کند.

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه کوتاه/سروش رهگذر

 

1)

  

 

نویسنده بزرگ داستان نویسنده ای را در سر می پروراند

که داستان یک نویسنده ی کوچک را در سر می پروراند

که داستان یک نویسنده بزرگ را در سر می پروراند.

 

 

  

2)

 

 

وقتی رسیدند، کار از کار گذشته بود؛

و داستان، آنجا که یکی از شخصیتهای فرعی عاشق شخصیت اصلی شده، نیمه تمام مانده بود.

 

 

  

3)

 

 

 

متولد شد؛ بزرگ شد و نویسنده؛ و مردم او را با کتابهایش سوزاندند.

...

«در میان برزخیان، برترینشان جهت حق حیات مجدد انتخاب شد.»

...

متولد شد؛ بزرگ شد و نویسنده؛ و مردم ...

 

  

 

 

           ســروش رهــــگذر

Rahgozarnameh.blogfa.ir

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستا کوتاه کوتاه
داستان کوتاه / سامان فیروزی

زمانی برای مستی گوسفندان

صبح در حالی که مشغول غلت زدن های صبحگاهی در رختخواب بودم، صدایی به گوشم رسید که تا آن روز به هیچ وجه در آن مکان نشنیده و از آهنگ و طنینش مستفیض نگردیده بودم.

صدا متعلق به جا نوری بود گوسفند نام که ظاهرا" در حیاط به درختی بسته شده و آواز لاینقطع سر داده  و تا هفت خانه این سو و هفت حیاط آن سو را از آوای بی نظیر خود  بی نصیب نگذاشته بود. در حالیکه از تعجب شاخ در آورده بودم از خانه که زیرزمینی با یک اتاق خواب و یک پذیرایی بود بیرون آمدم اما صدا قطع شده بود و من هیچ ملتفت نشدم که آن حیوان زبان نابسته در کجای این حیاط نشسته و آواز گوسفند در چمن سر داده است. در این زمان به یاد عینکم افتادم که شاید با به چشم گذاشتن آن می توانستم این موجود کذایی را که خواب شیرین  صبحگاهی ما را با کنسرت خویش آشفته و تبدیل به زهر مار نموده مشاهده کنم.از پله ها پایین آمدم ، از راهرو کوچکی که حمام در سمت راست آن بود وارد هال شده و از آنجا مستقیم خود را به اتاق خواب رساندم تا بلکه عینک خود را پیدا کنم.در حالیکه جستجو کنان  فکر میکردم گم شدن عینک به گندیدن نمک  می ماند  و خود مصیبتی است، مصیبتی عظیم تر حادث گردید : علویه خانم مادر بچه ها که تازه از خواب بیدار شده بود بنای غر و لند گذاشت که :" آخر مرد حساب ! اینجا هم جا بود که تو برایمان پیدا کردی ؟! که آخر عمری بیاییم و همخانه و همسایه  گاو و گوسفند شویم!؟"

گفتم:" خانم جان ! کمی آرام تر صحبت کن چرا که همانگونه که خودت به خوبی می دانی همسایه آدم فضولی است و آشپزخانه اش هم درست بالای همین اتاق خواب ما قرار دارد و هر آینه طبع فضولی اش گل کند می تواند به راحتی از صحبت های ما محظوظ و مستفیض گردد!"

در این حین بود که قاسم، پسرمان که از فرط کمبود جا شب ها در پذیرایی می خوابید و آخرین تتمه عذب ذریه ما محسوب می شد در چهارچوب در ظاهر گردید و در حالی که مو هایش مانند فنر هایی که همه به مکانی متصل و لیکن از هم در رفته اند با صدای خواب آلوده  لب به سخن گشود که این گوسفند کله صبحی از جان ما چه می خواهد ؟!

در همان دم علویه که از هر فرصتی برای نیش و کنایه زدن بهره تام برده از هیچ متلک انداختنی مضایقه نمی کرد  خطاب به  قاسم گفت  که گوسفند قصد خیر داشته  و خواسته جنابعالی را که انسانی بی کار،بی عار و ولنگار هستید و با بیست و اندی سال سن نه فنی فراگرفته و نه هنری آموخته اید را از خواب بیدار کند تا پی کاری بروید و تا لنگ ظهر قد طویل خود را در کف  خانه پهن ننمایید."

ولی قاسم که زبان تند و تیزش  از زبان مادر کم نیاورده و  به عقیده اینجانب اصلا به زبان ایشان رفته بود و در حاضر جوابی و بدیهه گویی  دست همه را از پشت بسته و شهره عام و خاص بود چنین جواب داد که :" خیر هرگز چنین نبوده و نیست و بانگ صبحگاهی جهت بیدار کردن جمیع الناس تنها بانگ خروس بوده و شاید هم صدای موذن انکر الاصوات سر کوچه خودمان و این مساله ابدا دخلی به گوسفند بیچاره ندارد"

مادر و پسر در باب اصوات  حیوانات اظهار فضل ها می کردند و جدل ها می نمودند و من که  ترجیح می دادم به هر نحو ممکن صدای این مادر و پسر را نشنوم به صدای گوسفند بیچاره گوش فرا میدادم و هرچه در آن دقیق تر می شدم حزن و اندوه و سوگ بیشتری در  آن  احساس می کردم و اورا چون کسی که تا ساعتی دیگر به پای چوبه دار جان خواهد داد می دیدم تا به آنجا که به این نتیجه رسیدم  که صدای این جانور نگون بخت "نع نع" یا همان "نه نه" است و او از سرنوشت شومی که انتظارش را می کشد آگاه بوده مشغول عجز و لابه است.

لذا در صدد بر آمدم تا این مکاشفات خودرا در اختیار سایرین هم قرار دهم تا بلکه حقیقت امر بر آنان نیز روشن و مکشوف گردد. لهذا بنای سخن گفتن  کرده آنچه در ذهن خود داشتم تمام و کمال در اختیار حضار قرار داده از ذکر هیچ نکته ای فرو گذار نکردم. اظهارات اینجانب از سوی علویه خانم به عنوان نشانه هایی از جنون یا زوال عقل تلقی گردید ولیکن قاسم که سرش برای اینگونه مباحث درد می کرد و همشه مترصد فرصتی بود تا سخنان اراجیف و صد من یک غازش را برای یک گوش مفت بخواند چنین بیان فرمود که :" پدر جان گرچه شما حق پدری گردن من دارید ولیکن گفتن حق از این حق اولی تر است و واقعیت امر چنان است که این گوسفند نه تنها عجز و لابه و "نه نه" نمی گوید بلکه ذکر لب و ورد زبانش "به به " است چرا که نیک میداند سرانجامی جز قربانی شدن و ذبح گردیدن پیش پای حاجی تازه مشرف ندارد و این خود مایه مباهات است و از سوی دیگر غذای مومنین و مسلمین و عبادالله شدن خود افتخاری عظیم است که هر گوسفندی لیاقت آن را ندارد!"

علویه خانم،که تا پیش از این سخن گفتن در این باب را از نشانه های سفاهت و بی عقلی می دانست شروع به اظهار عقیده کرد :" این نگون بخت نه تنها "به به" نمی گوید بلکه  از اوضاع زمانه ناله و شکایت دارد ولی ذکر او "نه نه" هم نیست بلکه می گوید "کمک  کمک" و به این ترتیب از خلق الله تقاضای یاری و امداد می نماید."

من که از این سخن ها حقیقتا متعجب شده بودم گفتم که "آخر این چه حرفی است و لا اقل "به به" و "نه نه" کمی به صدای گوسفند مشابهت می دهد ولی کمک کمک  از لحاظ آوایی هم هیچ نوع شباهتی به صدای این ذلیل مرده ندارد!"

علویه خانم ناگهان مانند کسی که مار یک جایش را گزیده باشد  فریاد زد که:"آخر تو چه می فهمی !؟ گوسفند به زبان آدم صحبت نمی کند چه رسد به فارسی ! که بخواهد بگوید به به  یا نه نه! او به زبان خودش کمک می خواهد !

گرچه صدای بع بع،نه نه،به به یا کمک کمک گوسفند  قطع شده بود اما هنوز در فکر بودم که علویه چگونه توانسته بود زبان گوسفند را به فارسی بلیغ و فصیح ترجمه نماید !؟

صبح فردا،محمد،پسر صاحبخانه فریاد زنان و علی آقا علی آقا گویان در خانه را می کوبید و کم مانده بود که در را با شیشه پایین بیاورد! در را که باز کردم یک سینی دستش دیدم که قسمتی از گوشت آن خدا بیامرز را در آن قرار داده بودند. با پوزخندی به سینی اشاره کرد و گفت:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه             چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند!

 

سامان فیروزی

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه کوتاه/ روشنک مرادی

جمعه ها

روشنک مرادی

جمعه ها کارش اینه که ساعت 4:11 بعد از ظهر بشه, شنل سرمه ایش رو روی لباس خوابش تنش کنه, کلاه کج مشکی اش رو بذاره روی موها ی نه چندان بلند قهوه ایش , لباس هاش رو از این جهت این طوری انتخاب می کنه که توشون راحته; دمپایی های سفید پلاستیکش رو پاش کنه, بره بالا پشت بوم ,بشینه روی یه صندلی فکستنی و به خورشید که  داره غروب می کنه, نگاه کنه و اصلا هم فکر نکنه یعنی یه جوری رفتارمی کنه که جمعه ها برای این وجود داره که فکر نکنه برای این که تنها باشه با این که خودشم درست نمی دونه تنهایی یعنی چی ,چون وقتی ناغافل فکر می کنه که تنهاست می فهمه که" تنها" کلمه ی بامزه ایه از این جهت که اگه تنها رو خردش کنیم; می شه" تن+ ها "که" یعنی جمع تن" و سر در نمی یاره که این کلمه چه جوری برای وقتایه که می گن:" هی ,فلانی آدم تنهاییه" وقتی سر در نمی یاره باز به خورشید  نگاه می کنه. اینجا همه چیز آرومه. یک کلاغ از بالای سرش رد می شه; صدای بال زدن کلاغ می ره توی گوش هاش

خورشید خیلی پایین رفته یک سومش رفته زیر چند تا ساختمون بهم چسبیده و یک هواپیما هم از روی دو سوم باقیمونده داره رد می شه; از این طرف هم ماه داره معلوم می شه بهش می گن :"ماه نقره ای" ولی به نظر من مثل کفن سفیده الان همه ی خورشید رفت زیر ساختمون ها. ماه الان سفید تره; آسمون مثل یه آرش رشته ی درست و حسابی توی زمستون خوش رنگه با این حساب نمی شه گفت موضوع مهمی در میونه, به جز این که یه نفراین وقایع رو توی یه روز جمعه از بالا پشت بوم خونشون داره می بینه

کم کم به دختره حالت تهوع دست می ده ولی بالا نمی یاره, دل پیچه ی ضعیفی هم داره,دوباره از برنامه ی روز های جمعه سرپیچی می کنه, پیش خودش فکر می کنه ,"چه "خوب


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستا کوتاه کوتاه
داستان کوتاه / راحیل مینوسرشت

طرح فرياد                                                                                           

راحیل مینو سرشت

 

هوا گرفته و تاريك است ،ابرهاي سياه،نرم نرمك به زمين مي چكند وبوي نم و خفگي عجيبي هوا را گرفته .مردي با باراني سياه خلاف جهت باد روي پياده رو تند تند قدم برميدارد.ابروانش درهم كشيده اند،دور دهانش خطهاي گودي افتاده،انگار كه تمام عمرش را فرياد كشيده باشد،موهايش نم دارد وپريشان روي پيشانيش  ريخته وگوييي شرجي راه گلويش را بسته باشد؛مرتب نفسهاي هق هق مانندي از گلويش برميخيزد.كمي آن طرف تر،درست موازي با مرد،روي پياده رو آن طرف خيابان،زني با باراني سفيد وچشماني كه نم شرجي وسياهي آسمان خواب آلوده شان كرده ،امّا به زور تا آخرين حدّ ممكن باز نگه داشته شده اند و خطهاي گودي دور لبانش انگار كه تمام عمرش فرياد كشيده باشد،تند تند قدم برميدارد.

شايد كمي آن طرف تر پشت سر آنها يا جلوتر از آنها در اين فضاي گم ومبهم كسي تند تند قدم بر ميدارد. ولي آنها همديگر را نمي بينند،هيچ كدام حتي زن ومرد.

همين طور كه در خيابان پيش ميروند خيابان شيبدارتر ميشود وقدم برداشتن سخت تر،امّا مه دارد از زمين بلند ميشود وباران تندتر،شايد كمي آن طرف تر را بتوانند ببينند.باد مثل يك تكه يخ تيز بر صورتشان ميكوبد،قطره هاي درشت وپر شتاب باران بر صورت آنها ضربه می زنند و ناله شان را بلند مي كنند امّا اين ناله در هو هوي باد گم ميشود و انگار كه نبوده.

 كبوتر خاکستری رنگی راه گم كرده با پرهاي خيس ،خلاف جهت باد حركت ميكند وباد مرتب او را به در و ديوار ميكوبد.منقارش باز است امّا فريادي يا ناله اي به گوش نميرسد.

مرد خم شده ودستانش راكه از فرط سرما به زور تكان ميخورند به ديوار چسبانده و سعي ميكند راه برود.موهايش خيس ويخ بر صورتش چسبيده وچشمانش ديگر تقريبا بسته شده اند.كمي آنطرف تر زن،انگشتانش را برزمين چسبانده و سعي ميكند خودش را پيش ببرد؛سرش را به پهلو چرخانده ولي مرد را نمي بيند،هيچ نمي بيند چون  چشمانش را تقريبا  بسته.هيچ صدايي نيست جز باد و باران وگهگاهي صداي ضربه اي انگار كه چيزي به جايي كوفته شده باشد.

ناگهان صدای همهمه ای به گوش می رسد و صدای قدمهایی آهسته و بی تفاوت،از بالای سرازیری خیابان،دسته ای زن و مرد با بارانیهایی به رنگ باران،بی رنگ،در حالیکه کلاه بارانی شان را تا آنجا که میشد جلو کشیده اند ،در جهت باد پیش می روند،آرام و بی تفاوت در کنار هم قدم بر می دارند.نگاه سرد و تیزشان به روبروست وبر لبهایشان لبخندی خشکیده.از سرازیری که رو به پایین می آیند باز نگاهشان به روبروست.

باد و باران نمیگذارد صدای ناله ای به گوش برسد،شاید هم می رسد و با هو هوی باد اشتباه می شود.وقتی آنها دور می شوند،خیابان خلوت می شود و جنبشی بجز جنبش باد و باران نیست و بالای سراشیبی تنها کبوتریست که روی زمین افتاده و قرمزی خون روی بالهایش مرده است.

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه / خسرو عباسی خودلان

قرنطینه

خسرو عباسی خودلان

 

 

راننده پيكان استيشن، پيرمرد خپلي بود با موهايی جوگندمي و ته ريشی که به سفيدي مي زد. پيراهن نخودي رنگی تنش بود .

« رودباری نیستی . غریبی !؟»

سمیر تک درخت های زیتون را نگاه می کرد که بیرون از محوطه باغ ها، مثل مسافر های توی راه مانده، کنار جاده ایستاده بودند .

« تازه منتقل شدم ستاد رودبار»

پیر مرد زل زد به دست سمیر

« ستاد چی؟»

« ستاد آزادی اسرا ، ما پیک شادی سپاهیم، اسیر ها که برمی گردن، خبرش رو برای خونواده ها می بریم »

لبخندی ماسیده روی لب های پیرمرد شکل گرفت.

« دستت چی شده؟»

سمیر گفت « تو انفجار مین اینجوری شده، سلیم کشکر می شناسی تو ماستاخل »

پیر مرد به دنده فشار آورد و دوباره لب هایش شکل لبخندی زورکی به خود گرفت .

« کشکر! . . .  شاید قیافه ای بشناسم  »

سمیر گفت « خندیدی حاج آقا ؟ »

پیر مرد گفت « آخه کشکر تو زبون ما یعنی کلاغ »

با خودش تکرار کرد « کشکر  . . . کشکر »

دنده به سختی جا رفت و ماشین غريد و به زور توی سربالایی پیش رفت.

« قیافه اش چیه ؟»

سمیر گفت «  قد کوتاه، ریشو ، چه جوری بگم. . . »

چشم های پیر مرد دوباره خمار شد و لب هایش کش آمد.

« خوب، منم قدم کوتاهه ، ریش هم دارم ، فقط ماساخوری نیستم »

روی حرف ر تاکید کرده بود

« رودباری ها . . همه . . پیر که می شن ، قیافه هاشون مثل هم می شه، چیزی بگو که فقط مخصوص اون آدم باشه »

دانه های رسیده  زیتون لا به لای سبزی رنگ باخته شاخ و برگ درخت ها به سیاهی می زد.

« اون پیر نیست ، هر چی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی آد . زیاد باهاش دمخور نبودم »

پیر مرد به سمیر نگاه نکرد ولی زیر لب پرسید

« این سليم هم اسیر بوده ؟»

باغ های زیتون را دیوار هایی از تخته بند و تیرک های چوبی از هم جدا کرده بود . سمیر شیشه را داد پایین و آرنجش را گذاشت توی چهار چوب پنجره در ماشین

« نه، اون خودش پیک ستاده، از دیروز غیبش زده، نه خبری داده، نه ماشین رو آورده »

پیر مرد زل زده بود به روبرو . ماشین به سختی خودش را از شیب خیابان می کشید بالا.

« برای سه تا خانواده، خبر برده بود . یکی که همون موقع برادرش اومد . یکی دیگه هم امروز خونواده اش اومدن . ولی از سومی خبری نیاورد . خودش نیومد ، خونواده طرف هم نیومدن »

پیر مرد ساکت به حرف هایش گوش می داد و با چشم های بی حالت خمار زل زده بود به او. انگار داشت چیز سفت و سختی را توی شکمش هضم می کرد . سمیر ساکت شد و گوش داد به صدای موتور ماشین که مثل صدای ناله بود . به دوراهی که رسیدند پیر مرد فرمان را پیچاند به سمت راست. یک طرف جاده باغ های زیتون بود و طرف دیگر تپه هایی کوچک که به کوهپایه ها می رسید و کوه های کوچکی را  شکل می داد.  

پیر مرد گفت « چیزی نپرسیدم گفتم شاید دوست نداشته باشی در موردش حرف بزنی »

فرمان را به سمت پایین پیچاند و ماشین را جلوی کوچه ای پارک کرد.

« در ضمن رسیدیم . ماشین از اینجا بالاتر نمی تونه بره. باید بقیه راه رو پیاده بری. »

اشاره کرد به كوچه ای که ماشین را جلویش پارک کرده بود .

« از این کوچه می تونی میون بر بزنی و خودت رو بروسونی به اون کوچه بن بستی که می گفتی »

سمیر پیاده شد. دست کرد توی جیبش.  پیر مرد گفت

« الان نه، بعد حساب می کنیم. منتظرت می مونم تا برگردی »

سمیر در را بست

« شما کرایه اون سر رو بگیر شاید من رفتم و بر نگشتم »

پیر مرد سرش را تکان داد

« بر می گردی. بر می گردی. ماشینم قفل و بست درست و حسابی نداره وگرنه باهات می اومدم »

 شیشه سمت سمیر را داد بالا .

کوچه باریک بود و دراز . با پله هایی نامنظم و سیمانی. جوی آب وسط کوچه سیاه بود و خالی از آب . فقط جا به جا آبی که از لوله های فاضلاب خانه ها می ریخت داخل آن، به جریان می افتاد . آبی گرم که بخارش توی سیاهی غیب می شد. وقتی رسید انتهای کوچه مفصل زانوهایش از ارتفاع کم و زیاد و نامنظم پله ها درد گرفته بود. انتهای کوچه خیابانی پهن تر بود . آشغال ها و شاخه های شکسته، جوی آب را از جایی که راه می گرفت به سمت سرازیری کوچه ، بسته بودند. آب بالا آمده و تو شیب خیابان راه افتاده بود .  از کوچه ای باریکتر که جوی اش سرپوشیده بود بالا رفت . رسید جلوی کوچه بن بست که خلوت بود و پت و پهن . روی تابلویش نوشته شده بود 6 متری شهید منصور دیلمان. خانه ته کوچه بن بست بود . در خانه کوچک بود و سدری رنگ . سمیر با دو انگشت باقیمانده از پنجه دستش زد روی در.  صدای بچه ای از توی حیاط آمد . در باز شد و پسری هفت هشت ساله سرش را ازلای لنگه های در بیرون آورد. گوش هایی بزرگ داشت و موهای کله اش با ماشین تراشیده شده بود. پیراهن چهار خانه ای تنش بود با شلوار گرمکن قهوه ای

« سلام »

سمیر گفت « منزل آقای کشکر »

« شما ؟»

سمیر گفت « من سمیر باربدم از دوستای بابات »

چشم های هوشیار، دهان و بینی کوچک و گوش هایی بزرگ، قیافه پسرک بامزه بود.

« چکارش داری؟»

« اگر بابات هست بگو حتماً بیاد ببینمش . اگر نه مادرت رو بگو بیاد »

حیاط موزائیک پوش بود و می رسید به در کوچک یک زیر زمین. دوتا پنجره رو به حیاط توی دل نمای سیمانی خانه قرار گرفته بود .

لای در هم آمد و پسرک غیبش زد.

سمت راست کوچه دیوار باغ خانه ای قرارداشت که سرتاسر کوچه ادامه داشت.

در باز شد و کله کچل پسرک دوباره پیدا شد .

« بابام نیست»

دستش را از لای در آورد بیرون .

« این رو داده برای شما، گفت ماشین تو بیمارستانه »

سمیر به دسته کلید نگاه کرد که توی دست پسر تاب می خورد.

« گفتید آقا سمیر چی ؟»

سمیر گفت : « باربد، او داره »

نیش پسر باز شد .  احتمالاً از واژه ناآشنای باربد .

سمیر گفت « آقا چوپون دروغ گو اسم خودت چیه؟ »

پسر اخم کرد اما حالتی توی صورتش شکل گرفت که جدیت عصبانیتش را از بین برد

« منصور دیلمان»

سمیر گفت «منصور دیلمان؟»

پسر با سر تایید کرد. سمیر سوئیچ را گرفت . پسر زل زده بود به دست سمیر.

دست کشید روی سر پسر

 « مگه اینجا خونه سلیم کشکر نیست ؟»

پسر سرش را برد توی یقه اش

«اسم کوچه تون رو به من می گی به جای اسم خودت »

چشم های پسر گرد شده بود و با ترس به مچ دست سمیر نگاه می کرد.

« دروغ نگفتم اسم من هم منصور »

سمیر گفت « منصور دیلمان یا منصور کشکر »

دانه های تیز و کوتاه موی کله پسر، پوست دست سمیر را غلغلک می داد.

پسر سرش را از زیر دست سمیر بیرون کشید .

« من اسمم منصور کشکره ، منصور دیلمان اسم دوست بابام بوده،  شهید شده »

رفت تو و در را به هم زد .

طرف دیگر کوچه، چهار خانه کوچک کنار هم انگار به زور جا شده بودند.

 صدای کشیده شدن دمپایی هایی روی موزائیک های حیاط آمد . پشت در حیاط که رسید . ایستاد . بعد از مکثی طولانی در باز شد.

سمیر گفت « سلام آقا سلیم»

سلیم سرش را بلند کرد و زیر لب جواب داد. چشم های ریز براقی داشت با صورتی لاغر و ریشی سیاه و فرفری

« بفرمائید »

« من سمیرم»

سلیم سرش را تکان داد.

« از پایگاه اومدم، همکار جدید شما هستم »

پوست گوشه چشم های سلیم چین خورد.

« خوب می شناسمت. حرفت رو بزن »

« حاج آقا نگران شده بودن، بنده رو فرستادن خدمت شما »

سلیم خیره شد به زمین. توی حرکاتش آرامش آزار دهنده ای بود. سرش را بالا آورد، زل زد به سمیر

« اون مادر مرده چی شد »

سمیر گفت « از خانواده اش که خبری نشد. هنوز تو قرنطینه اس »

« هیچ کس سراغی ازش نگرفت؟ »

سمیر گفت « نه برای همین مزاحم . . .»

سلیم خندید . عصبی . سرد . خشک

« می دونم، به حاجی سلام برسون بگو سلیم استعفا داده ، ماشین هم توی حياط بیمارستانه برید برش دارید »

پیراهنی مشکی با شلوار کردی خاکستری رنگی تنش بود

« مشکلی پیش اومده، چرا استعفا دادید ؟ »

گوشه چشم های سلیم جمع شد

« چرا فکر می کنی حتماً باید مشکلی پیش بیاد که یکی استعفا بده؟»

« گفتید ماشین رو گذاشتید توی بیمارستان، مشکی پوشیدید. چی شده؟ »

« پسرم سوئیچ رو داد به شما . خودتون برید ببینید چی شده. من استعفا دادم »

لامپ روی تیر برق سر کوچه زود تر از موقع روشن شده بود.

چشم های سلیم برق می زد

« تازه اومدی توی ستاد، قبلاً کجا بودی؟ »

سمیر گفت « توی گروه های تخریب بودم، چند وقتی هم توی مفاسد اجتماعی »

سلیم لنگه در را رها کرد. پا به پا شد

« پس بلدی مین خنثی کنی؟ آفرین آفرین »

عصبی خندید و دندان های زرد شده اش پیدا شد.

« اگر خبر آزادی بنده خدایی رو برای خانواده اش ببری و  ببینی که قبلاً یه موشک اون خونواده رو با خونه ای که توش زندگی می کردن و کوچه و حتی خیابونشون رو از بین برده »

مکث کرد .

« چیکار می کنی ؟ »

سمیر گفت « یعنی برای این بنده خدا همچین اتفاقی افتاده؟»

سلیم زل زد توی چشم های سمیر.

« کاش این بود . این اتفاق توی تهران قبلاً افتاده. خیلی بدتر از اونه»

دستش را آورد بالا

« خیلی . . . خیلی »

سمیر گفت « پس چی شده ؟ »

سلیم تکیه داد به کلاف فلزی در

« این بخت برگشته اگر می فهمید با اومدنش چه گندی بالا می آد، هیچ وقت برنمی گشت. اونقدر تو رمادی        می موند تا بپوسه »

دست کشید به سرش . تلخ و عصبی خندید .

« اگر راست می گی و مین خنثی کردی، برو اون بمبی رو که تو پایگاه نشسته از کار بنداز، اگر تونستی من خودم رو می اندازم تو سد منجیل »

 با ناخن تکه ای از رنگ در را کند .

« از رسم و رسوم مزخرف بعضی از خونواده ها چیزی به گوشت نرسیده. غیرت بی خود . جنگیدن با سرنوشت »

سمیر به شاخه های زیتون نگاه کرد که از دیوار باغ توی کوچه آمده بود

« این ها همه چه ربطی به همدیگه و اون بنده خدا داره. من که گیج شدم. راحت حرف بزنید بفهمم چی               می فرمائید»

سلیم دستش را گذاشت روی سرش . دوباره یک وقفه زمانی دیگر که اینبار زیاد طولانی نشد.

« پریشب که من خبر رو بردم همچین وقتی بود. خونه توی محله های ترک نشین دوگاهه بود. در که زدم پیرزنی در رو باز کرد. گفتم حاج خانم فلانی رو می شناسی . گفت بله پسرم بود . خدا رحمتش کنه .  من کمی ترکی بلدم گفتم از صلیب سرخ یا هلال احمر نامه ای برای شما اومد. گفت من نمی دونم جسدش رو تحویلمون دادن. گفتم خودت جسدش رو دیدی. گفت یک دفعه یک دونه پلاک زنگ زده آوردن  یک دفعه چند تا استخون.  گفتم اگر بشنویید پسرتون زنده اس و اسیر بوده و حالا برگشته چکار می کنید »

پنجه های سلیم روی کلاف در سفت شد .

« پیر زن به ترکی داد زد رحیم کمرت بشکنه، کریم برگشته »

پلک های سلیم  خیس شده بود اما اشک توی چشم ها می گشت و نمی چکید.

« از توی پنجره طبقه دوم مرد جوونی سرک کشید و گفت چی شده؟ پیر زن گفت بیچاره شدیم، کریم برگشته . این آقا می گه اسیر بوده حالا برگشته و جیغ زد »

صدای سلیم گر گرفته بود.

« یک هو رحیم غیبش زد و توی خونه ولوله شد . خودش رو رسونده بود به پشت بوم . از همونجا پرید تو کوچه »

دست های سلیم می لرزید .

سمیر  گفت « مرد ؟»

« مرد؟! »

سلیم چمباتمه نشست

« مرد!؟ مرد موئمن با سر آومد رو زمین . کلش تا گوشاش رفت تو قفسه سینه اش . از شاهرگش مثل لوله آفتابه خون        می ریخت روی آسفالت. چشم هاش از حدقه زد بیرون. دور و برمون شلوغ شد . انداختیمش توی پاترول و بردیمش بیمارستان ولی هیچ فایده ای نداشت »

صدای سلیم برید. رعشه ای تمام تنش را تکان داد.

« با بدبختی خودم رو از دستشون خلاص کردم، سر تا پام خونی بود »

سمیر بازوی سلیم را گرفت . 

« من چی باید بگم »

سلیم گفت « بگو کشکر مرده ، نیست »

سمیر گفت « خبرش رو چه جوری به اون بنده خدا بدیم ، اصلاً چه جوری غیبش زده بوده این همه وقت »

سلیم گفت « من باهاش صحبت کردم .وقتی اسیر می شده  پلاکش رو از گردنش کنده  و دور انداخته. می دونی که اگر عراقی ها می فهمیدن  طرف سپاهیه اذیت و آزارشون بیشتر می شد. توی راه بیمارستان همسایه هاشون      می گفتن . وقتی پلاک و جسد رو تحویل خونواده دادن . این ها مطمئن شدن که برادر بزرگه شهید شده . عروسشون رو که چهار سالی پای پسرشان نشسته بود به عقد برادر کوچیکتر در آورده بودن . انگار برادر کوچیکه هم راضی نبوده . عروس خانوم دو سه سالی از اون بیچاره بزرگتر بوده »

سلیم دستش را گذاشت روی شانه سمیر. تکانش داد

« حالا اگر می تونی برو . تخریب چی بودی شاید بتونی این مین رو هم خنثی کنی »

زد به پشت سمیر .

« برو بگو سلیم نه پیک بوده، نه جبهه رفته ، نه اصلاً سلیمی دیگه  وجود داره  »

رفت تو و در را بست. سمیر دستش را گذاشت روی در، اما پشیمان شد و نزد . .  

سر کوچه زیر نور لامپ تیر چراغ برق ایستاد . نور دایره روشنی روی سطح تیره آسفالت ساخته بود . راه افتاد به سمت خیابان . رسید به همانجایی که جوی آب بالا آمده بود . دوست داشت از خیابانی برود که آب از آن سرازیر شده بود . کاش پیر مرد پول را گرفته بود . از کوچه سرازیر شد. ماشین پیرمرد همانجا بود ، رو به روی کوچه . پیر مرد روی فرمان خم شده بود و داشت چیزی می خورد. سرش را بلند کرد و انگار جلوی دوربین عکاسی ژست بگیرد، خندید و لب هایش کش آمد . سمیر ماشین را دور زد و در را باز کرد. پیر مرد جابجا شد.

« اومدی ؟!»

شاخه زیتون را گذاشت روی داشبود جلوی سمیر . استارت زد

« زیتون بخور »

دوباره استارت زد . ماشین لرزید و خاموش شد. سومین بار ماشین ناله کرد و روشن شد .

« پیداش کردی »

سمیر شاخه زیتون را از روی داشبورد برداشت. با ناخن به زیتون درشتی فشار آورد.                                                     

« تلخ نیست »

پیر مرد ماشین را سر و ته کرد.   

« تلخ هست ولی منفعت داره در عوض »

سمیر با دندان فشار آورد به زیتون . زیتون ترکید و تلخی آمد زیر زبان اش .

پلک های خمار پیر مرد روی هم افتاد

« کجا بریم ؟»

سمیر هسته زیتون را با دوتا انگشن باقیمانده از پنجه دستش گرفت جلوی چشمش

« بیمارستان »

زیتون دیگیری کند و گذاشت توی دهنش . فشار آورد به زیتون و طعم  تلخ گس را چشید

« خیلی چیز ها هست که تلخه ولی هیچ خاصیتی هم نداره »

شاخه زیتون را برداشت . خیره شد به جاده و شاخه زیتون را شکست. پوست شاخه نرم و خیس بود و با اینکه چوب داخلش شکسته بود جدا نمی شد. سمیر با نوک سوئیچ پوست شاخه را پاره کرد. پوست قهوه ای و رشته های کنفی زیرش را از هم جدا کرد . ماشین توی سرازیری سرعت گرفته بود و نور بالای چراغ ها تا چند متر جلوتر را بیشتر نمی توانست روشن کند . شهر توی سیاهی خزیده بود.


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه / حیدر میرانی

« سارا»

حیدر میرانی

از تنوين استفاده نكرده ام

 

پدرش كارگر بود ، و هر روز صبح مي رفت سر ميدان پيش بقيه كارگرها مي ايستاد، هروقت هم دست پر از سر كار برمي گشت معلوم مي شد كه آن روز توانسته است ، مزد كارش را بگيرد! مادرش خانه دار بود ، اما براي كمك خرج خانواده با چرخ خياطي كوچكي كه پدرش به زحمت تهيه كرده بود،گاهي براي همسايه ها و آْشناها خياطي مي كرد، برادر كوچكش مدرسه مي رفت ، امين زياد اهل بازيگوشي نبود ، رفتار داداش امين مثل آدم بزرگها بود ، پدرش مي گفت : امين به خودم رفته ...

 زندگي شان به سختي مي گذشت ، اما پدرش هميشه خدا را شكر مي كرد ، كه بچه هايش سالم و سلامتند . سارا حالا ديگر دختر بالغ و كاملي شده بود، كه زيبايي اش را همه تحسين مي كردند، خيلي از دخترهاي پول دار شهر حاضر بودند ، همه ثروت پدرشان را بدهند ، تا نصف زيبايي سارا  را داشته باشند، هروقت از كوچه و خيابان رد مي شد ، خيلي ها خودشان را سر راه او قرار مي دادند ، تا بلكه سارا نگاهشان كند! گاهي وقتها هم برخي با پر رويي سر راهش را مي گرفتند و سلام مي كردند يا متلك مي گفتند! ولي سارا بدون هيچ توجهي از كنارشان مي گذشت ،  سارا امتحان كنكور داده بود ، و منتظر بود تا نتيجه ها اعلام شوند ، شايد مي خواست زندگي اش كمي تغيير كند. گاهي هم به امام زاده مي رفت و دخيل مي بست و نذر و نياز مي كرد، تا زندگي سختشان كمي آسان تر شود!  وقتي نتايج كنكور اعلام شد و سارا فهميد كه جزء پذيرفته شده ها نيست ، غمگين شد ، اين غم آنقدر مشخص بود، كه همه اهل محل فهميده بودند ، كه سارا ناراحت است! يك روز  مشتي رجب معتمد محل كه جاي پدر سارا بود، با گل و شيريني ، به خواستگاري سارا آمدو با پدرش صحبت كرد و قول داد زندگي شان از اين رو به آن رو شود ، قول داد كه ماشين و خانه برايش تهيه كند، قول داد كه ديگر سختي نكشند ، قول داد پدرش به جاي بار بري و كارهاي سخت ، برود و سر يكي از مغازهاي مشتي رجب بايستد، آن هم با حقوق ماهيانه بالا ، مشتي رجب مي گفت، زن دومش هم بچه نمي آورد! اين پيشنهاد وسوسه انگيز هيچ تأثيري بر پدر سارا نگذاشت ، پدرش دقيقن حرفهاي دل سارا را زد ، او به مشتي رجب گفت: مرد حسابي يه كم خجالت بكش ، سن تو 3 برابر سن دخترمه ، خيال كردم اومدي براي كس ديگه خواستگاري كني ... قشقرقي به راه افتاد كه همه اهل محل فهميدن ، از آن روز به بعد ديگر كسي به مش رجب اعتماد نمي كرد ، مي گفتند ، دكترها جوابش كرده اند ، بچه دار نشدن زن ها تقصير خودش بود ، او به اين بهانه داشت هوس راني مي كرد ، مي گفتن بغير از دوتا زني كه دارد ، الا ماشاء الله كلي زن صيغه اي هم دارد ، آن شب پدر سارا آمد پيش سارا و گفت : نترس دخترم ، تو بايد به كسي شوهر كني ، كه لايقت تو رو داشته باشه ... سارا هم پدرش را بغل كرد و سير بوسيد، خيلي وقته از ماجراي مشتي رجب گذشته ، پدر سارا چند ماه بعد از اون ماجرا فوت كرد،  مردم مي گويند ، چند وقتي هست كه يك پژوي بژ هميشه مي آيد سر كوچه پارك مي كند ، مردم مي گويند،  چند وقتي  هست سارا زياد به زيارت امام زاده مي رود ، مردم مي گويند:  دختره ذليل مرده نذاشت كفن باباهه خشك شه رفته سراغ كثافت كاري ، چند وقتي هست، كه سارا غمگين شده است ، يك روز مادر سارا سراسيمه زنگ زد به آتش نشاني ، مادر بيچاره با يك سطل آب مي پاشيد ، اما  شعله ها بيشتر زبانه مي كشيد، شعله ها سر خاموش شدن نداشتند! داداش امين آنطرف تر ايستاده بود و زل زده بود ، به روبه رو ،  و زار زار گريه مي كرد ، مردم كوچه و محل جمع شده بودند ، در خانه سارا ، و سارا افتاده بود روي زمين ، بدنش كاملن سوخته بود ، بوي گوشت و موي سوخته حال آدم را خراب مي كرد، چند نفري از تماشاچي ها طاقت نياورند و رفتند، سارا جزقاله شده بود ، صورتي كه روزگاري همه را عاشق خودش كرده بود ، حالا كاملن سوخته بود ، جوري كه ديگر كسي نمي توانست ، از روي صورتش تشخيص بدهد كه اين جنازه برشته شده سارا است ، آمبولانس دير رسيد ، نبض سارا ديگر نمي زد، مادرش گريه مي كرد ، و خاطرات روزهاي گذشته! را به ياد مي آورد ، روزهايي كه البته زحمت و رنج آن آزار دهنده بود،  ولي بهتر از مرگ سارا بود! هنوز او را دفن نكرده بودند ، كه شايعات عجيب و غريبي راجع به مرگ سارا بين درو همسايه پخش شد ، يكي مي گفت: حتمن با پژوييه ريخته رو هم ولي اون قالش گذاشته ... يكي ديگه مي گفت : كار كاره مشتي رجبه!...يكي ديگه مي گفت: به خاطر پدرش خودكشي كرده ... اما متصدي امام زاده مي گفت: اين اواخر خيلي مي اومد امام زاده،  بعد از زيارت مي رفت، سر قبر پدرش زاز زار گريه مي كرد و بعد از گريه كردن شروع مي كرد به قرآن خوندن!... توي اين دوره زمونه آدم نمي دونه به حرف كي اعتماد كنه... چون مردم می گفتن متصدی امام زاده....

 

پايان

 

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه/حمیدرضا اکبری شروه

(سگ)

 حمید رضا اکبری شروه-اهواز

 

 

روي اسكله نگاهش به نخلهاست؛ كه باد «پيش[1]» هاي پهنشان را به رقص واداشته است.

- بايد بياد ديگه!

زير لب وا گفت. قرار بود برايش طناب بياورد. قول خارجيها داده بودند، برايشان بگيرند. زير چفيه‌اش عرق بيرون مي‌چريد.

آستينهايش را بالا زد. دستهاي استخواني‌اش توي چشم مي‌زد؛ با نگاهي زير و دشداشه‌اي بلند، تا سر كتاني پاره پايش.

توي خودش رفت. بفكر لوله‌هاي فرش گوشه بندرگاه كه محل لوليدن سگها بود. بايد مي‌گرفت پول خارجي براي معاشش مي‌آورد و براي سفري كه بايد زنش را مي‌برد پيش دكترهاي شيراز. چند سالي مي‌شد كه قلبش ناراحتش مي‌كرد. اما زن اگر مي‌فهميد، آبروريزي برايش داشت. آفتاب تيز بصورتش مي‌تابيد و گرما تلخش مي‌كرد. نگهبان يكي از كشتي‌هاي فرانسوي بود. كه در اسكله لنگر انداخته بودند. تفي سمت دريا كرد. نگاهش را چرخ داد سمت خارجيهايي كه بر عرشه كشتي ايستاده بودند، برايش دست تكان مي‌دادند و كلماتي مي‌شنيد كه معني‌اش را نمي‌دانست.

Bonjour, monsieur-

- اينا چي بلغور مي‌كنن!؟

بخودش گفت:

عطسه زد، دماغش را چيزي مي‌خاراند. چفية سرش را باز كرد و شال گردن انداخت.

يكبار سگ‌گيري نگهبانها را براي زنش واگو كرده بود با آب و تاب. زن غريده بود.

- مگه كافر شدن اينا! نحسي داره، نكنه تو هم ئي كارا بكني!

بركتو مي‌بره سگ خوردن مرد نگاهي به زن داد و گفته بود:

- پولش آدمو هوسي ميكنه!

زن پكي محكم به قليان زد و جواب گفته بود:

- نكنه به سرت هوس زده، دهن مردمو ....

مرد توي حرفش پا گذاشته بود:

- «سلو [2]» روزگار واگشته، زمونه فرق ميكنه؛ ئي كارا هم بمو نيومده!

زن بلند شد، جواب داد:

- زمونه برگشته؛ حلال حرومي هم برگشته!؟

و رفته بود

از گرما زير بغلش ليچ شده بود. دستي به پشتش خورد. ذهنش بريد. چشم به عقب داد.

- دير كردي «زاير» دلمو شرجي داشت مي‌خورد!

- بي‌خود، گفتم ميام، ميام!

و دستي به شانه‌هاي تكيده «مندو» زد: ادامه داد:

- رفتم تا لين 15 احمدآباد، برا طناب فكر كردم اينجا نگيروم بهتره، مي‌خواستم بام از «كفيشه [3]» بيارم، ديدم ظهر شد، و همه جا بستن، رفتم پيش كاپيتان انگليسيه با يه هندونه، تا راضي به طناب دادن شد، اينابا جين، تا چيزي ندي، چيزي نميگيري.

مندو با مكث، جواب گفت:

- هندونه شامو دادي؟!

- ها ديگه، چه بكردم؟

نگاه به لوله‌ها داد و مندو گفت:

- كمي هيمه لازمه، بايس «تش[4]» بزنيم يه سر لوله رو!

بسمت كشتي تجارتي كه نگهبانش بودند رفتند. درون لوله‌ها را تك تك نگاه مي‌انداختند. اكثراً خالي بود. زاير چشمهاي درشتش را خاراند و گفت:

- اينا كه خاليه، ديگه سگي برا ما نگذاشتن، ئي حرومي‌ها!

نگاه مندو توي لوله‌اي خم ماند.

سگي زائيده بود؛  صدا داد:

- زاير بيا خوراك!

زاير لوله‌ها را دور زد بطرف مندو؛ و دو تائي چخش كردند. بيرون نمي‌خزيد. تنها خيره نگاه مي‌كرد و دندان نشان مي‌داد.

- صندوقها رو تش بزن، بايس بياريمش بيرون.

مندو گفت و يك سر طناب را به گردن لوله انداخت، گره زد و بالاي لوله ايستاد تا بوقت بيرون آمدن سگ، طناب را بكشد و سگ در طناب بماند و گير كند، از دهانة لوله دود به بيرون تنوره مي‌كشيد. سگ تنها صداي پارسش، سنگين بگوش مي‌نشست. هوا بوي سرب مي‌داد. مندو از عرق خيس؛ زير لب غريد:

- ديونه مون كرده ئي پدر سوخته سگ، په بيا بيرون!

صداي «ليكوئي[5]» كشتي‌ ئي كه از اسكله دور مي‌شد، هوا را پنجه كشيد.

ماهورهايي خاكستري هوا را برداشته بود. مندو با خشكي و بي‌حوصلگي فرياد زد:

- زاير تش بريز! ئي ديگه حوصلمه سر برده، بذار كباب بشه!

تمام لوله داغ شد.. مندو ديگر بالاي لوله تاب ايستادن نداشت، پائين جست. از دو سر لوله آتش زبانه داشت. بوي گوشت سوخته تا دريا را برداشته بود و بادي كز روي دريا مي‌آمد، در محوطة بندرگاه پخشش ميكرد. آژير ماشين شيفت آتش نشاني بندر كه بلند شد. سمت اسكله‌ها چرخيدند، روبروي قرص كم رنگ آفتاب كه مي‌رفت در مغرب دريا حل شود و دويدند. آسمان روبريشان دق كرده بود.

 

 

 



1- پيش: برگهاي پهن درخت نخل را گويند.

2- سلو: اسم مصفر سليمه است نامي‌ست براي زنان عرب.

3- كفيشه: نام محلي است در آبادان

4- تش: به معناي آتش است در لهجه جنوبي‌ها.               

5- ليكو: بوق كشتي كه در هنگام حركت به صدا درمي‌آيد.

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه/پروین کاشانی زاده

کسی دیگه!

پروین کاشانی

 

پیرمرد روی صندلی چوبی رنگ رو رفته ای پشت میز فلزی که چند سنگ و یک ترازو یک قرآن است  نشته است .نگاه خاکستری  وهم زده وریزش  از پشت عینک ته استکانی   به یک نقطه خیره شده است . لبش را می مکد . دندانهای عملیش را جا به جا می کند . فکش می لرزد . گونه های افتاده اش پر وخالی می شوند  گردن شق کرده است .ابروهای پر پشتش را بالا انداخته است .دو دستش بر روی کلاهچه ی سفید به هم قلاب شده اند . پاهایش را با فاصله از هم،درازکرده  پیش رویش . گیوه را از پایش بیرون کشیده است. مثل اینکه با جابه جا کردن دندانهای عملی ومکیدن لبش چیزی زمزمه می کند . یکرتبه جست می زند.

        - بسم الله ...

پیرزن ته عطاری، کنار دری که به حیاط باز می شو دروی یک حلبی ، نشسته است . یکه میخورد.حلبی جابجا میشود . میله ولیف نصف بافته از دستش می افتد کف سیمانی عطاری..دودستش را می گذارد روی سینه اش

           - ووووووی زهلمه ترکوندی پیرمرد. چند روزه از خودت اداد در میاری ! چته؟ نفصه عمرُم کردی

پیرمرد شق می ایستد عینکش را در می آورد .چشمهایش را با انگشتانش محکم می مالد.وهم زده وبا وحشت به چشمان پف کرده و عسلی زیر عینک  پیرزن خیره می شود.

      - ندیدیش؟!

            - وی . بسم الله دوبارته میگه ندیدیش ! کی ؟ چی ؟ می به غیر از مو وتو کسی دیگه ای .... پناه به خدا توکه مُنه سر به جون کردی .

          -یا تو کوری یا مواشتباهی می بینمُ  

       - مو نمی دونمُ . فقط میدونُم باید به پسرُم تیلیفون بزنمُ تا تونه ببره دگدره ...

پیرمرد یکمرتبه تعادلش را از دست می دهد .  هیکل نحیفش به شدت  می افتد روی زمین . ومی گوید:

حالا... هم ...می...گی...

-          وی. خاک به سرمُ. یه هویی چت شد چرا رنگت زرد شد . چرا دهنت کف کرده؟!

کنار او می نشیند سرپیرمردرا روی دامن پیراهن سرمه ایش می گذارد و با گوشه ی لچک سفید گلریز یاسی دهان پیرمرد را پاک می کند .

-     صورتت یخ کرده .پاشو بریم داخل . شاید سردته .هوای بهاری هنو سوز داره . شایدم سردیت شده دسات بزار روشونمُ تا ببرمت داخل اتاق .

-          بد...نم... سس...شد...ه... نگاش... کن وسط... در ایستاه داره... نه... وسط ...سقف...

-          وی. خدا . شایت از بس روزه گرفتی  پشارت کشیده پایی...

-          یالا ... زود باش ... تادور ....نشد....ه....به پسرم تیلیفون ... بزن ...میخ...بچم... بالا...ی سر...

-          چته ؟ چرا دهنت قفل شد .

-          چادر خاکستری وگل ریز اناریش را از سرش  میکشد ومی گذارد زیر سر پیرمرد.

-          اسایه  زنگ می زنُم .

پیرزن سردر گم چند لحظه دور خود می چرخد.تلفن را از داخل میز فلزی بیرون می کشد روی زمین می نشیند .کنار پیرمرد.

-     بایت کدوم... ها !دکمه یه؟ جفت دکمه سرخه ی فشار بدُم مال موبیلشه . امشب پنچ شنبده حتمنی مثه همیشه ایی موقیا سینماین ...آمبولنس  م .چطوری ؟چی؟ بگم خودش  خبرشون بده.

پیرزن سر پیرمرد را روی پایش در آغوش گرفته است. مثل کهواره تکان می خورد.

 .

-     خو،پیرمرد درس منُه  حالیم می کردی می گفتی کسی دیگه! ... لااله... بش می گفتی  بی پیرزنمُ نمیام.  خو لااقل بش می گفتی ، یه کم دیگه  صبر بده تا پسرمون میومد.خودتم .امگار عجله. ..     

 

 

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه کوتاه / بهزاد بهنیا

دسته گلی برای نامزدی 
 بهزاد بهنیا



داور چهارم تابلو را با لای سر برد. شماره اش را که دید فهمید باید تعویض شود. عرق سردی بدنش را گرفت . به خنده های مادلن فکر می کرد و قولی که داده بود .

عزیزم فردا بخاطر تو و واسه اینکه جشن نامزدی مون رو کامل کنم گل می زنم . مادلن خندیده بود و او را دست انداخته بود . آخه تو که دفاع تیم هستی  چطور می خوای گل بزنی .

توپ هنوز بیرون نرفته بود.

توپ را که دروازه بان به او داد گرفت . نگاهی به هم تیمی هایش کرد . بر گشت و به سرعت به طرف دروازه دوید. جز دروازه بان کسی نبود . انگار کر شده بود و فریادهای دیوانه وار دروازه بان شان را نمی شنید. نگاهی به دروازه کرد و محکم شوت کرد . اولین باری بود که هم تیمی هایش ناراحت بودند ولی او در پوستش نمی گنجید . عرق پیشانی اش را پاک کرد. حلقه نامزدی اش را بوسید و با دستور داور تعویض شد . 
 
 
 
 
 
 

                                                                                         بهزاد بهنیا

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستا کوتاه کوتاه
داستان کوتاه / امیرحسین فضل آذر

آتش بازی

 امیرحسین فضل آذر شربیانی

 

1

 

 مردمک چشمان وحید روشنی خیره ای به خود گرفته بود. تیغه نازک آتش از کف پاشیده شد روی صندلی و میز.تند تند چرخید.کاپشن پلاستیکی کیوان همراه آتش دوار ِ دور ِ اتاق، یک دفعه گر گرفت.خودش را کوباند به دیوار های نیمه رنگ شده اتاق.روزنامه های آتش گرفته روی هوا میچرخیدند و پرواز میکردند.

"آی سوختم!"

از دهانش نمی افتاد.وحید گیج و منگ کاپشن اش را از تنش کند.انداخت روی تن نیم سوخته کیوان که کندتر از قبل داشت میچرخید.دوید از اتاق بیرون.چندتا از کارگرهای نقاش ساختمان سر رسیدند و شتابزده دورش حلقه کردند.

 

 

2

 

پاورچین از پله ها بالا آمدند.تک چراغ های توی حیاط تا به سمت ورودی راهرو روشن بودند.در ورودی را نیمه باز رها کرده بودند و رفته بودند.صدای بچه های سرایدار از اتاقک بابای مدرسه که گوشه حیاط بود، می آمد.از توی در سرک کشیدند تو، ریه هاشان پر شد از بوی تازه رنگ.کیوان با دستش نوک دماغش را گرفت. وحید دبه تینر به دست،پشت او راه افتاد.از کلاس 3/1 صدای کارگرهایی آمد که داشتند چیزی میخوردند.ته راهرو کنار اتاق مدیر که درش باز بود و نردبان نقاشی کنج اتاق افتاده بود،وایستادند.روی میز و کمد های به هم چسبیده آن گوشه ی اتاق را با روزنامه پوشانده بودند.وحید دبه را گذاشت زمین.دستش را توی قوطی رنگ کنار نردبان کرد و آن را مالید به پشتی و نشیمن گاه صندلی.بوی تند رنگ، ریه های کیوان را مالش میداد. سرفه کرد.وحید فورا دستش را گذاشت روی دهان او.کیوان چشم غره رفت و تقلا کرد برای رهاشدن از دست او.

وحید دبه را برداشت و اول ریخت روی صندلی و صدای شره های آن روی زمین را که شنید دبه را بالاتر گرفت و توی هوا سعی کرد تینر را بریزاند روی کمد ها. در شیشه ای کمد ها بخار کرد و یک لایه چرب از روی کمد ها راه باز کرد تا بیرون اتاق.قدم هایش را به پشت بر میداشت و وقتی چندمتری از در اتاق دور شد دبه را کج کرد و تا اخرین قطره اش را ریخت روی زمین. وقتنی برگشت او را دید که توی چارچوب در ایستاده بود.کیوان گفت:

"بوی این لعنتی حالم و به هم میزنه!"

وحید نگاهش نکرد،برگشت و دبه را گذاشت بیرون در، درست همان جایی که امروز صبح با کیوان، یک پا در هوا، منتظر ایستاده بودند..یادش نیامد چند ساعت گذشته بود.بعد خنکی تینر را با گوشه شلوارش پاک کرد.دست توی جیبش کرد.چوب کبریت را از داخل جعبه اش بیرون در آورد . خواست بکشد به باریکه ی گوگرد کنار جعبه که کیوان از پشت پرید رویش.کبریت نیم سوز توی دستان وحید لرزید و افتاد کف اتاق.همه جا روشن شد.

 

 

3

 

 مرد کلید چراغ را که زد نور کم حالی، افتاد روی سر نیمکت ها و صندلی ها.وحید چشم هایش را تیز کرد و سعی کرد از پشت نیمکتی دمر افتاده بخزد سمت کیوان که خوابش برده بود.تکان اش داد،چرت اش پاره شد.دست اش یخ بود.نگاه کرد سمت پاهای مرد که توی تاریک روشن، عقب جلو میشدند. انگار دنبال چیزی میگشتند.کیوان دستش را از توی دست وحید در آورد.توی هوا نگاهی بهش انداخت،اما چیزی ندید.مستطیل نور ِ پهن شده جلوی در از زیر آهن پاره های صندلی ها و نیمکت های توی انباری جمع و جمع تر شدند تا در که بسته شد و نفس محبوس توی سینه شان را ریختند توی تاریکی.منتظر ماندند.همه صداهای دور و تلق و تولوق های برخورد میان درها که توی جایی آن پشت ها گم شدند، از انباری بیرون زدند.کیوان گفت:

"مطمئنی دروقفل نمیکنه؟"

"آره"

و باز سرش رد پاهای ناپیدای مرد را دنبال کرد که حالا باید میرسید به اتاقک اش، ته حیاط مدرسه.

 

 

4

 

 کیوان نگاه کرد به سایه ی بی شکل نیمکت که لمبر زده بود روی دیوار. گفت:

"من باید بروم دستشویی؟"

"میخواهی همه بفهمند که اینجا قایم شده ایم؟"

"خوب تا کی باید...؟"

"بگذار مدرسه...تعطیل بشود،همه بروند.آن وقت."

کیوان صورت او را ندید.تنها احساس میکرد باید ترسیده باشد یا شاید ته چشمان اش حفره ای اندازه یک توپ پینگ پنگ درست شده باشد.خودش را تصور کرد که میتوانست الان خانه باشد، نهار گرمی خورده باشد و با فراغ بال نشسته باشد جلوی بازیهای کامپیوتر اش.

"وحید من دیگر نمیتوانم تحمل کنم.الان است که خودم را خراب کنم."

"پس راست بود که همه میگفتند ریقویی؟"

"چرت نگو! من الان واقعا باید بروم دستشویی!"

"دو دقیقه نمیتوانی جلوی آن دودول ات را بگیری؟"

"نمیدانم، آخر تا کی؟ این بوی بنزین یک طورهایی دارد حالم را به هم میزند."

وحید  انگشت سبابه کیوان را گرفت و جایی کنار خرت و پرت های گوشه انباری را نشان اش داد.

" تینر ، همان که آنجاست."

 

 

5

 

راهرو روشن بود.کیوان و وحید دوطرف مرد یک وری روی زمین کشیده میشدند.نیشخندهای کج و کوله و سرو صدای تک و توک بچه هایی که تا انتهای راهرو آنها را همراهی میکردند، با بوی ترش ِرنگ نقاشی مخلوط شده بود.سرهایشان سمت شانه مرد خم شده بود، که جفت شان را توی دست پیچانده بود و مرتب داد میزد.

کلاس های پایه اول از جلوی چشمان درشت شده شان عبور کردند و توی چارچوب اتاق مدیر مدرسه میخکوب شدند.مدیر دست اش را رها کرد و توی اتاق رفت.داخل اتاق کسی نبود.مدیر تلفن را برداشت و شماره گرفت.کیوان بغض کرده بود و وحید را که ناخن هایش را میجوید، نگاه کرد.چندتایی از بچه ها دورشان حلقه زدند.سایه مدیر روی دیوار روبرو که افتاد بچه ها دویدند و ته راهرو گم شدند.

مرد نوک سبیل های بلند اش را که افتاده بود گوشه لبش با زبان بالا زد.دوباره رفت توی اتاق.وحید سرش را خم کرد و توی راهرو خالی از کس، نقاش بالای نردبان را دید، فرچه به دست، داشت برایش دست تکان میداد.سرش را برد سمت گوش کیوان.آرام گفت:

"فقط بدو"

بعد مثل کمانی که ازچله رهایش کرده باشند، دوید.کیوان هم با فاصله ای کم از او پشت سرش دوید.انتهای راهرو پیچیدند توی راهرو.از پله های تاریک گوشه ی حیاط که مثل ماری میخزید توی دل زمین پایین رفتند.وحید دستش را انداخت دور قفل قدیمی ِآویزان از دوتکه آهنی جوش خورده به هم و با یک ضربه قفل را باز کرد.کیوان گفت:

"یعنی همشان الکی بود؟"

وحید حرفی نزد، رفتند تو.

در را که بستند همه جا تاریک شد.دستی از لای نرده ها بیرون آمد و قفل را جای سابقش قرار داد.رفتند تو. وحید دست کیوان را گرفت.

 

 

6

 

آفتاب هنوز جایی بود که تمام حیاط را روشن کرده بود و زیر سایه افتاده جلوی اتاقک سیمانی دستشویی،کیوان، وحید را نگاه میکرد که گردن کشیده بود و توی دستشویی را می پائید.وحید به او اشاره کرد و خودش جلو جلو راه افتاد.تنها مهتابی بالای سر کیوان درست جلوی ورودی بود که تک میزد و خطوط مورب نور از پنجره های کوچک بالای دستشویی روی دیوار روبرو مستطیل های نامنظمی انداخته بود. نزدیک اولین در وحید دست انداخت دور کمر کیان و کشاندتش سمت خودش.کیوان نگاهش را از سر تراشیده او دوخت به جیب بر آمده کاپشن اش، توی پهنای مچ آویزان از جیب.وحید رفت توی آخری،کنار گودی چاه افتاده روی زمین دست اش را از توی جیب کاپشن اش در آورد و سیگار کمر خم شده ای را توی نور کم رمق قطع شده توی فضا نگاه کرد.آن را گذاشت گوشه ی لب اش و در نیمه باز را بست.توی فضای بین صورت خودش و کیوان چوب کبریت را کشید به باریکه ی گوگرد روی جعبه.پک زد و دودش را فوت کرد بالای سرش.کیوان دستش خط های مواج توی هوا را شکافت و دوباره با بازدم بعدی او، هوا را جابجا کرد.وحید سیگار را اگذاشت میان انگشت شصت و سبابه گرد شده اش.کیوان خندیدو گفت:

"درست مثل آقای آفریده"

دستش را گذاشت روی شانه وحید و دوباره با لحن کشدارتری گفت:

"اصلا ،صدبرابر بهتر از اون"

وحید سیگار را برداشت و گذاشت روی لب او.گوشه ی لب اش لرزید.گفت:

"you are a good man"

کیوان سرفه کرد.دودهای بالای سرش را تماشا میکرد که نرسیده به لامپ خاموش بالاسری کمرنگ میشدند.

در کوبیده شد به پشت کیوان.وحید خودش را چسباند به دیوار دستشویی جایی که گله به گله، فحش های بچه مدرسه ای ها زیر رنگ سفید گم شده بودند....کیوان برای فرار از ضمختی انگشت های کسی- پنجه شده دور گوش اش- تن اش را کش داد و بالا و بالا، تا خوب دودهای به رقص در آمده زیر سقف کوتاه دستشویی و آن صداهای "آقا، اجازه؟...غلط کردم!" محو و محو و در جایی توی آفتاب بی حال بیرون خاموش شدند.

 

بهمن 87

 

 

 

 

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه / ثنا نصاری

 

دام دام

ثنا نصاری

خبر تمام کوچه را به هم ریخته بود. من با دوستانم بازی می کردم. دم در خانه. در سالهای بی خبری. در سالهای کودکی.

مردی زنگ همسایه بغلی ما را زد. منزل آرامی. منزل ناآرام آرامی. خانم آرامی تپل و خندان روبروی مرد ظاهر شد. صدای مرد را نمی شنیدم. خیلی ناراحت به نظر می رسید، اما نه به ناراحتی خانم آرامی در چند لحظه بعد.

خبر احتمالا در یک جمله خیلی خلاصه و آرام گفته شد. مثل تمام خبرهای بد.
خانم آرامی به مرد خیره بود. تصمیمش برای انتخاب عکس العمل یک لحظه بیشتر طول نکشید. یک لحظه کوتاه تا تصمیم گرفت دست هایش را به سمت یقه اش ببرد. دو طرف یقه ی پیراهن بلند کودری اش را گرفت و به دو سمت مخالف کشید. جیغش به اندازه ی جر خوردن پیراهنش از چاک یقه تا پایین شکمش طول کشید. آقای آرامی خودش را به در حیاط رساند. حالا همسرش روی زمین نشسته بود ، گریه می کرد و جیغ می کشید. آقای آرامی به در حیاط تکیه زد. همسایه های چادر به سر و بیژامه پوش دور پیرزن و پیرمرد عزادار جمع شدند. خودم را از لای پای آدم ها به چادر مادرم رساندم و بدنم را به ران پایش چسباندم. بدن مادر ریز ریز تکان می خورد. سرم را بالا آوردم. صورتش چروک و جمع شده بود. داشت گریه می کرد.

#

لباس سربازی پوشیده بود و حتما داشت به سمت خانه شان می رفت. آمده بود مرخصی. اولین و آخرین باری بود که فکر یک همچین مردم آزاری مسخره و بی مزه ای به سرم زد. ظهر بود. من از خواب ظهر فرار کرده بودم تا زنگ یکی از همسایه ها را فشار بدهم و فرار کنم. زنگ منزل کمالی. چون بچه ی همسن و سال من نداشتند که بعدا با هم دعوامان بشود. دستم به زنگ نمی رسید. فکر اینجایش را نکرده بودم. شاخه ی نازک و خشکی از روی زمین برداشتم. مرد داشت از انتهای کوچه می آمد. بی فایده بود. شاخه خیلی نازک و کوتاه بود. مرد پشت سرم رسیده بود. نباید  فرار می کردم. فرار مربوط به بعد از فشار دادن زنگ بود.

دستت به زنگ نمی رسه عمو؟

برگشتم. مهران بود. مهران لباس سربازی پوشیده بود و حتما داشت به سمت خانه شان می رفت. آمده بود مرخصی. عرق از سر و رویش می ریخت. ظهر گرمی بود. سرم را بالا گرفته بودم و مهران را نگاه می کردم. زبانم بند آمده بود. گردنم درد گرفت. دست مهران را دیدم که به سمت زنگ می رفت. امیدوار بودم برق قطع شود تا زنگ صدا ندهد اما صدای یکنواخت کولرهای گازی که از حیاط همه ی خانه ها می آمد تا لحظه ی آخر مطمئنم می کرد که برق قطع نشده. انگشت مهران زنگ را فشار داد و صدای دریییییینگ طولانی زنگ گوشم را پر کرد. شاخه را زمین انداختم و پا به فرار گذاشتم.

می توانستم تصور کنم مهران ماتش برده و آقای کمالی در را باز کرده و با یک مهران سرباز مات که هیچ جوابی برای مزاحمتش آن هم این وقت ظهر ندارد روبرو شده. در حیاطمان را باز گذاشته بودم. دویدم توی حیاط و در را بستم. نفس نفس می زدم. اگر مهران به جای اینکه برود خانه خودشان، مستقیم با همسایه بیاید دم خانه ما و به پدر و مادرم بگوید چی ؟ هیچی. چون این اتفاق نیفتاد.

گوش هایم را تیز کردم و منتظر ماندم. صدای قدم زدنهای بی خیال پوتین های مهران را می شنیدم که پشت در خانه شان متوقف شد. بعد صدای زنگ. یکبار. درییییینگ. دوبار ... صدای باز شدن در هال. دمپایی پوشیدن خانم آرامی. لخ لخ دمپایی ها در طول حیاط.

کیه؟

در باز شد. فریاد شاد خانم آرامی و صدای ملچ و ملوچ بوسه هایش.

خوش اومدی مادر. چرا نگفتی مرخصی داری. الهی مادر فدات. مهران جانم.

صدای مهران مبهوت گفت : مادر دختر آقای کمالی چقدر بزرگ شده!

و من بی هیچ دلیلی با خودم فکر کردم وقتی به سن دختر آقای کمالی رسیدم شاید با یک سرباز که ظهر بی هیچ دلیلی زنگ خانه مان را زده و بعد معذرت خواهی کرده و رفته خانه خودشان، عروسی کنم.

#

دختر آقای کمالی پا برهنه از خانه شان به سمت جمعیت می دوید. همه راه را باز کردند تا خانم آرامی و دختر آقای کمالی همدیگر را بغل کنند. چادر دختر آقای کمالی سر خورد و روی شانه اش افتاد. موهایش مشکی و براق بود. بدون گیر مو. بدون کش سر. صاف اما پریشان، روی شانه هایش. صدای گریه ی مادرم کمی بلندتر شد. روی زمین نشسته بودند و گریه می کردند. خانم آرامی بدون اینکه بخواهد یقه ی جر خورده اش را جمع و جور کند و دختر آقای کمالی بدون اینکه بخواهد موهایش را از مردهای همسایه بپوشاند.

 دختر آقای کمالی میزد توی صورت خودش. حالا دیگر چادرش دور کمرش بود. فاصله ی ضربه ها یکسان و خیلی کم بود. با هر دو دست روی دو طرف صورت خودش می زد و پشت سر هم می گفت: مهران مهران مهران.

و من به این فکر کردم که هرگز وقتی به سن دختر آقای کمالی رسیدم با یک سرباز مات و مبهوت که ظهر بی هیچ دلیلی زنگ خانه مان را زده بود نامزد نکنم. چون بی شک نامزدم غرق خواهد شد. شهید خواهد شد و نهایتا خواهد مرد.

مهران غرق شده بود. شهید شده بود و مرده بود. توی اروند.

#

شب کوچه را چراغانی کردند و جلوی خانه ی آرامی حجله بستند و عکس مهران را با کمی تغییرات و به وضوح خوشگلتر از خودش توی حجله گذاشتند. همه ی اهل شهر توی کوچه ی ما جمع شده بودند. صدای نوحه خوان از بلندگو توی تمام محل پخش می شد. از بین جمعیت و گریه ها و چایی ها و خرما ها خودم را به خانه ی آرامی رساندم. دنبال مادرم می گشتم اما فشردگی باسن های سیاه پوش زن ها نمی گذاشت چهره ی کسی را ببینم.  مثل مورچه ای که ر اه خودش را پیدا کند، خودم را به در اتاق مهران رساندم. زورم به دستگیره سفت در اتاق مهران نمی رسید. تقریبا از دستگیره آویزان شدم و در را باز کردم. اتاق مهران تنها جای خلوت و آرام خانه بود. شش هفت دختر جوان نشسته بودند و داشتند با کاغذ رنگیهای زر ورقی و براق، فانوس ها و  رشته های تزئینی (که برای جشن های تولد و دهه فجر و ... استفاده می شد) درست می کردند. خواهر تازه عروس مهران – مریم – هم بین دختر ها نشسته بود. آرام اشک می ریخت و با قیچی زر ورق ها را می برید. هیچ کدام از دخترها به حضور من توجه نکردند و من را از اتاق بیرون نکردند. بی صدا همان جا کنار در نشستم و درست کردن تزئینات را نگاه کردم. بدون اینکه بدانم وسط این همه عزاداری و ناراحتی و لباس های سیاه، این کاغذهای رنگی و شاد می تواند فردا اشک ها و فریادها و سوز دلها را چند برابر کند. و همه را به یاد عروسی نگرفته ی مهران بیندازد و دل همه را برای دختر آقای کمالی بسوزاند.

#

نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم. کسی توی خانه نبود. در حیاط را باز کردم. قیامت بود. زن و مرد توی کوچه ایستاده بودند. حلقه وار . دور یک رینگ فرضی. همه منتظر اتفاقی بودند. منتظر شروع مراسمی. نمی توانستم از بین پاها به وسط رینگ برسم. یکهو کسی زیر بغلم را گرفت و از زمین بلندم کرد. پسر جوانی از بستگان پدر بود. من را روی شانه اش گذاشت.

می بینی عمو؟

از شنیدن کلمه عمو پشتم یخ کرد.

دستت به زنگ نمی رسه عمو؟

می دیدم. پسر های جوان محل، داخلی ترین ردیف دایره را تشکیل داده بودند. طبل هایی از گردنشان آویزان بود. همه لباس سیاه پوشیده بودند.

یک نفر که وسط دایره ایستاده بود چوب بلندی که پرچم قرمز و بزرگی به انتهایش وصل بود در دست داشت. همه سکوت کرده بودند. آن یک نفر کش دار فریاد زد : حیدر! جمعیت جواب دادند: یا علی! مرد پرچم را بر فراز سر جمعیت تکان داد و مراسم شروع شد.

پارچه لخت و قرمز، نرم روی هوا سر می خورد. موج بر می داشت. چین می خورد و به دور چوبی که به آن متصل بود جمع می شد. دوباره با تکان بعدی از چوب جدا می شد و از روی سرمان عبور می کرد.

پرچم در آسمانِ بالای سر من، می رفت و می آمد. قرمز. آبی. قرمز. آبی. قرمز.

دام دام. دام دام. د د دام دام.

دمام ها صدای بم وبلندی داشتند. یک ضربه. دو ضربه. کم کم ریتم جان گرفت.

دمام زن ها با هر ضربه ای که به دمام ها می زدند سر و گردنشان را تکان می دادند. چیزی شبیه رقص. اما خیلی تلخ.

صدای سنج ها بلند شد. چی چی . چی چی

د د دام دادام     دام دام

چی چی

ت ت تات تا تام     دام دام

چ چ چک چچک     چی چی

چ چ چک چچک      دام دام

می دیدم که صورت پسر های سنج و دمام زن مچاله شد. داشتند گریه می کردند و دمام می زدند.

چ چ چک. دام دام...

با اشاره ی مردی که گفته بود حیدر، کم کم ضربات قطع می شد.سنج زنی کاملا متوقف شد. صدای دمام ضعیف شد و ضربه ها فاصله دار. حالا دیگر فقط یک نفر داشت دمام می زد. برادر مهران. تک و تنها. با قیافه ای جدی ولی ناراحت.

برادر مهران اغلب پیش خانواده نبود چون در کارخانه ای خارج از شهر کار می کرد و فقط آخر هفته ها می آمد و به پدر و مادرش سر می زد. آخر هفته ها و البته این روزها.

مردی که گفته بود حیدر بلند و کشدار طوری که رگ های گردن و پیشانی اش بیرون زد و صورتش کبود شد گفت : یا حسین

برادر مهران دمام را رها کرد و تقریبا غش کرد.

سکوت شد. گوشم سوت می کشید و ذهنم هنوز صدای سنج و دمام را مرور می کرد.

 

تقریبا دو ماه بعد دختر آقای کمالی شوهر کرد. بی سر وصدا.

به برادر جدی مهران.

جدی ولی ناراحت. جدی ولی خوشحال.

چ چ چک چچک . د د دام دارام.

 دام دام.                                                                                             


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه

چندان به روز نشده ایم / خلیل رشنوی

به دلیل انتشار ویژه نامه زاگرس استوری در روز جهانی داستان کوتاه این ماه تا تاریخ ۲۸/۱۱/۸۷ به روز نمی شویم . امیدواریم که روز جهانی داستان کوتاه با دست پر بیایم . فقط یک مسئله جالب این ماه اتفاق افتاد که به نظرم گفتنش خالی از لطف نیست . این کامنت را برای داستان آقای کامران جباری گذاشته اند .

چهارشنبه 2 بهمن1387 ساعت: 12:16 توسط:مرتضی
اخطار به نویسنده این وبلاگ در صورت عدم حذف این داستان و نوشتن داستانهای مشابه با نویسنده این محتوای برخورد قانونی خواهد شد . مجددا وبلاگ شما در اینده ای نزدیک بررسی خواهد شد.
 وب سایت   پست الکترونیک [ نظر خصوصی ]

باید خدمت این دوست عزیز- آقا مرتضی - عرض کنم که هر اقدامی را مفید می داند انجام دهد . مدتی است که هیجان زندگی کامران جباری کم شده است . این لطف را به او داشته باشید ممنونتان می شود ...

مهمترین اخبار ادبیات داستانی

برگزیدگان جشنواره داستانک های ایرانی (کشف لحظه) - برگزیدگان جایزه ادبی طهران در دیماه - برگزیدگان جشنواره داستان کوتاه کلک جادویی - فراخوان دومین جشنواره داستان کوتاه کوتاه جنگ - فراخوان جشنواره داستان آذر تورک یادواره غلامحسین ساعدی- نخستین جشنواره داستان کوتاه رادیو رادیو تهران ...

ادامه مطلب                              نظر بدهید

من علیرضا محمودی نیستم / علیرضا محمودی ایرانمهر(تکذیبیه )

چند ماه مي‌گذرد كه در موقعيت دراماتيك غريبي گير افتاده‌ام. درمحافل و مهماني‌ها به محض اين كه نام ام را مي‌گويم عده‌اي دفترچه به دست دورم مي ريزند و مي‌خواهند امضا بگيرند و كه البته مواهبي نيز برايم به همراه داشته است. اما اين لذت زياد نمي‌پايد زيرا برخي كه در نگاه اول به ظاهر معقول‌تر مي‌آيند يقه‌ام را مي‌گيرند و مرا متهم به خيانت و چيزهايي بدتر از آن مي‌كنند... 

ادامه مطلب                                                      نظر بدهید

فراخوان ویژه روز جهانی داستان کوتاه

زاگرس استوری به مناسبت روز جهانی داستان کوتاه ویژه نامه منتشر می کند . این فراخوان یک فراخوان عمومی است و تمام داستان نویسان ایرانی می توانند در آن داستان کوتاه داشته باشند . برای کب اطلاعات بیشتر به ادامه مطلب مراجعه کنید .

ادامه مطلب                                                        نظر بدهید

گروه خبری زاگرس استوری تشکیل شد

از تمامی داستان نویسانی که ایمیلی دارند دعوت می شود که حتمن این فراخوان را بخوانند .

 ادامه مطلب                                                      نظر بدهید

شرکت در نظرسنجی در مورد فیلترشدن هفتان


زاگرس استوری در شنبه 5 بهمن1387 | موضوع: خبر و رويداد
فراخوان ویژه نامه روز جهانی داستان کوتاه
ویژه نامه زاگرس استوری به مناسبت روز جهانی داستان در ۲۵ بهمن ۱۳۸۷

به مناسبت روز جهانی داستان کوتاه ، زاگرس استوری قصد دارد در ۲۵ بهمن ، ویژه نامه داستان کوتاه منتشر کند .

شرایط شرکت در این ویژه نامه :

۱. این ویژه نامه فقط مختص به قالب داستان کوتاه است .

۲. داستان ارسال شده نباید تا کنون در هیچ سایتی منتشر شده باشد .

۳. این ویژه نامه عمومی است و تمامی داستان نویسانی که مایل هستند می توانند در آن شرکت نمایند و فقط مختص به داستان نویسان زاگرس نشین نیست .

۴. مهلت ارسال  ۲۰  بهمن ۱۳۸۷ است .

۵. در صورت تمایل به همراه داستان ، یک تصویر از  نویسنده نیز ارسال شود .

۶. آثار به پست الکترونیکی نشریه zagrosstory@gmail.com فرستاده شوند .


زاگرس استوری در شنبه 5 بهمن1387 | موضوع:
خبرهای بهمن ماه1387
برندگان جشنواره داستانک های ایرانی« کشف لحظه »
 
 به همراه مراسم پاياني مسابقه‌ي داستانك‌نويسي «كشف لحظه»، مسابقه‌ي داستانك‌نويسي «جهان معنوي» در دو زبان فارسي و انگليسي افتتاح شد.
"فريدون مجلسي" در اين مراسم كه (جمعه، 27 دي‌ماه) در مجموعه‌ي فرهنگي - هنري تهران برپا شد، با بيان اين‌كه بزرگ‌ترين اختراع بشر، زبان بوده است، يادآور شد: تمام زيبايي‌هايي كه ما مي‌سازيم، از زبان برمي‌خيزد. انسان مخزن چند چيز است؛ يكي خاطره و ديگري برنامه، و داستان مجموعه‌ي اين دوست.
اين مترجم يادآور شد: قصه اولين چيزي است كه انسان دوست دارد. داستان و داستانك از گذشته‌هاي دور مي‌آيند. در زمان گذشته، شعر وسيله‌اي براي بيان قصه و داستان بود و سبك غزل فارسي، در واقع داستانكي است كه در چند بيت، داستاني را تعريف مي‌كند. معمولا در داستان‌هاي بلند ما هم چند داستان كوتاه وجود دارد كه داستان بلندي را مي‌سازد.
مجلسي اظهار اميدواري كرد كه برگزاري چنين مسابقاتي باعث ظهور نويسندگان بزرگي شود و مانند نسل‌هاي پيش كه غول‌هاي ادبي چون صادق هدايت، مهدي اخوان ‌ثالث و احمد شاملو را داشتيم، چهره‌هاي جديدي دوباره ظهور كنند.

در ادامه، "فتح‌الله بي‌نياز" درباره‌ي «ارتباط داستان‌هاي خيلي كوتاه با ادبيات از لحاظ فرهنگي، ادبيت و متن» سخن گفت و يادآور شد: اگر آثار سعدي را خوانده باشيم، امروز گفته مي‌شود بعد از چند قرن، به نوعي به داستانك بازگشته‌ايم.
اين داستان‌نويس و منتقد ادبي متذكر شد: اين‌كه چرا به اين نقطه بازگشته‌ايم، چيزهاي زيادي درباره‌اش گفته مي‌شود. مثلا مي‌گويند، تكنولوژي زياد شده است و انسان‌ها به كم‌گويي گرايش يافته‌اند. به اعتبار ديگر، يك نوع چرخش در متن مي‌يابيم؛ اما آيا اين‌ها مي‌توانند جايگزين رمان و داستان كوتاه شوند؟ امروز كسي منكر ارزش نقاشي و موسيقي نمي‌شود؛ اما بهترين سمفوني‌ها نمي‌توانند روح بشر، شادي‌ها و رنج‌هايش را بازسازي كنند.
او ادامه داد: امروز خيلي از داده‌هاي داستاني به خودي خود حذف مي‌شود و جايش را به حكايت مي‌دهد. حكايت، مشخصه‌ي فرديت ندارد و بيش‌تر، انسان‌ به‌صورت عام مطرح است كه نويسنده سعي مي‌كند در كوتاه‌ترين سطرها، پيامي را به جهان دهد. بعضي‌ها هم مي‌گويند اين نوع گونه‌اي ژورناليسم ادبي است.

بي‌نياز همچنين گفت: وقتي مجموعه‌ي اين‌ داستانك‌ها در كنار هم قرار مي‌گيرند، برشي از زندگي انسان‌ها را مي‌توانند نمايان كنند. نويسنده‌ي داستانك‌ مدعي نيست كه جاي رمان‌ها را مي‌تواند بگيرد؛ انصافا هم نمي‌تواند.
او در ادامه تصريح كرد: اين داستان‌ها در واقع فقط به حال مي‌پردازند و بدون اين‌كه نويسنده بداند، از روان‌شناسي اگزيستانسياليسم استفاده مي‌كند. نمي‌توان اين نكته را درنظر نگرفت كه ما مي‌خواهيم در كوتاه‌ترين صحبت‌ها، بيش‌ترين نكات را انتقال دهيم.
بي‌نياز سپس متذكر شد: مجموعه‌ي اين داستانك‌ها ادبيات است و در دل ادبيات قرار مي‌گيرد؛ هرچند خيلي از متفكران، آن را نمي‌پذيرند.
سپس "اسد‌الله امرايي" در سخناني گفت: جهان مدرن، اينترنت و تكنولوژي باعث شده است كه اين نوع ادبي غالب شود؛ در حالي‌كه غالب هم نيست. هنوز هم رمان‌هاي چندجلدي نوشته و خوانده مي‌شود؛ اما ما ايراني‌ها به‌دليل اين‌كه هميشه دنبال اين هستيم كه بگوييم جاي ما كجاست، مي‌خواهيم جايي را براي خود پيدا كنيم. بعضي‌ها در پيشينه‌ي اين داستانك‌ها، سعدي را پيش مي‌كشند. من بدون رد اين‌ها، مي‌گويم همه‌ي اين‌ها وجود دارند؛ اما يك‌سري بحث در مورد تعريف و نام‌گذاري اين نوع وجود دارد كه متأسفانه تعريف و نام‌گذاري در دست كساني است كه به امر وارد نيستند و يا لزومي نمي‌بينند تعريف كنند.
اين مترجم متذكر شد: واژه‌سازي را بايد دست كساني داد كه احساس مي‌كنند بايد واژه بسازند.
امرايي با بيان اين‌كه مسابقاتي از اين دست در كشور ما خيلي جدي گرفته نمي‌شود، يادآور شد: بخشي از وظيفه‌ي ما مترجمان اين است كه كار مشابهي را كه به اين شكل در دنيا انجام مي‌شود، با ترجمه منتقل كنيم.
همچنين "رضا شكراللهي" در اين مراسم با بيان اين‌كه داستانك‌ فارسي هنوز در ايران، تعاريف مشخصي ندارد، ياد‌آور شد: با تمام اين حرف‌ها، داستانك هنوز دارد نوشته مي‌شود. بايد كمك كرد به جمع نويسندگان داستانك‌نويس افزوده شود. داستانك نوشتن، هم براي رمان‌نويسان فراهم شده و هم براي افرادي كه اولين‌بار مي‌نويسند.
اين منتقد ادبي و داور «كشف لحظه» يادآور شد: ‌به عنصر زبان در داستان‌نويسي نسل گذشته كم‌توجهي وجود داشت. در نسل جديد، اين كم‌توجهي تقريبا دارد به بي‌توجهي تبديل مي‌شود؛ البته نمونه‌هايي را كه در جايزه‌هاي ادبي برنده مي‌شوند، نبايد ملاك قرار داد.
او اعتقاد داد: كساني كه ادبيات داستاني را با داستانك شروع كرده‌اند، بايد به زبان توجه داشته باشند؛ زيرا زبان در داستانك تقريبا مبحثي است كه آن اثر را برپا مي‌كند. در رمان، نكته‌ي مهم زبان، آواي اثر است؛ اما در داستانك‌ها وضعيت اين‌طور نيست؛ زبان بخشي از زندگي اثر است و از بخشي از شكل‌گيري سوژه كه بگذريم، حفظ زبان است كه به اثر حيات مي‌بخشد. البته منظورم از زبان، تكلف، تصنع و چيزهايي از اين دست نيست؛ بلكه گستردگي زبان است.
شكراللهي ادامه داد: در داستانك، فرصتي براي استفاده‌ي حداكثري از عناصر داستان، فرصتي براي شخصيت‌پردازي و امكاني براي تجربه به شكل‌هاي‌ روايتي مختلف نداريم؛ يك ايده‌ي خلاقانه به ذهن‌تان رسيده و مي‌خواهيد در كم‌ترين كلمات، داستان خلق كنيد. در اين مسير، دايره‌ي واژ‌گاني بسيار و شناخت بار عاطفي كلمات و اين‌كه چطور با كلمات آهنگ و ريتم ايجاد كنيد يا بتوانيد در زبان داستانك به نمايش‌ دادن توجه كنيد؛ نه توضيح‌ دادن، اهميت دارد.
سپس "عليرضا آبيز" - دبير بخش انگليسي مسابقه‌ي «جهان معنوي» - در توضيحاتي گفت: اگر ادبيات را عشق همگاني تصور كنيم، شايد بي‌دليل نباشد كه آن را با بقيه‌ي جهان مطرح كنيم. بخشي از اين موضوع، با فرآيند ترجمه حاصل مي‌شود؛ بنابراين جشنواره‌هايي از اين دست از اين نظر اهميت دارد. اين جشنواره انگيزه‌اي ايجاد مي‌كند و ارتباطاتي را به‌دنبال دارد كه باعث مي‌شود افراد خود را جدي‌تر بگيرند و به خلق آثار بهتري دست بزنند.
او افزود: امروز ما در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه از آن به عنوان دهكده‌ي جهاني نام مي‌بريم؛ اما وضعيت ما به عنوان ايراني، وضعيت خاصي است و هنوز جزيره‌اي در اين دهكده‌ي جهاني هستيم.
اين مترجم متذكر شد: امروز به‌عنوان ايراني، در صدر اخبار دنيا هستيم؛ اما از نظر اخبار سياسي. اين موضوع فاجعه‌اي را به‌دنبال دارد و آن اين است كه بخشي از فرهنگ و هويت ما مغفول مي‌ماند و ما كم‌كم داريم اهميت‌هاي خود را از دست مي‌دهيم.
آبيز در ادامه يادآور شد: ما بايد از حركت انفعالي دست برداريم و خود را مطرح كنيم. ما مي‌خواهيم به‌ كاروان ادبيات جهاني بپيونديم. يكي از آن فرصت‌ها، جشنواره‌هايي از اين دست است كه امسال جشنواره‌ي «جهان معنوي» به‌ دو زبان انگليسي و فارسي برگزار مي‌شود و قصد داريم در سال‌هاي آينده، اين مسابقه را به زبان‌هاي ديگر هم برگزار كنيم.
"عليرضا محمودي ايرانمهر" - دبير مسابقه‌هاي داستاني «كشف لحظه» و «جهان معنوي» - نيز با بيان اين‌كه اختتاميه‌ي جشنواره‌ي «كشف لحظه»، آغاز مسابقه‌ي «جهان معنوي» است، گفت: اميدواريم با كمك مردم جهان، به دايره‌ي زبان‌هاي اين مسابقه اضافه كنيم.
او همچنين يادآور شد: اين مسابقه به‌صورت كاملا اينترنتي و از طريق اي‌ميل برگزار خواهد شد.
در مسابقه‌ي «كشف لحظه»، "نينا ملك"، "مهدي زارع" و "اميرتاج‌الدين رياضي" اول تا سوم شدند.
همچنين 15 تقديري مسابقه‌ي «كشف لحظه» به اين شرح معرفي شدند: ميترا هوشيار، وحيد شاكر، پوريا فلاح، مهرنوش مزارعي، محمود فلكي، حامد حبيبي، گيتا جاوداني، اميرمحمد آزادي ناييني، مهدي پور‌امين، خليل رشنوي، آزيتا قهرمان، حسن ميرزايي، توحيد حسن‌زاده، محمدرضا زماني و مهدي مهرافروز.
از "مليكا گلي" - شركت‌كننده‌ي 9ساله - نيز تقدير ويژه شد.
داوران مسابقه‌ي «كشف لحظه» كه با دبيري "عليرضا محمودي ايرانمهر" برپا شد، به جز خود او، "بلقيس سليماني" و "رضا شكراللهي" بودند، كه در بيانيه‌شان، انتخاب اين افراد را بر اساس سازوكار امتيازي و به دليل استفاده‌ي هوشمندانه از زبان و كشف‌ لحظه‌هاي ناب و همچنين خلاقيت عنوان كردند.
همچنين در اين مراسم اعلام شد كه 100 اثر برگزيده از ميان حدود 2100 داستان رسيده، در كتابي منتشر خواهند شد

برگزیده دی‌ماه جایزه ادبی طهران مشخص شد

از میان پنج شاعر و چهار نویسنده جوان نامزد دریافت جایزه ادبی طهران، این جایزه به رضا نیکوکار شاعر جوان گیلانی رسید.

به گزارش خبرگزاری مهر، دبیر جایزه ادبی طهران با اعلام این خبر گفت: هیئت داوران جایزه ادبی طهران، بعد از بررسی آثار ارسالی در حوزه شعر، غزل ارسالی رضا نیکوکار از رشت را به دلیل ساختار محکم و تازگی تعابیر آن شایسته دریافت جایزه ادبی دی‌ماه دانست.

عباس محمدی گفت: در حوزه داستان هیچ کدام از آثار ارسالی واجد شرایط کسب عنوان داستان ماه نبودند و تنها دو اثر «لبخند توی دست» (خلیل رشنوی) و «ساعت شنی به خاطر نگاه تو» (فاطمه قدرتی) شایسته تقدیر شناخته شدند.

وی افزود: از ویژگی‌های بارز این دو اثر نگاه تازه و نوی نویسندگان آن‌ها در نگارش آثارشان بود.

یادآور می شود علاقه مندان برای شرکت در جایزه ادبی طهران در بهمن‌ماه، میتوانند آثار خود را حداکثر تا تاریخ 28 دی به نشانی: تهران،‌خیابان شهید احمد قصیر(بخارست)،‌خیابان دوازدهم، شماره 28 یا به پست الکترونیک info@tehranmah.ir ارسال کنند


فراخوان دومین جشنواره داستان کوتاهِ کوتاه جنگ
 
شرایط ارسال آثار:
۱. هر داستان نباید بیشتر از یک صفحه باشد .
۲. هر نویسنده فقط می تواند یک داستان ارسال کند.
۳. داستان ارسال شده نباید در هیچ جشنواره ای حائز رتبه گردیده باشد .
مهلت ارسال آثار : پایان سال ۱۳۷۸
اعلام نتایج : خرداد ۱۳۸۸

آثار باید در فایل WORD با قلم Taloma به همراه نام ونام خانوادگی ، شماره تلفن و ادرس پستی به ایمیل dastanjang@gmail.com آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید ارسال گردد.آثار منتشر شده در وبلاگ جشنواره در قالب مجموعه داستان ارائه می گردد . گفتنی است هزینه هدایا و چاپ مجموعه آثار این جشنواره را بنیاد حفظ و نشر ارزشهای استان اصفهان به عهده گرفتند.

وبلاگ جشنواره

www.j-jang.blogfa.com

 
 

فراخوان نخستین جشنواره داستان کوتاه یادواره غلامحسین ساعدی

آزاد تبریز- در آستانه هفتاد و پنجمین سالگرد تولد نویسنده شهیر معاصر آذربایجان دکتر غلامحسین ساعدی، بنیاد فرهنگی آذرتورک اولین دوره جایزه ادبی خود را برگزار می کند. داستان نویسان می توانند با ارسال آثار خود در این فستیوال شرکت کنند.

-فستیوال در دو بخش داستانهای تورکی و فارسی برگزار می شود. هر داستان نویس می تواند در هر بخش با سه اثر شرکت کند.

۲- موضوع داستان ها آزاد می باشد.

۳- به نفرات برگزیده در هر بخش جوایز ی همراه با تندیس جایزه بنیاد آذرتورک اهدا خواهد شد.

۴-آثار ارسالی بایستی به همراه بیوگرافی کوتاه و آدرس ایمیل از نویسنده باشد.

۵- آثار ارسالی باید در فورمت Word یا به صورت PDF، به دبیر خانه این فستیوال ارسال گردد.

۶- آخرین مهلت ارسال آثار ۲۰ بهمن ماه ۱۳۸۷ خواهد بود.

آدرس اینترنتی دبیرخانه جهت ارسال آثار: azarturk@hotmail.com

توضیح:

الف- اسامی داوران فستیوال به همراه تعداد برندگان و نوع جوایز متعاقبا اعلام خواهد گردید.

ب- همچنین به مناسبت اولین دوره جایزه ادبی آذرتورک، یادواره دکتر غلامحسین ساعدی، نشریه آذرتورک شماره ویژه ای را منتشر خواهد کرد. در این شماره علاوه بر انتشار داستانهای منتخب و برگزیده، سخنرانیها ، نظرات داوران مسابقه و مقالات ارسالی در رابطه با شخصیت و آثار دکتر غلامحسین ساعدی نیز چاپ خواهد گردید.

دبیر خانه اولین دوره جایزه ادبی آذر تورک


جشنواره سراسري داستان كوتاه كلك جادويي با معرفي نفرات برگزيده؛ به كار خود پايان داد

خبرگزاري فارس: نفرات برگزيده نخستين جشنواره سراسري داستان كوتاه با نام «كلك جادويي» در تبريز معرفي شدند.

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي، هيئت داوران جشنواره از بين 110 اثر راه يافته به بخش داوري 11 اثر برتر را برگزيد.
بر اساس اين گزارش، هيئت داوران جشنواره، ثنا نصاري از آبادان ،مجيد ولي‌پور از تهران و ربابه قليزاده از اردبيل را به ترتيب به عنوان نفرات اول تا سوم معرفي و به هر كدام سه سكه بهار آزادي به همراه لوح تقدير اهدا كرد.
ضياالدين وظيفه‌شعاع از تبريز، مجيد اسطيري از تهران، غلامرضا شيري و حسين محمدي هر دو از ايذه خوزستان، سيروس جمشيدي از سپيدان فارس، نعيمه كرد اوغلي آذر، شكرانه عالم و بابك قوجازاده هر سه از تبريز به ترتيب رتبه‌هاي چهارم تا يازدهم را بدست آوردند.
در مرحله فراخوان اين جشنواره ادبي بيش از 420 داستان از 248نويسنده به دبيرخانه جشنواره ارسال شده بود.
در مرحله نهايي نيز از بين 110 اثر راه يافته به بخش داوري 11 اثر به عنوان آثار برگزيده هيئت داوران جشنواره داستان كلك جادويي برگزيده شد.
خشكباري، نجفي جعفري و رحماني اعضاي هيئت داوران و انتخاب جشنواره ياد شده را بر عهده داشتند.

نخستين جشنواره داستان كوتاه كلك جادويي با همت اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي و انجمن ادبي تبريز با شركت داستان‌نويسان 45 شهر كشور در تالار خاقاني خانه فرهنگ تبريز برگزار شد.
زاگرس استوری: اسامی که با رنگ قرمز مشخص شده اند از اعضای زاگرس استوری هستند .
 

شبكه رادیویی تهران به منظور ترویج فرهنگ داستان نویسی و قصه گویی، نخستین دوره جشنواره داستان كوتاه را با عنوان «قصه تهران» برگزار می نماید.
 
شبكه رادیویی تهران به منظور ترویج فرهنگ داستان نویسی و قصه گویی، نخستین دوره جشنواره داستان كوتاه را با عنوان «قصه تهران» برگزار می نماید. آثار مورد نظر نباید پیش از این در هیچ رسانه مكتوب یا كتاب چاپ شده باشند. داستان ها باید به صورت تایپ شده در برنامه وورد (word) به نشانی اینترنتی kelkeshabaneh@yahoo. com ارسال شود. تعداد كلمات یك اثر نباید از ۵ هزار كلمه بیشتر باشد. آثار نباید در هیچ رسانه مكتوب یا كتاب چاپ شده باشد. داستان ها نباید در هیچ یك از جشنواره های گذشته حائز رتبه و مقام شده باشند.
اما چنانچه داستانی در یك جشنواره شركت داده شده و مقامی كسب نكرده باشد، می تواند در این مسابقه نیز شركت كند. شركت كنندگان بخش عادی با محدودیت سوژه روبرو نیستند و برای داستان های بخش ویژه محور موضوعی «شهر تهران» انتخاب شده است. هر شركت كننده در هر بخش مجاز به ارسال یك داستان است اما می تواند به صورت مجزا در هر دو بخش شركت كند. مهلت ارسال آثار پایان بهمن ماه سال جاری است. مراسم اختتامیه نیز با معرفی برندگان در روز چهارشنبه ۱۵ اسفندماه برگزار می شود. علاقمندان می توانند آثار خود را به نشانی تهران، میدان ۱۵ خرداد، شبكه رادیویی تهران، گروه شبانگاهی، دبیرخانه جشنواره و یا به نشانی اینترنتی فوق ارسال كنند.

زاگرس استوری در شنبه 5 بهمن1387 | موضوع: خبر و رويداد
(تکذیبیه)

تکذیبه علیرضا محمودی ایران مهر در خصوص یک شایعه

من عليرضامحمودي تقلبي هستم!

 

چند ماه مي‌گذرد كه در موقعيت دراماتيك غريبي گير افتاده‌ام. درمحافل و مهماني‌ها به محض اين كه نام ام را مي‌گويم عده‌اي دفترچه به دست دورم مي ريزند و مي‌خواهند امضا بگيرند و كه البته مواهبي نيز برايم به همراه داشته است. اما اين لذت زياد نمي‌پايد زيرا برخي كه در نگاه اول به ظاهر معقول‌تر مي‌آيند يقه‌ام را مي‌گيرند و مرا متهم به خيانت و چيزهايي بدتر از آن مي‌كنند. اين موقعيت به دوستان دور من هم سرايت كرده است، در اين مدت بارها پيش آمده كه دوستاني كه سال‌ها از ايشان بي‌خبر بودم، بي‌مقدمه sms داده و مرا به فحش‌هايي ظريف و رندانه مفتخر ساخته‌اند.

ظاهرا همه‌ي اين‌ها مربوط به سريالي مي‌شود با عنوان «مرگ تدريجي يك رويا» كه انگار بينندگان زيادي هم داشته و نويسنده‌اش هم‌نام اينجانب بوده است. و از آن جا كه اينجانب نيز نويسنده بود و از قضا براي راديو و گهگاه تلويزيون و سينما هم مي‌نويسم، براي عموم دوستان و آشنايان شكي باقي نمانده كه من همان نويسنده‌ي كذا هستم كه در واقع نيستم. اما انكار من و تأكيد بر اين كه من عليرضا‌محمودي  تقلبي هستم در اكثر اوقات به شكل زباني مؤثر نمي‌افتد، برخي مي‌گويند شكسته نفسي نفرماييد و برخي ديگر نگاه عاقل اندر سفيه مي‌كنند و مي‌گويند حالا كه پول‌اش را خورده‌اي انكار مي‌كني؟!  

لذا بدين وسيله كتبا به اطلاع عموم مي‌رسانم كه من نويسنده‌ي اين سريال نيستم، ديگر به هيچ كسي  هم امضاء تقلبي نمي‌دهم، هيچ مسؤلتي نيز در برابر خوبي يا بدي آن ندارم، و حتا يك ثانيه از اين سريال را هم نديده‌ام، چون دقيقا آن ساعت بايد در محل كارم باشم و اصولا جز بازي‌هاي ليگ فوتبال اسپانيا و فيلم‌هاي هاليودي چيز ديگري در تلويزيون نمي‌بينم و در واقع اصلا عليرضامحمودي نيستم. بلكه ايرانمهر هستم. بنابراين فقط نوشته‌ها، داستان‌ها، كتاب‌ها و فيلم‌هايي مربوط به من مي‌شود كه عنوان كامل «عليرضا محمودي ايرانمهر» را داشته باشد.

 

                                                                                    عليرضا محمودي ايرانمهر

   فراخوان زاگرس استوری ویژه روز جهانی داستان کوتاه را اینجا ببینید.


زاگرس استوری در شنبه 5 بهمن1387 | موضوع: خبر و رويداد
شماره پنجم زاگرس استوری(دیماه 87 )

به همین سادگی/ خلیل رشنوی

سرمقاله نوشتن واقعن سخت است . آدم می ماند که از کجا باید شروع کند ؟ چه اتفاقی از آن شماره تا این شماره افتاده که قابل ذکر است ؟ وقتی خوب حافظه ام را زیر و رو می کنم می بینم که  حادثه چندان مهم ادبی اتفاق نیفتاده . برای خودم ؟ بله افتاده ...

 ادامه مطلب                                             نظر بدهید   

گروه خبری زاگرس استوری تشکیل شد

از تمامی داستان نویسانی که ایمیلی دارند دعوت می شود که حتمن این فراخوان را بخوانند .

 ادامه مطلب                            نظر بدهید

آثار رسیده به جشنواره طنز زاگرس استوری

ضمن تشکر از تمامی دوستانی که اثر فرستاندند. بیان چند نکته را ضروری می دانیم.اول اینکه استقبال چشم گیر نبود.دوم اینکه مسئولیت آثار با زگرس استوری نیست . سوم اینکه جهت پیشگیری از فیلتر شدن زاگرس استوری اصل مطالب را در وبلاگی دیگر قرار دادیم . چهارم اینکه در بخش مقاله هیچ اثری نرسید. پنجم اینکه اثاری که موضوعیت نداشتند را حذف کردیم.ششم اینکه بعضی از آثار طنز که نبودند هیچ آدم را به گریه هم می انداختند که آن ها نیز حذف شدند . هفتم اینکه آثار را در لینک زیر بخوانید .

www.7355.blogfa.com

نویسنده میهمان دیماه ۸۷ / پوریا عالمی با داستان: عصر ملال‌انگیزی از زندگی گه یک انصرافی زبان و ادبیات فارسی

همسایه‌ی کناردستی زنگ خانه را زد. باز نکردم. داشتم از چشمی نگاهش می‌کردم. سرش کدوی بزرگی شده بود. که داشت گوشش را می‌آورد سمت چشمی. کدو کرم داشت، سوارخ داشت. کدو هم حتما تا حالا دیده‌اید، ...

ادامه مطلب                                                   نظر بدهید

ترجمه/یک داستان کوتاه کوتاه/فریبا حاج دایی

استیو مغرورانه نگاه کرد. جورچین کامل شده بود. هفته‌ها بود که دنبالِ تکه‌ی گم‌شده‌اش می‌گشت و پیداش نمی‌کرد. جورچین دست‌نزده، ناقص و بی‌استفاده گوشه‌ای افتاده و جان به سرش کرده بود. و حالا کامل بود...

ادامه مطلب                                   نظر بدهید

نقد/یادداشتی بر آثار گلی ترقی/زهرا نوری

" دودنیا " تازه ترین مجموعه داستان گلی ترقی را جیره بندی شده می خوانم. از تمام شدن و رسیدن به خط آخرونقطه ی پایان واهمه دارم.از انتظاری نامعلوم برای خواندن داستان های تازه اش. پاراگراف آخر را که می خوانم. چیزهایی می نویسم...

 

ادامه مطلب                                  نظر بدهید

داستان کوتاه/کابوس/غلامرضا شیری

از جايش بلند مي شود، آتش را مي گيراند و مي آيد كنــارم مي نشيند، مي گويد: بيداري؟

ـ از دم غروب تا حالا گوشه اي نشسته و چمباته زده بودـ سرش را روي پايم مي گذارد و مي گويد: مي دانم بيداري، چرا حرف نمي زني؟...

ادامه مطلب                                   نظر بدهید

داستان کوتاه/زخمی که دوباره دهن باز می کنه/کامران جباری

صندلی های قسمت جلوی اتوبوس همه پُر بودند. من و چند نفری هم سرپا ایستاده بودیم. اما صندلی های عقبی ، به جز یک خانم که روی یکی از صندلی ها نشسته بود مابقی همه خالی بودند...

ادامه مطلب                               نظر بدهید

داستان کوتاه/فنجان های نَشُسته/ علی اصغر حسینی خواه

خرده هاي شيشه، كف راهرو پخش شده اند. چوب رختي، همراه چند تا لباس و حوله افتاده است روي صندلي، كنار شومينه. و تلويزيون را همين جور روشن گذاشته و رفته. بوي سيگار با عطر ملايمِ خشبو كننده اي، توي فضاي راهرو مخلوط شده است؛ انگار سعي كرده بويش را با هر چيزي كه توانسته از بين ببرد...

ادامه مطلب                                                نظر بدهید

داستان کوتاه/فال/مصطفی میرزایی

سال جديد ... فال جديد...امسال سال خوشبختيه. - ريشهاي حنايش رو ميخارونه و اطرافشو نگاه ميكنه.

_ امروز كسادِ... مشكله چيزي گيرت بياد. كسي دستش رو از جيبش بيرون نمياره .. آخه سردشون ميشه.

ادامه مطلب                                                 نظر بدهید

داستان کوتاه/شیخ روزبهان را با الف ولام می نویسند/احمد بیرانوند

البته من این جور داستان نمی نویسم . یعنی این جور می نویسم ولی آن جور که شما فکر می کنید نمی نویسم. من با این جور نوشتن شبیه می شوم . شبیه آن جوری که او می نویسد. یا شبیه ان جوری که او می خواهد. دقت کنید این او ، «هو» نیست. لیلاست...

ادامه مطلب                                               نظر بدهید

داستان کوتاه/انتظار سرخ/بهزاد بهنیا

صدای شرشر آب که به درون تشت زیر شیر آب وسط حیاط می ریزد بگوش می رسد.زن نگاهی به اطرافش می کند. شاید به پنجره ای که روبه حیاط بازمیشود یا درخت سیب وسط حیاط با برگهایی که به زردی میزند و یا به شلوار نظامی روی طنابی که دو طرف حیاط را به هم وصل کرده . دستی به صورت چین و چروک خورده خود می کشد...

ادامه مطلب                                            نظر بدهید

داستان کوتاه/پرهای سنگی مرغابی ها/رقیه شاهیوند

ناخن هایش را کوتاه کرده بود و صدای صفحه کلید عوض شده است.می گه : نیم ساعت دیرتر بریم سر کلاس. گفتم: استاد قوامیه! گیر می ده ها! عکس گوشۀ صفحه مانیتور را باز می کند، می گه: ببینش با ریش قشنگ تر شده، نه! می گم: این سنگاهم که جلو دستش جزء جواهراتن! می گه: می خواد بیاد ایران. می گم: تنها!...

ادامه مطلب                                                نظر بدهید


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: خبر و رويداد
نظر سنجی در مورد فیلتر شدن هفتان

زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: خبر و رويداد
فراخوان گروه خبری زاگرس استوری

زاگرس استوری گروه خبری داستان نویسان ایران را تشکیل می دهد .

با توجه به نیاز موجود در زمینه اطلاع رسانی و ارتباط مستمر داستان نویسان ، زاگرس استوری گروه خبری تشکیل می دهد . بدینوسیله از تمامی داستان نویسان و منتقدان فارسی زبان سراسر دنیا دعوت می شود که به این گروه ادبی ملحق شوند .

 

اگر مایلید اخبار داستانی شما به سرعت و به راحتی میان عده کثیری از داستان نویسان منتشر شود

اگر مایلید که طیف وسیعی از داستان نویسان را از به روز رسانی وبلاگ یا وب سایت خود معطلع کنید

اگر خواستار آن هستید که آثار خود را برای داستان نویسان ایرانی سراسر دنیا ارسال کنید

و یا اگر قصد دارید سئوال و یا پرسشی را که با آن درگیر هستید را با دیگران نیز مطرح کنید

به گروه خبری زاگرس استوری بپیوندید .

 

کد لوگوی گروه خبری زاگرس استوری برای درج در وبلاگ و وب سایت : 

 برای دریافت کد ها  اینجا  کلیک کنید .  

 

 

         برای عضویت ایمیل خود را وارد کنید و آن را تایید نمایید.

 

اشتراك در زاگرس استوری
:نشانی پست الکترونیک

 

 

خبر ، داستان ، نقد ، گزارش ، ترجمه ، پرسش و حتی نظرسنجی خود را به ایمیل zagrosstory@googlegroups.com

ارسال کنید تا تمامی اعضای گروه خبری ایمیل شما را دریافت کنند .

 

اگر می خواهید که شما هم دریافت کننده نامه های ارسال شده اعضا باشید کار سختی را در پیش ندارید . کافی است به لوگوی گروه خبری زاگرس استوری در سمت راست همین وبلاگ رفته و پس از وارد کردن ایمیل خود گزینه تایید را انتخاب کنید . در این صورت ایمیلی را از گروه دریافت خواهید کرد که طبق دستورالعمل موجود در آن کافیست روی لینک مشخص شده کلیک کنید . در این صورت تمامی ایمیل های گروه خبری زاگرس استوری را دریافت خواهید کرد . خبر دادن و خبر گرفتن در گروه خبری زاگرس استوری به همین راحتی است .

 

مزایای دیگر ایمیل گروهی گوگل :

تمامی بخش های آن به زبان فارسی است .

نوع دریافت ایمیل خود را می توانید تنظیم کنید .

در هر نامه لینکی قراردارد که اگر مایل به ادامه همکاری نبودید با انتخاب آن  عضویت شما باطل می شود .

از سرعت بسیار بالایی برخوردار است .

قابل فیلتر شده نیست.

  

راهنمای استفاده از دیگر امکانات گروه را از طریق ایمیل برای کسانی که عضو شده اند ارسال خواهیم کرد .

از علاقمندان تقاضا داریم که فقط و فقط در حوزه ادبیات داستانی مبادرت به ارسال ایمیل نمایند و از ارسال مطالب مربوط به حوزه های دیگر خودداری نمایند .

از تمامی داستان نویسان عضو خواهشمندیم لوگوی این گروه خبری را در وبلاگ یا وب سایت خود درج کنند تا همکاران بیشتری را درکنار خود داشته باشند . برای درج لوگو کافیست کد های زیر را در بخش تنظیمات وبلاگ خود کپی نمایید . مطمئن باشید هیچگونه تاثیری درسرعت لود شدن وبلاگتان نخواهد داشت .

 

 

کد لوگوی گروه خبری زاگرس استوری برای درج در وبلاگ و وب سایت : 

 برای دریافت کد ها  اینجا  کلیک کنید .  

آدرس صفحه گروه خبری زاگرس استوری:

http://groups.google.com/group/zagrosstory

 


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: خبر و رويداد
نویسنده میهمان/ پوریا عالمی

عصر ملال‌انگیزی از زندگی گه یک انصرافی زبان و ادبیات فارسی

در آپارتمان کوفتی‌اش

 

 

پوریا عالمی

 

 

 

همسایه‌ی کناردستی زنگ خانه را زد. باز نکردم. داشتم از چشمی نگاهش می‌کردم. سرش کدوی بزرگی شده بود. که داشت گوشش را می‌آورد سمت چشمی. کدو کرم داشت، سوارخ داشت. کدو هم حتما تا حالا دیده‌اید، یک جاش که زخم شود، سوراخ به این بزرگی، قد گوش همسایه‌ی کناردستی که جای خودش را دارد، که روش بیفتد، از بین می‌رود. گوشش را چسباند به در که ببیند صدایی از من درمی‌آید، که نمی‌آمد. دوباره زنگ زد. سرش را گرفت عقب. سرش کوچک شد. خیلی کوچک. تحلیل رفت. کدو هم به همین راحتی از بین می‌رود. رُسش، آبش کشیده می‌شود. داشتم از چشمی نگاهش می‌کردم. صدایی هم درنمی‌آوردم. سرش را دوباره کدو کرد. زخم کدو را چسباند به در. تصویر سیاه شد. باز هم رفت عقب. کمی این پا و آن پا کرد. یک بار دیگر زنگ زد. باز نکردم. یک بار هم با دست، مثل قدیم‌ها، تو یادت نمی‌آید، در زد. خیلی حال داد. خیلی وقت بود که کسی جای زنگ خانه به در خانه نزده بود. برگشتم جلوی مجری. در را باز نکردم.

رفته بودم تو نخ مجری تلویزیون، این طرف و آن طرف می‌رفت. سرش را می‌آورد جلوی دوربین. آن‌قدر جلو می‌آورد که انگار بخواهد از پشت در گوش بچسباند که ببیند صدایی از من درمی‌آید. با خودم گفتم از هر سوراخی که نگاه کنم همه کله‌شان را بادقت برایم کدو می‌کنند. صداش را بسته بودم. همیشه صداش را می‌بندم. مرض دارم. می‌نشینم روبرویش خودم را آزار می‌دهم. تصویر مجری رفت و به جایش یک نقشه‌ی سه‌بعدی مزخرف آمد، این طرفش یک سری چیز مزخرف بود، آن طرفش یک صندوق مزخرف. جایزه‌ی کوفتی هم آن تو بود. کله‌ی مجری کوچک شد، آمد آن پایین. پاهاش معلوم نبود. اگر معلوم بود شرط می‌بستم که با آن کت مزخرف سفید و پیراهن چهارخانه‌ی آبی، دمپایی پاش کرده است. کسی نبود باهاش شرط ببندم. تو؟ بی‌‌خیال. از خیرش گذشتم. دست‌هاش را بالا و پایین می‌برد. معلوم بود می‌گوید از این راه یا از آن راه. به قول خودشان می‌خواهند به شرکت‌کننده‌ی تلفنی کمک برسانند. مزخرف است. بنده‌خدا مجری که نه، پولش را می‌گیرد. برنامه‌نویس مزخرف کامپیوتری‌شان هم که نه، آن بابا هم پولش را گرفته. حالا یک بازی تلفنی چرند ساخته دیگر. کفر که نگفته. تو بلدی بهتر بساز. جفت‌شان قند تو دلشان آب می‌کنند. مزخرف آن طرفی‌ست که زنگ زده، آن‌طرف خط دل تو دلش نیست که ده‌هزار تومان یا یک ساعت مچی برنده شود. بعد زنگ بزند به فامیل بگوید که شاخ غول را شکسته. انگار اگر در چنین مسابقه‌ای شرکت نکند، یا آن چندغاز یا هله‌پوچ را جایزه نبرد، هیچ هویت دیگری ندارد که بهش بنازد. زنگ زدند. پا نشدم. دوباره زنگ زدند. مزخرف این طرفی‌ست که پشت در است و مرتب زنگ می‌زند. دل تو دلش هم نیست که من بروم در را باز کنم. نه عزیز من! دسته‌خر هم بهت نمی‌دهم. ساعت مچی و پول می‌خواهی زنگ بزن کانال دو. کانال را عوض کردم. یک گوشه‌ی دنیا سیل آمده بود. کجاش را نمی‌دانم. باز زنگ زدند. چند نفر تیر خورده‌اند و چند نفر دیگر لاستیک‌ها را جلوی ماشین‌های نظامی آتش زده‌اند. همیشه همین‌خبر را با شکل‌های گوناگون در طول عمرم دیده‌ام. بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم شاید همان تصویری‌ست که در کودکی دیده‌ام. این‌ها هم در طول تمام این سال‌ها لباس‌های مردم را در کامپیوتر عوض کرده‌اند. لباس نظامی‌ها که هیچ‌وقت تغییری نمی‌کند. زنگ زدند. باز هم زنگ زدند.

پا شدم رفتم از چشمی نگاه کردم. همسایه‌ی کناردستی نبود. پیرزن نمی‌دانم کدام طبقه‌ی بالا بود. قدش کوتاه بود. کله‌اش را روی پاش هم که می‌ایستاد نمی‌توانست برایم کدو کند. زنگ زد. باز هم زنگ زد. بین زنگ زدن، سرش را از لای نرده‌ها بالا می‌گرفت و با یکی که نمی‌دانم کی بود حرف می‌زد. مزخرفی می‌گفت تو این مایه‌ها که «در رو باز نمی‌کنند.» اگر در را باز می‌کردم مزخرفی که تحویل آن بالایی که معلوم نبود کی بود می‌داد چیزی بود تو این مایه‌ها: «در رو باز کردند.» در را باز نکردم. عصبانی شد. عقب و جلو می‌رفت. گفتم فهمیده هستم. شاید صدایی شنیده. از کجاش را نمی‌دانم. اما فهمیده هستم. مزخرفی تو این مایه‌ها گفتم. با کی؟ با شوهرننه‌م. کی را دارم باهاش حرف بزنم؟ از پله‌ها تند و تند رفت پایین. زنیکه انگار دختر چهارده ساله است. کفش‌هاش فقط تق تقی نبود. اگر تق تقی بود برای تو می‌گرفتمش. جفت همید.

آمدم بنشینم. گفتم بی‌خیال شد. که نشد. تا آمدم بنشینم آیفون صداش در آمد. از پشت لنز چینی، کله‌اش حالا کدو بود. گفتم امروز روز کله‌کدویی‌هاست. کاش شرط می‌بستم. با کی؟ با تو. شوهرننه‌م شرط بندی را گناه می‌داند. آیفون باز صدا کرد. زنگش یک ملودی کوفتی‌ست. با چهارتا نت مزخرف می‌خواهد هر بار که صدا می‌کند الهه‌ی ناز بنوازد. نزدیک به هم که زنگ بزنی نت‌های کوفتی قاطی هم می‌شوند. نت چهارم که نمی‌دانم دو است یا فا یا چه کوفتی دیگر، می‌چسبد به نت اول.

ول کن نبود. رید به الهه‌ی ناز. خیر سرش، هم من هم بابام هم شوهرننه‌م، راضی شدی؟، با این آهنگ خاطره داریم. از لحاظ قانونی هم درست نیست یکی بیاید خشتکش را بکشد پایین بریند روی چیزی که باهاش خاطره داری. ارث باباش که دست من نبود، انگار ارث باباش دست من بود که آن طور با غیظ زنگ می‌زد. لب‌هاش می‌جنبید. آرام گوشی را برداشتم. با خودم گفتم ببینی چه مزخرفی دارد حالا بگوید. داشت می‌گفت «در رو باز نمی‌کنند.» ببین چه احمقی‌ام من که فکر می‌کردم این پیری یک جمله‌ی دیگر هم می‌تواند بسازد. فوق‌دیپلم ادبیات فارسی گرفتن جز دردسر برای آدم هیچی ندارد. کار که به آدم نمی‌دهند. ضمانت ِ دو زار پهن را هم که نمی‌کند تا بار آدم کنند. چی می‌ماند؟ دردسرش. یکی همین که به من چه دخلی دارد که آشغال‌کله‌ای مثل این پیری تو دایره‌ی لغاتش کی ترکمان زده، تا بخواهد جمله‌های بیشتری بسازد. یا نسازد. یا هر بار که می‌گویم آیفون، با خودم فکر کنم اگر فرهنگستان تمام زورش را بزند و معادلی برای آن بزاید، به گوش‌شان که نمی‌رسد، اگر رسید بگو گفتم بسازد، مشکلات زبانی‌مان حل می‌شود؟ یعنی این قدر حرف در دل‌مان مانده که با همین چند هزار کلمه‌ی فارسی که عربی و فرانسه هم تنگش است، و روز به روز کلمه‌های انگلیسی هم مثل بچه‌ی حرامزاده بهش اضافه می‌شود، نمی‌توانیم حرف بزنیم. یعنی اگر به‌جای چه می‌دانم کامپیوتر بگوییم رایانه از این جهان سوم لجن بیرون کشیده می‌شویم و نیلوفر زبان‌مان چشم ادبیات جهان را در می‌آورد. که مثلا اگر یوسا بخواهد رمان بنویسد به فارسی می‌نویسد؟ مارکز؟ مارکز به فارسی هم بخواهد بنویسد یا با لهجه‌ی جنوبی می‌نویسد یا مشهدی. دخلی به بحث ندارد. توی بحث خلط نکن.

پیری تا انگشتش را نزدیک می‌کند که یک بار دیگر زنگ بزند، گوشی را می‌گذارم. حالا ببینی آن یکی چه گهی‌ست آن بالا که کشته‌مرده‌ی این است که من «در را باز می‌کنم» یا «نمی‌کنم.» آپارتمان نیست که، گه‌دانی‌ست.

هنوز پیری داشت می‌رید در الهه‌ی ناز که آمدم نشستم. دکمه‌ی قرمز مجری را که بالای کنترلش است، فشار دادم. خوشش می‌آید. چه وقتی بیدارش می‌کنم چه وقتی می‌خوابانمش. صفحه‌اش صدایی کرد، انگار قلنج گردنش را شکسته باشد. حق دارد. از صبح با گردن شق و رق زل می‌زند تو چشم آدم، صداش را هم که همیشه می‌بندم، تا از چشمش بخوانی چه گهی تو فکرش است. بیست و نه اینچ کوفتی کره.

فروشنده گفت: «تصویر در تصویر است.»

زنم گفت: «چه خوب.»

یک طوری می‌گفت «چه خوب» انگار چه خبر است. یارو فروشنده‌ها هم همیشه فکر می‌کردند چه خبر است، زنم که می‌گفت «چه خوب» دیگر با من حرف نمی‌زدند. رویشان را می‌کنند طرف زنم، انگار من هم که آن کنار می‌ایستم انم.

فروشنده روش را کرد سمت زنم و گفت: «بله. ایناهاش، تصویر در تصویر است.»

من گفتم: «پس حسابی گه تو گه است.»

زنم آمد بیرون. من داشتم به تصویر یک عروس دریایی نگاه می‌کردم. آن پایین یک خانم روی یک نقشه، پیش‌بینی وضع هوا را می‌کرد.

فروشنده گفت: «بفرمایید بیرون.»

به تصویر در تصویر اشاره کردم و گفتم «گندش بزند.»

فروشنده رفت آن طرف. حسابی حال کردم. می‌دانستم به این راحتی کوتاه می‌آید حتما می‌گفتم «گندت بزند.» حالم گرفته شد. یعنی گهش بزند آن روز حال خودم را خودم گرفتم.

صدای بسته شدن قائم در اصلی آپارتمان آمد. مادربزرگم می‌گفت در را قائم نبند. یا شاید هم می‌گفت قایم نبند. هنوز هم نمی‌دانم یعنی چی، ولی خوشم می‌آید. هشت تا پله را هر کی بود تند و تند بالا آمد. صدای کلید چراغ راهرو هم آمد. گوش تیز کردم که صدای در آسانسور یا تکان اولش بیاید که زنگ زدند.

از چشمی نگاه کردم. باز هم پیرزن چهارده ساله بود. آرام ایستاده بود. می‌خواست زنگ بزند که دستش را در هوا نگه داشت، کمی رفت عقب. همین طور ماند. آن بالایی یک چیزی گفت که درست نشنیدم اما پیری حرفی نزد. تکان هم نخورد. کمین کرده بود مچ مرا بگیرد. منتظر صدایی بود که از داخل خانه بیاید، می‌گوزیدم عروسی پسرش می‌شد. شرط می‌بندم همان‌قدر شاد می‌شد. مردد مانده بودم برای پسرش عروسی بر پا کنم یا نه. که نکردم. تا فهمید از عروسی خبری نیست دستش را گذاشت روی زنگ. انگار مال باباش بود. همین طوری صدای زنگ را ول کرد تو خانه. تو حیاط هم که می‌رود شلنگ را ول می‌کند تو باغچه. مادرم می‌گفت زن و مرد بعد از یک عمر زندگی مثل هم می‌شوند. من و زنم که نشدیم، اما پیری و شوهرش شده‌اند. شوهر پیری هم لابد ول می‌کرده این تو که این عادتش شده که ول نمی‌کند. گفتم یک فرصت دیگر بهش بدهم، توی بلبشوی صدای زنگ در، خبر عروسی پسرش را صادر کنم. باد شکمم را خارج کردم و خبر را دادم. صدای زنگ در خانه، ملودی مزخرف آهنگ مزخرف‌تری از عروسی‌ست. توی این ملودی گوش‌‌نواز، آن جای آدم دروغ‌گو، هیچ موسیقی گهی هم نیست، از آن "عروسی مبارک باد"های کوفتی‌ست فقط، نه بیشتر نه کمتر، فقط موسیقی جاز من کم بود. داشتم پیری را از چشمی نگاه می‌کردم. صدا را شنیده بود. بهتر است بگویم کارت عروسی را دیده بود. مثل برق‌گرفته‌ها دستش را از روی کلید زنگ برداشت. شروع کرد به در زدن. بعد عصبانی شد. روش را می‌کرد طرف نرده‌های راه‌پله و می‌گفت «خونه‌ن. خونه‌ن.» من بودم می‌گفتم «گوزید. گوزید.» با توجه به روند داستانی که من و پیری با هم داشتیم این دیالوگ شخصیت هر دویمان را بهتر نشان می‌دهد. پیری ول‌کن نبود. فهمیده بود هستم. جری شده بود. کارد می‌زدی خونش درنمی‌آمد. دور خودش می‌چرخید. سرش را از لای راه‌پله و نرده‌ها بالا می‌گرفت و جمله‌اش را تکرار می‌کرد «خونه‌ن. خونه‌ن.» انگار لخت مادرزاد از حمام عمومی بدود بیرون و بگوید «یافتم. یافتم» ببینی آن موقع کی پیش گوش ارشمیدس گوزیده بوده.

در زد، چند تا هم با مشت زد. یکی هم لگد زد. ترسیدم پشت در خودش را جر بدهد. جر هم می‌داد باز نمی‌کردم. صدای باز شدن در خانه‌ی کناردستی آمد.

پیری گفت: «خونه‌ن. خونه‌ن.»

کناردستی گفت: «نیستن. من دو سه روزه که در می‌زنم.»

بعد انگار باید حرفش را به گه بکشد گفت: «هر چی در زدم کسی در رو باز نمی‌کنه.»

اگر این را نمی‌گفت می‌مرد. با زنم هم دعوام سر همین بود. یک حرف را می‌زد، حالا اگر با من حرفی داشت که بزند یا اصلا حرفی می‌زد، بعد همان را توضیح می‌داد. اگر برای کسی دیگر حرف می‌زد، که اصولا همین کار را می‌کرد، هم حرفش را، که از پایه مزخرف بود توضیح می‌داد، هم مثال می‌زد، هم نمونه می‌آورد، هم شکلش را می‌کشید. دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. صورتش را، ابروهاش را، دهانش را، پیشانی‌ش را باز و بسته می‌کرد. ریشه‌ی این ادا و اطوار به کودکی‌ش هم برنمی‌گشت. ته و توی قضیه را که درمی‌آوردی می‌دیدی توی یک مجله‌ی کوفتی خانوادگی، یک گزارش چاپ کرده‌اند از آموزش بازیگری. یا یک گفت‌وگوی کوفتی از آنجلینا جولی یک جایی توی تلویزیون یا ماهواره پخش شده، از شانس گه من، در آن لحظه‌ی میمون، زن ما هم، البته طبق معمول، پای برنامه نشسته بوده، و البته آن دفترچه‌ی لعنتی هم روی پاش بوده، تا دستور غذای آشپزی چینی و نحوه‌ی براشینگ و خاصیت قرص‌های دکتر مظاهری را توش بنویسد. شرط می‌بندم یک جایی توی آن دفترچه، شاید زیر توضیحات مبسوط مظاهری از مدفوع یا شاید کنار شماره تلفن ماساژور لاغری نمی‌دانم چی چی در دوبی، اشاره‌ای به ادا و اطوار بازیگرها موقع حرف زدن، شده باشد. همان اطواری که زنم وقتی می‌خواهد حرف بزند، اگر با من حرف بزند، می‌ریزد.

کناردستی در را بست. پیری هم دکمه‌ی آسانسور را زد. آسانسور که طبقه‌ی هم‌کف، با من هم‌کف بود وگرنه از کف خیابان هفت‌هشت‌تایی پله بالاتر بود، ایستاد پیری درش را باز کرد یک پایش را گذاشت تو، یک دفعه برگشت و با عصبانیت دستش را گذاشت روی زنگ، چند بار پشت سر هم فشارش داد. با این حرص و جوشی هم که می‌خورد سکته هم نمی‌کرد که دست‌کم دیگر نتواند زنگ بزند. با خودم گفتم یعنی عروسی پسرش هم این‌قدر براش مهم بوده؟

رفتم داخل آشپزخانه، در یخچال را باز کردم. خبری نبود. یعنی چیزی هم نمی‌خواستم که بخورم یا بنوشم. از بیکاری، همین‌طوری رفتم در یخچال را باز کردم. در را که می‌بستم به شکمم فشاری آوردم و یک کارت عروسی برای پسر پیریه، همان پیرزن طبقه‌ی نمی‌دانم چندم بالا، صادر کردم. جلوی خنکای یخچال معنوی‌ترین و عمیق‌ترین احساس را به آدم خالی کردن باد شکم می‌دهد. ببینی اگر پیرزن طبقه‌ی بالا و دار و دسته‌ش از کارت عروسی خوش‌شان بیاید و زحمتش را بیندازند رو دوش من، ازم چیزی می‌ماند همه‌ی کارت‌هاشان را من صادر کنم؟

رفتم توی اتاق خواب. خبری که نبود. تابوت خالی من و زنم زیر نور خورشید محتضر غروب که از پرده‌ی کرم اتاق رویش می‌ریخت، مثل غسالخانه بود که مرده‌ای برایش نمانده باشد. یا اتاق تشریح بیمارستانی که جنازه‌هاش به سفر رفته باشند.

نه خبری آن تو نبود. از اتاق بیرون آمدم. مستقیم رفتم توی اتاق بچه. یک نگاه سرسری انداختم و آمدم بیرون، پیچیدم جلوی میز کامپیوتر که با وسواس خاصی زنم آن را کنار در دستشویی گذاشته بود. وقتی خانه بود و هنوز نرفته بود من جایم آنجا بود. شکم زنم خوب کار نمی‌کند. از وقتی میز کامپیوتر را آن‌جا گذاشت شناخت عمیق‌تری نسبت به او و دوست‌ها و فامیل‌هاش که به دیدنش می‌آمدند، پیدا کردم.

هنوز در پیچ بین اتاق بچه و دستشویی که دفتر کارم آنجاست سوار خودم بودم. عقب جلو کردم، ترمز کردم، چپ و راست کردم، ترمزدستی را کشیدم، نشستم. زنم در تمام این چند سالی که زنم بود بی‌پولی‌ام را مثل بیماری ایدز درمان‌ناپذیر می‌نامید. دلش خانه‌ی بزرگ می‌خواست.

من می‌گفتم: «همین هم صدقه‌ی سر مردن بابام بهم رسیده.» دلش ویلا می‌خواست.

من می‌گفتم: «حوصله‌ت که سر رفت بیا جای من بشین و بادی که از شکم ملت در می‌رود را بشمار.» دلش ماشین مدل بالا می‌خواست.

من می‌گفتم: «تو که سوار منی. من هم سوار خودم می‌شوم.»

بعد دعوایمان می‌شد. می‌گفت: «تو از مردهای مردم کمتری.»

می‌گفتم: «تو از زن‌های مردم بیشتری؟»

دکمه‌ی روشن و خاموش کامپیوتر را فشار دادم. منتظر ماندم تا صفحه‌ی آبی بالا بیاید. بعد انگشتم را گذاشتم روی دکمه‌ی روشن و خاموش. مثل پیری‌یه که زنگ مرا می‌زد، زنگ بیل گیتس را زدم. همین طور ادامه دادم. صفحه‌ی آبی ویندوز خودش را جمع و جور کرد و شلم‌شوربای میزکار روی پس‌زمینه‌ی عکس لخت و پتی یک بازیگری هندی که هر چه فکر کردم اسمش یادم نیامد، پیدا شد. صاب‌مرده مثلا برای من است اما عکس پس‌زمینه‌اش را همیشه زنم انتخاب می‌کرد. من همین‌طوری مرضم گرفته بود و انگشتم روی زنگ بیل گیتس بود. بیل عصبانی شد، یک دفعه همه‌ی چراغ‌هاش را خاموش کرد.

گفتم: «باز کن، باز کن، دیدم خونه‌این. توی "پنجره"تون کله‌ی تو و منشی‌های لخت و پتی‌ت رو دیدم بیلی، بیلی جون.»

کامپیوتر مثل آپارتمانی در نیمه‌شب ساکت شد. صدای موتورخانه‌اش هم افتاد. نور سبز آن پایین، زیر دکمه‌ی روشن و خاموش، جاش را به نور قرمز داد. اگر ماشینی توی خانه، روی فرش حرکت می‌کرد، و الان رسیده بود پشت جعبه‌ی کامپیوتر من، بنده خدا باید پشت این چراغ قرمز کوچک می‌ایستاد تا کی یک نفر، حالا بگیر من یا شوهرننه‌م، ویارش بکشد بیاید روی صندلی، سفینه‌ی نشیمنش را پارک کند و انگشتش را به بیل گیتش فرو کند. تا چراغ آن پایین، اگر چراغ راهنمایی و رانندگی بود، سبز شود. بیچاره کسی که روی فرش این خانه، رانندگی می‌کند. شاید تا یک هفته هم بکشد چراغ سبز نشود. بدبخت دهانش صاف است.

صندلی را چرخاندم و در اتاق بچه را باز کردم. هر چه نگاه کردم ماشینی، کامیونی چیزی کف اتاق ندیدم. بعد پیش خودم فکر کردم چرا بچه ماشین ندارد. عمیق‌تر شدم. موضوع را برای خودم باز کردم که اگر ماشین‌بازی نکند، بعدها تو زندگی بحران پیدا نکند، یا دچار عقده نشود. خواستم زنگ بزنم به زنم که چرا تا حالا به فکر ماشین برای بچه نیفتاده بوده است. بعد گفتم فکر می‌کند منت‌کشی‌ست. تحفه. بی‌خیال شدم. صندلی را برگرداندم و فکر کردم اصلا دخترها ماشین‌بازی بلدند؟

صدای زنگ در آمد. دندان لقش. این تعبیر را خودم ساختم. قبل‌تر می‌گفتم کون لقش. شاید وقتی بخواهی بنویسیش باید بنویسی "کان لقش". مثل داغون. که می‌نویسی داغان. آب هم از آب تکان نمی‌خورد. مثل این‌که بگویی خواجه علی. یا بگویی علی خواجه. البته دومی همه‌اش فحش و فضیحت است، اگر بفهمد طرف. در اولی فحش‌اش مستور است. کافی‌ست هنگام گفتن "خوا"یش را کمی بکشی. حالا فکر کن یکی برود پیش خواجه علی که بگوید یک علی دیگر خواجه‌س. تک‌بیتی می‌شود در این مایه‌ها که «خواجه علی علی خواجه.» با زنم هم سر همین موضوع دعوامان می‌شد. سر خواجگی این بابا نه.

می‌گفت: «تو حرف‌هات یکی در میون یک کلمه‌ی زشت داره.»

می‌گفتم: «مثل ِ؟»

می‌گفت: «کوفتی.»

می‌گفتم: «خب.»

می‌گفت: «لعنتی.»

می‌گفتم: «دیگه؟»

می‌گفت: «مزخرف.»

می‌گفتم: «مزخرفه، دیگه. مزخرف.» حرف‌هاش را می‌گفتم.

اما باز گفت: «یا همین کلمه‌ی لعنتی که همیشه استفاده می‌کنی.»

می‌گفتم: «کدوم کلمه‌ی لعنتی؟»

روی لعنتی‌ش یک کم صدام را بالا می‌بردم. یک کم.

می‌گفت «اه.»

می‌گفتم « " اَه " زشت نیست؟»

معلوم بود کم آورده، حال می‌کردم.

می‌گفتم: «دیگه؟ دیگه چه کلمه‌ی لعنتی دیگه‌ای هست که من تو حرف‌هام به کار می‌برم؟»

می‌گفت: «دیگه، دیگه، دیگه، هر مزخرفی که می‌گی، همین شر و ورهایی که صبح تا شب می‌گی، همین‌ها.»

همین‌ها رو بعد از یک مکث کوتاه گفت. انگار قشنگ گشت تا چیزی جا نمانده باشد. دیگر چیزی نگفت. فکر کنم چیز دیگری جا نمانده بود. پیش خودم گفتم «گندش بزند! یعنی دایره‌ی فضاحت ادبی من این‌قدر محدوده؟!»

می‌گفتم، نه از این‎جا به بعد را "گفتم"، چون از آخرین باری که این حرف‌ها را زدیم، یعنی درست قبل از این‌که برای همیشه برود و احضاریه‌ی دادگاه را برایم دم در بفرستد، با خودم قرار گذاشتم دیگر این طور با هم حرف نزنیم. هر چند بعد از آن همدیگر را ندیدیم که حرف بزنیم یا نزنیم.

باقی داستان با همان روایت "می‌گفتم" و "می‌گفت" درست است. خب، بالاخره، هنوز هم اگر قرار باشد با هم حرفی بزنیم، اگر بزنیم، یعنی اگر همدیگر را ببینیم که حرفی بزنیم یا بر فرض محال حرفی برای هم داشته باشیم که بخواهیم بزنیم یا نزینم، و بخواهیم دقیقا از خودمان هم با خودمان حرفی زده باشیم، همین مزخرفاتی را که از اول گفتم، مثل همان داستان تصویر در تصویر را برای هم ردیف می‌کنیم. راستش چیز دیگری هم که نداریم بخواهیم بهش اضافه کنیم. گاهی یکی دو جمله پس و پیش می‌شود. طبیعی‌ست. فکر کن با خودت در طول روز آن‌قدرها هم حرف نداری که بزنی اما با کسی زندگی کنی که در طول روز حرفی هم داشته باشی دلت نخواهد که باهاش بزنی.

حرفم مزخرف شد. وقتی کسی، حالا خودم، یا هر ننه‌قمر دیگری، حرفش را بخواهد توضیح بدهد، انگار فحش ناموس دارم می‌شنوم. مثل الان. گهش بزند.

رفتم جلوی یخچال، درش را باز کردم، یک قلپ آب از پارچ خوردم، آمدم جلوی تلویزیون نشستم. تشنه‌ام هم نبود. وقتی آب را خوردم و آمدم جلوی آینه‌ی دق تلویزیون نشستم فهمیدم که تشنه‌ام نبوده است.

آن موقع هم فکر کنم همین‌جا روی همین مبل نشسته بودم که بعد از درفشانی‌های زنم گفتم، تاکید می‌کنم گفتم چون دیگر دوست ندارم این‌طور باهاش حرف بزنم، بیشترش هم برای این‌که وقتی من باهاش این‌طور حرف بزنم او هم روش باز می‌شود که با من این‌طور حرف بزند. این را خوش ندارم. اصلا خوش ندارم. هر چند دفعه‌ی بعد که بخواهم باهاش حرفی بزنم باید جلوی قاضی دادگاه باشد. آدم هر چقدر هم که بددهن باشد جلوی قاضی دادگاه، مثل جلوی مامور آسانسور رویش نمی‌شود بی‌چفت و بست حرف بزند. گندش بزند. جفت‌شان هم دوست دارند به زور هم که شده یا تو را ببرند بالای بالا، یا پایین پایین.

شاید هم روی این مبل نشسته بودم. شاید جای دیگه‌ای نشسته بودم یا ایستاده بودم. درست یادم نیست. اما بهش گفتم: «اون چه کلمه‌ی گهی‌یه که من همش استفاده می‌کنم؟»

گفت: «ایناهاش. همین. همین "گه".»

گفتم: «گه.»

گفت: «بی‌شور.»

گفتم: «با تو نبودم.»

گفت: «با من بودی.»

بعد گریه کرد: «با من بودی.»

دوباره گفت: «با من بودی.»

سمباده را برداشته بود با حوصله می‌کشید روی مغز من.

: «با من بودی.»

بین گریه‌‎هاش همین را مرتب تکرار می‎کرد.

گفتم: «آره با تو بودم. لابد دوست داشتی بشنویش که شنیدیش.»

این را من گفتم. انصافی هم خوب گفتم. حال کردم. یادم است چند لحظه‎ای هم تو کیف جمله‎ام هم رفتم. فکر کردم یک داستان بنویسم یا یک فیلنامه، طوری که شخصیتیش یک‌جای قصه بگوید «آره با تو بودم. لابد دوست داشتی بشنویش که شنیدیش!»

گفت: «بی‎شور.» یک‎بار دیگر قبل از این که مرتب بگوید "با من بودی. با من بودی." این را بهم گفته بود. زیاد خوشم نمی‌آید کسی بهم بگوید بی‌شعور. بگوید هم چیزی‌م نمی‌شود. چیزی هم بهش نمی‌گویم. اما یک طوری است که زیاد خوشم نمی‌آید کسی بهم بگوید بی‌شعور.

گفت: «آشغال. آشغال بی‌شور.»

خیلی این جمله را تکرار کرد. آدم فحش را یک‌بار هم که بگوید کفایت می‌کند. مگر این‌که بخواهد این‌قدر تکرارش کند که یک فحش در جواب بشنود. در کل از شدت فحش هم کم می‌کند. اعتبار فحش را تکرار فحش کم می‌کند.

گفت: «تو درست‎بشو نیستی.» بنده‌خدا چقدر کالری و نیرو مصرف کرد که یک جمله‌ی دیگر ساخت خدا می‌داند.

باز گفت: «نه. نه. تو درست‎بشو نیستی.»

از اول هم معلوم بود این زن من علم غیب دارد، از خانواده‎اش هم مشخص بود. حیف که سر این موضوع با کسی شرط نبسته بودم.

گفت: «عوضی. عوضی.»

هر چه فحش یادش آمد به من داد. من هم عجله‌ای نداشتم کاری هم نداشتم حتا جوابش را هم نمی‌خواستم بدهم. برای همین نشسته بودم و فحش می‌خوردم.

گفت: «می‎رم. برای همیشه می‎رم.»

گفتم: «بچه چی؟»

گفت: «نترس. بچه‎مَم می‎برم.»

بعد من اگر ننشسته بودم رفتم نشستم روی یکی از مبل‎ها، اگر هم نشسته بودم که همان‌طور نشسته ماندم. شاید فوقش یک تکانی به خودم داده باشم. بعد یک کاری کردم. شاید کاری هم نکردم. همین طوری الکی نشستم و کاری نکردم. زنم بچه‎ش را صدا کرد. روی این که "م" کوفتی مالکیتش را بچسباند به بچه اصرار داشت.

: «اسباب‎بازی بچه‎م رو بردارم.»

بیشتر با خودش حرف زد.

: «لباسای خوشکل‎خانومم رو بردارم.»

یکی دوبار هم یک چیزی را محکم پرت کرد تا به دیوار یا در بخورد.

: «کیف مهد خانوم‎کوچولوم رو بردارم.»

بچه به دو آمد جلوی من ایستاد. چشم دوختم به چشم‎هاش، چشم‌هاش شبیه من بود. لب‌هاش شبیه زنم. لب‎هاش را از هم باز کرد و گفت: «ما - ما»

فاصله هم انداخت که مرا بسوزاند. گفتم: «چی - چی؟»

خندید. مثل زنم. وقتی باید حرف بزند یا جواب بدهد، می‎خندد یا ابروهاش را بالا می‎اندازد.

پرسیدم: «چی - چی؟»

باز خنیدید. اگر کس دیگری به‌جای جواب دادن به سوال کسی، بخندد یا شکلک درآورد، زنگ می‌زنند به تیمارستان. با خودم گفتم برای چی زنگ بزنم، دست بچه را می‌گیرد می‌رود خانه‌ی مادرش. خانه‌ی مادرش از تیمارستان هم سردتر است.

گفتم: «چی – چی؟»

عین خود بچه گفتم. می‎شنیدی باورت نمی‎شد یک مرد گنده مثل من توانسته باشد آن‎طور بگوید «چی - چی». بچه باز هم خندید.

لب‎هاش را از هم باز کرد و گفت: «ما – ما»

گفتم: «کو – ن ِ – لق – قش»

درست عین یک بچه گفتم. می‎شنیدی باورت نمی‎شد که مرد گنده‎ای مثل من، چنین‌چیزی را آن‌طور بچه‌گانه گفته باشد. زنم سرش را از اتاق بچه بیرون آورد و زل زد به من.

گفت: «چی؟»

بچه که زنم را دید گفت: «ما – ما – اون!»

سر زنم مانده بود بین زمین و آسمان. باقی جاهاش در اتاق بود.

چشم‌هاش را تا آن‌جا که می‌شد گرد کرد و گفت: «چی – چی؟ چی گفت؟ بچه چی گفت؟»

هیچ هم ادایی که درآورد تا بگوید "چی – چی"، اگر ادا درآورده بود، به بچه نمی‌رفت. من شبیه‌تر گفتم. جدی می‌گویم. خیلی قشنگ‌تر از زنم شبیه بچه گفته بودم.

بچه نگاه به زنم انداخت و دوباره گفت: «ما – ما – اون»

من فکر کردم گفت مامان‎جون. زنم یکی زد توی سر خودش و گفت: «راحت شدی؟»

دوباره گفت: «راحت شدی؟»

من حتا جرات نکردم از تکرار حرفش ناراحت بشوم. خیلی جدی حرف زد. تا آن موقع فکر نمی‌کردم یک زن بتواند تا این اندازه جدی باشد.

باز گفت: «آروم شدی؟ آروم شدی؟»

سرش را تکان می‌داد. یعنی فقط سرش بود که از پشت در پیدا بود. همان را تکان می‌داد.

: «یادش دادی؟ دیگه چی می‎خوای یادش بدی؟ هان؟»

این دو سوال را با هم، یک دفعه، از من پرسید. نه مکث کرد. نه فرصت داد که من یکی یکی جواب بدهم. برای همین جواب ندادم. جوابی هم نداشتم که بدهم. نمی‌دانستم چه چیزی یاد بچه داده‌ام که حالا باید یک چیز دیگر هم به آن اضافه کنم.

بچه گفت: «اون!»

باز هم گفت. دو سه باری تکرارش کرد. این "تکرار" ممکن است در جمله و شعر موسیقی ایجاد کند ولی در کل چیز چرندی‌ست. از چرند هم چرندتر است. مزخرف است.

بچه بعد از این که از گفتن "اون" خسته شد دوید سمت زنم و گفت: «ما – ما – اون.»

تازه فهمیدم می‌گوید مامان‌کون! زنم یکی دیگر زد توی سرش. گریه‌اش هم درآمده بود. موهاش را هم یکی دوبار کشید.

گفت: «شنیدی حضرت آقا؟»

شنیده بودم. خندیدم. گفتم: «می‎گه مامان‎دیریم‎دام‎دام دارام دام.»

باز هم خندیدم.

زنم گفت: «همین رو می‎خواستی؟»

گفتم: «اگه با – با هم یادش داده بودی بگه، الان به فلان‎جای من تیکه مینداخت نه اونجای ما – ما – او – نش.»

باز هم خندیدم. چشم‌هام اشک افتاد. زنم موهاش را یکی دوبار دیگر کشید و سرش را یکی دوبار هم زد به دیوار. من خنده‌ام بند نمی‌آمد. بچه هم گاه و بیگاه یک اون می‌گفت.

 

زنم رفت. بچه را هم برد.

 

زنگ در را زدند. رفتم از چشمی دیدم. پیرزنه بود. با یک دختر جوان از آسانسور پیاده شده بود، یک زنگ دیگر زد. آرام که شد از پله‎ها رفت پایین.

پیریه گفت: «شارژ لعنتی‎شون رو سه ماه ندادن. سه ماه. تازه پول آب مونده هنوز...»

دختره هم دنبال پیری پایین رفت. از چشمی نگاهش می‎کردم. از پشت مثل کوزه‌های لعابی تو موزه بود. همان کوزه‌های فیروزه‌ای رنگ. اگر دختره زنگ می‎زد در را باز می‎کردم. "دندان ِ لق ِ " پیرزنه. مگر می‎شد در را روی دختر به آن خوبی باز نکرد.

یک هفته بعد از آن‌که زنم رفت مادرش زنگ زد. محور گفت‎وگو تاثیر بالقوه‎ی کلمه‎ی کان یا "کون" بود روی تربیت بچه، و البته تاثیر کلی آن در جامعه. فکر کنم حتا تو دانشگاه‌های پزشکی هم این طور کان‎شناسی نکرده باشند. یک دلیل بیشتر هم ندارد. توی آن دانشگاه‌ها پای جامعه‎شناس‎جماعت، مثل مادر ِ زنم، باز نیست. برای همین است که مملکت در جا می‌زند.

آن تلفن را، اگر کسی شنود می‎کرد، هم از خجالت آب می‎شدم، هم دلم به حال آن بدبختی می‌سوخت که حرف‌های من و مادر ِ زنم را، مو به مو گوش کرده و یادداشت برداشته، تا بعدا سر فرصت رمزش را کشف کند. حالا انگار پشت تلفن چه گهی می‌شود خورد. فکری‌ام تلفن چه کسانی را شنود می‌کنند. حرف‌های چه کسانی را کشف رمز می‌کنند. خیلی دوست دارم یک بار هم شده حرف‌های مرا کسی کشف رمز کند. خودم البته همیشه و در همه حال، پشت تلفن یا رو در رو، خیلی واضح به رمز حرف‌هام اشاره می‌کنم. چندبار پشت هم اشاره می‌کنم تا اگر کسی هم رمز را نگرفته بگیرد. یک طوری هم اشاره کردم که تابلو باشد. که اگر شنود بود، زودتر بیایند مرا بگیرند و ببرند. رمز کل حرف‌ها، رمز کل زندگی‌ام، یک کلمه‌ی دو حرفی جمع و جور است؛ گه. که از چایی‌شیرین صبحانه‌ام شروع می‌شود تا چایی‌تلخ قبل از خوابم.

بعد از همان تلفن بود که من تا حدودی از این رو به آن رو شدم. «حالاش چه گهی هستم؟» به هر حال آن موقع گه‌تر از این بودم. یک جمله بسازم حال کنم. که به درد فیلم‌های فرانسوی یا کیارستمی بخورد؛ "گه، گه‌هه. وقتی تا سر توش باشی یا فقط به لباست مالیده شده باشه هیچ فرقی نمی‌کنه؛ چون به گه کشیده شده‌ای و خلاص."

 

صدای آیفون بلند شد، تصویرهای کوچک فن‎آوری دیجیتال، حسنش این است که عکس دختر پیرزنه را برایم قاب گرفته بود. حسن این تکنولوژی این است که می‎توانی راحت به کسی بی‌آن‌که بداند نگاهش می‌کنی نگاه کنی. بدون آن‎که، تازه اگر هم بخواهد، بتواند به تو نگاه کند. این هم از آن جمله‌ها بود که وقتی می‌سازم کیفم کوک می‌شود، می‌روم تو حال خودم. دختره دو قدم عقب‎تر از لنز دوربین آیفون تصویری ایستاده، عقب که بایستی کله‎ات کدو نمی‎شود، کله‎ی دختر پیرزنه هم کدو نیست. توی ماشین آن طرف خیابان پیرزنه را می‎بینم که توی ماشین نشسته و دارد چیزی را به دختره می‎گوید. معلوم است که چه مزخرفی می‌تواند بگوید. گوشی را برمی‎دارم. صدام را نازک می‎کنم: «بله؟»

دختره کمی دستپاچه می‌گوید: «ببخشین، واحد یک.»

ما واحد یک هستیم. با همان صدای زنانه می‌گویم: «اشتباه زنگ زدین.»

گوشی را نگه می‎دارم. زنگ واحد دیگری را می‎زند. وقتی گوشی، مثل الان دست کسی باشد که دست من است، و در آن لحظه کسی هم زنگ یکی از واحدها را بزند، همه‎ی زنگ‎های کل ساختمان ما به صدا می‎افتد. چند نفر با هم می‎گویند: «کیه؟» «بفرمایین.» «بله؟»

الان تصویر دختره به تعداد واحدهای ساختمان تکثیر شده است. همسایه‌ها دارند نگاهش می‌کنند. من گوشی را از گوشم دور می‌کنم. مثل تماشای تلویزیون. بی‌صدا نگاهش می‌کنم. دختره دارد چیزی به کسی می‌گوید. من چیزی نمی‎گویم.


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: داستان كوتاه
ترجمه/فریبا حاج دایی

جورچین اصلی

فل گاردنر

برگردان: فریبا حاج‌دایی

 

استیو مغرورانه نگاه کرد. جورچین کامل شده بود. هفته‌ها بود که دنبالِ تکه‌ی گم‌شده‌اش می‌گشت و پیداش نمی‌کرد. جورچین دست‌نزده، ناقص و بی‌استفاده گوشه‌ای افتاده و جان به سرش کرده بود. و حالا کامل بود.

 

     آن تکّه‌ی فسقلی و بی‌اهمیت که خودش تنهایی هیچ‌چی نبود و بودنش برای تکمیل جورچین حیاتی، حالا آن‌جا بود؛ درست جلو چشمش. خانه را زیرورو کرده بود و ندیده بودش، یعنی چه‌طور؟ فکر کرد جورچینِ اصلی همین است. ولی زود بی‌خیالِ‌اش شد.

 

     حالا شادوشنگول جورچین را برداشته، تکّه‌ی گم‌شده را به آن وصل می‌کند تا بعد شروع به تکّه‌تکّه کردنش بکند.


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: ترجمه
نقد / زهرا نوری

 نویسنده ای به دوراز حاشیه‌‌‌ها

یادداشتی بر آثار گلی ترقی

 زهرا نوری

 

" دودنیا " تازه ترین مجموعه داستان گلی ترقی را جیره بندی شده می خوانم. از تمام شدن و رسیدن به خط آخرونقطه ی پایان واهمه دارم.از انتظاری نامعلوم برای خواندن داستان های تازه اش. پاراگراف آخر را که می خوانم. چیزهایی می نویسم. نه شرح حال و بیوگرافی است نه نقد آثارش. شاید تنها یادی است ازنویسنده ای که کمتر از اوحرفی به میان می آید. نویسنده ای که بی قیل وقال سال ها می نویسد وبسیاری ازدوستداران ادبیات داستانی کمتر درموردش حرف وحدیثی شنیده اند. برای یافتن مطلب درباره ی اوبا مشکل مواجه می شوم. کتاب ها راورق می‌‌زنم. وبلاگ ها رامی گردم. درکتاب "نویسندگان پیشروایران" تنها نامش برده شده است. دوباره قصه هایش رامرورمی کنم. برای آشنایی با قلم اوچه چیزی بهتر از نوشته هایش. به آوردن چند خطی ازداستان هایش اکتفا کرده وحرف های صاحب نظران را نقل قول می کنم تا شاید بتوانم حق مطلب را درباره او ادا کنم.

گلی ترقی - نویسنده،مترجم،فیلمنامه نویس وشاعرمعاصر-متولد 1318 تهران، درخانواده ای مرفه چشم به جهان گشود. پدرش- لطف الله ترقی-مدیرمجله " ترقی" و وکیل دعاوی، اهل قلم و اندیشه بود. گلی ترقی تحصیلات ابتدایی را در ایران گذراند ودر چهارده سالگی برای تحصیل رشته فلسفه راهی آمریکا شد. پس از بازگشت به ایران در دانشکده هنرهای زیبا به تحصیل دررشته شناخت اساطیرونمادهای آغازین پرداخت.دراین دوره با" هژیر داریوش"- فیلمساز ومنتقد معروف سینما- ازدواج کرد. درسال 1358 برای اقامتی کوتاه به فرانسه رفت وبا آغازجنگ تحمیلی همراه فرزندانش درهمان جا مقیم شد.

گلی ترقی ازاوایل دهه چهل شروع به نوشتن می کند.حاصل چهار دهه نوشتن او چند مجموعه داستان و یک رمان بلند است. او با مجموعه داستان "من هم چه گواراهستم " و "خواب زمستانی " در میان داستان نویسان ایرانی شناخته شد.

گلی ترقی همراه سیمین دانشور،غزاله علیزاده ،مهشید امیرشاهی و شهرنوش پارسی پور جریان تازه ای را درادبیات داستانی  پدید آورد.اگرچه منتقدان آثارش هرگز نتوانستند قلمش را متهم به زنانه بودن کنند .اما به او خرده می گیرند که داستان هایش از دغدغه های اجتماعی جامعه امروزخالی است.

 این درحالی است که بیشترنویسندگان ما ازطبقه متوسط وکارگر برخاسته اند و داستان- هایشان هم غالبا حول محوراین طبقه می گذرد.اماآدمهای داستانهای ترقی ازطبقات تهیدست جامعه فاصله دارند.شاید این یکی از ویژگی های ارزشمند قلم اوست. اوازآدم هایی می گوید که می شناسدشان وآن چیزی رامی نویسد که خودزندگی کرده است.

ترقی علاوه برداستان نویسی،دستی درفیلمنامه نویسی هم دارد. فیلمنامه " بیتا " ساخته هژیر داریوش از این جمله است. درضمن فیلم "درخت گلابی " ساخته داریوش مهرجویی ، کارگردان مطرح سینمای ایران ، اقتباسی ازمجموعه داستان "جایی دیگر" اوست .

درباره نثراوباید گفت : زبان یکی ازاصلی ترین وشاخص ترین عناصرداستان است.او بازبانی ساده،بی تکلف و محاوره ای داستان راپیش می برد وگاه با توسل به طنز، داستانی تراژیک خلق می کند.وگاه برای تسریع ریتم وگاه ایجاد آشفتگی ازجملات کوتاه استفاده    می کند تا برشی بلند درمقطع زمان ایجادکند.به طور مثال: " ابتدای انقلاب بود.سه ماه گذشت. شهر شلوغ شد. بگیرو ببند. حکومت نظامی، شاه رفت، امام آمد. "*

جان بخشی به اشیاء، مفاهیم و فاعل قراردادن آنها ازدیگرمشخصه های نثرصمیمی و منحصر به فرد اوست. نثری گرم که بدون دیدن نام نویسنده وتنها بامشاهده چند سطر اول می توان قلم توانای او را شناخت." شنبه بد ترکیب و تلخ و موذی است وشبیه دخترترشیده توبا خانم است : دراز،لاغر، باچشمهای ریز بدجنس. "**

ترقی برای فضاسازی قصه هایش تشبیه های ویژه خودش را دارد. بیش از آنکه به توصیف مکان بپردازد به توصیف حس وحال لحظه ها می پردازد. " دستم را باغروربه یقه چرب کت او می کشم. انگشتهایم بوی عجیبی می گیرند، بویی که در خانه ما نیست، درخانه دایی جان ها وعمه ها نیست. بوی سگ و گربه وگاو وگوسفند هم نیست. بویی است که از سوراخ  دنیایی ناشناخته می آید. بوی تمام کارهای بدی  است که نباید کرد وچیزهایی که حالاحالاها نباید دانست." ***

آدمهای قصه های اونگاه نوستالژیک وحسرت باربه گذشته وروزهای رفته دارند. گذشته ای برای بودن و نفس کشیدن درزمانی منجمد شده. ترقی خواننده را با خود به کودکی ها یش می برد. به روزهای خوش گذشته و به گونه ای درذهن مخاطبش باغ شمیران را زنده و استوارروایت می‌کند که نمی توانی باور کنی خانه شمیران باهمه خاطره های پراکنده اش خیالی بیش نیست. " روزتخریب فرا می رسد. شاید خواب می بینم ؟ شاید باغ سبز شمیران خوابی شیرین بود و بیدار شده ایم! آن چه که فکر می کردیم از فولاد است و پایه هایش همیشگی است ،با تلنگری فرو می ریزد. غباری غلیظ ،مثل نفسی هیولایی ، باغچه های رنگین و چمن های شفاف را فرو می بلعد وخانه شمیران ، با همه دنگ وفنگ و هارت وپورت و جلال وزیباییش ،مثل تصویر خیالی ،آرام آرام ناپدید می شود وپری دریایی ،با حباب بلورینش روی سر،زیر انبوهی از آجر وسنگ و خاک، ازیادها می رود. آشپزخانه حسن آقا هم چون حبابی نازک ، به هزاران ذره چرخان درهوا تبدیل می‌‌شودو همراه آن بوهای شیرین کودکی، مزه های لذیذ قدیمی و موهبت های ساده گذشته ، مثل خطوطی فرار در فضا، از پهنه زندگی ما – زندگی من - دور می شوند. " ****

بااینکه گلی ترقی نویسنده کم کاری است امابه جرات می توان گفت که درهراثرش گامی به جلوبرمی دارد.او ازتغییر نمی هراسد و صادقانه خود را نقد می کند وشاید همین خصلت رمزماندگاری وتازگی قصه هایش است. اوبعد از سی ودوسال با چاپ مجدد مجموعه داستان "من هم چه گوارا هستم  " مخالف است ودر مقدمه کتاب اینطور می نویسد:

" ازفضای تلخ و یاس فلسفی حاکم  برسراسرداستانها  دلم می گیرد. نمی خواستم چاپشان کنم. امروزبا چشمان دیگری به این دنیا نگاه می کنم وتحمل داستان های غم انگیزویاس آلود را ندارم.صراحت شیرین واقعیت جای نیست انگاری و اعتقاد به  پوچی رادر ذهنم گرفته است.این داستان ها متعلق به دوره جوانی من ودنیای پیچیده وآشفته آن روزهاست. داستان- های این مجموعه لبریزازخشمی مجهول وناپخته اندو با من کنونی هزاران فرسنگ فاصله دارند. ولی بد نیست آدم بداند ازکجا شروع کرده وبه کجارسیده است . "

درونمایه اصلی این اثر تنهایی، بسته بودن محیط اطراف،فاصله آدمهااز یکدیگرواجتماعی است که ازدست آن باید به خلوت درون پناه برد.درخواب زمستانی آدمها می خواهند دست به اقدامی بزنند تا شرایط خود را دگرگون کنند اما راه به جایی نمی برند. داستانهای "خاطرات پراکنده "و"دودنیا "بیشترخصلت اتوبیوگرافیک دارد. یاد آور روزهای رفته وزندگی آمیخته با حس نوستالژیک وخوشبختی توامان است. وبه قولی ،نویسنده دراین دوکتاب ازخودش دورتر نمی رود. مادام گرگه، مسترغزنی، پدر ودیگران آدمهای گذشته وروزهای کودکی نویسنده است. داستان های اتوبوس شمیران، گلهای شیراز،پدر هیچگاه از خاطرم پاک    نمی شوند.

شخصیت نویسنده" دودنیا " ،که ناخودآگاه با ترقی یکی پنداشته می شود، برای رها شدن ازافسردگی وفرارازیک هیچ بزرگ، خواب هایش را مرورمی کندودست به دامان گذشته ها می شود.هیچ بزرگی که هرزگاهی ازسوراخی به زندگیمان سرک می کشد تابودنمان را به سخره بگیرد. " من اینجا چه کار می کنم؟  آدمهای مچاله ،با صورت مقوایی وچشمهای مسدود، روی نیمکتهای چوبی کنار هم نشسته اند.آدمهای ویران بادستهای پیر " ما با شخصیت نویسنده در آسایشگاه روانی همراه می شویم تا درپایان داستان به این نقطه برسیم. "می خواهم به امروز فکر کنم،به حضور آشنای اجسام دور و بر،به این روزآفتابی ودرخت جوانی که پای پنجره است،به دستهایم که آرام وصبورکتابی راورق می زنند وبدن خاموشم که با اتفاق های اطراف درصلح است. فکرهای مغشوشم،دوباره،درجای خود مستقرشده اند وذهن آشفته ام،ازنو،منطق ساده رابطه های روزانه راکشف کرده است.ترس های مجهول دست ازسرم برداشته اند وتنم لبریز ازاعتمادی شیرین است....شاید این وقت سرمستی ،این فرصت متعالی ، لحظه ای گذرا باشد،که حتما هست. مهم نیست. خاطره اش رانگه می دارم وبا یاد این امروز،این ساعت شاداب غنی،ته مانده روزهای آینده را رنگین می کنم."

گلی ترقی همیشه ازحاشیه ها و هیاهو به دور و ازمصاحبه بیزاراست. کمتر در موردش مطلبی یاخبری می توان یافت. او برای مجموعه داستان "جایی دیگر"در سال 1380 برنده جایزه کتاب سال وجایزه منتقدان ومطبوعات حوزه داستان کوتاه شد وهمچنین داستان "انار بانو وپسرانش" درسال 1985 برنده بهترین داستان کوتاه خارجی فرانسه گشت.

ترقی درحال حاضررمان نسبتا کوتاهی به نام " بازگشت" را آماده چاپ دارد که ادامه قصه" بازی ناتمام" در مجموعه "جایی دیگر" است . وهمچنین "دردسرهای غریب آقای الف " رمانی است که ترقی بیش از دو دهه درگیر نوشتن آن است.

 

کتابشناسی نویسنده

مجموعه داستان من هم چه گوارا هستم      1347    

رمان خواب زمستانی                             1362 

مجموعه داستان خاطره های پراکنده          1371

شعربلند دریاپری کاکل زری                   1378

مجموعه داستان جایی دیگر                    1379 

مجموعه داستان دو دنیا                         1381

 منا بع  

- هموطن سلام ، چهارشنبه 13 آبان 1383  

- قاسم زاده،محمد،داستان نویسان معاصرایران،هیرمند،  1383

- میرعابدینی،حسن،صدسال داستان نویسی ایران،چشمه، 1377

- ترقی،گلی، خاطرات پراکنده، نیلوفر 1371  

- ترقی،گلی، دو دنیا ، نیلوفر، 1385

-  * و** و***  خاطرات پراکنده

  -****   دو دنیا


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: نقد و نظر
داستان کوتاه/ غلامرضا شیری

كابوس

غلامرضا شيري

 

 از جايش بلند مي شود، آتش را مي گيراند و مي آيد كنــارم مي نشيند، مي گويد: بيداري؟

ـ از دم غروب تا حالا گوشه اي نشسته و چمباته زده بودـ سرش را روي پايم مي گذارد و مي گويد: مي دانم بيداري، چرا حرف نمي زني؟

زير لب مي گويم: چه مرگته؟

سرش را تكاني مي دهد: ناراحتي؟

مي پرسم: چرا؟

مي گويد: بايدهم باشي من اگه جاي تو بودم حسابي عصباني مي شدم توسردت نيست؟

احساس سرما مي كنم كاپشنم را رويم مي كشم.

ـ چرا بايد عصباني باشم؟

دستهايش را زير سرش ميگذارد و مي گويد: عصبانيت هم داره، يعني اگه من جاي تو بودم حسابي عصباني نمي شدم؟

مي گويم: چيز عجيبي نيست، يك چيزي مثل بقيه چيزهاي عالم.

مي گويــد: ساده اي خيلي ساده اي.

مي گويم: چيز غريبي نيست، تنها من و تو عاشق يك نفر شده ايم.

وسط حرفهايم مي پرد.

ـ همان مثلث قديمي

پايم خشك شده است، دلم ميخواهدپايم را بكشم، سرش را محكم روي پايم فشار مي دهد.

ـ دوستش داري؟

ـ تو چي؟

ـ مــــــن؟ نمي دونم، فقط مي دونم، فقط مي دونم…

ـ چي مي دوني؟

ـ ولش كن، حال داري؟

پايم را مي كشم سرش از روي پايم مي افتد، بلند مي شود و سراغ آتش مي رود، آتش را الو ميكند و همانجا كنار آتش چمباته مي زندصداي پارس سگــــها از دور دستها بلند مي شود كوه مثل سايه اي كه خوابيده باشد جلويمان ايستاده است.

مي گويد: مي ترسي؟

مي گويم: خوابم مي آيد، بذار بخوابم.

مي گويد: من مي ترسم از اين كوه از اين سايه ترسناك، از همه چي مي ترسم ببين ماه چقدر قشنگه، تازه دراومده توي قرص كامل ديوونــــه ها راه مي افتن و آدم مي كشـن بعضي ها هم…

مي گويم: خيالاتي شدي، اگه كوه رو دوست داشته باشي كوه هم دوستت داره

مي گويد صداي زوزه مياد، گرگه ياسگ؟

حوصله ام سرمي رود بلنـــد مي شوم، خوشحال مي شود، برايم چايي مي ريزد، داغا داغ سرمي كشم.

متعجب مي پرسد: چطوري؟

ـ چطوري چي؟

ـ هيچي فقط بايد فكر كني داغ نيست همين

كنار آتش دراز مي كشد، آتش نصف صورتش را روشــــــن مي كند، قرمز شده است.

مي گويد: دختره رو ديدي برامون دست تكون داد؟

مي گويم: بي خيالش همه همين جوريند.

مي گويد: دنبالش مي رفتيم بهتر بود.

مي گويم: با مادرش بود دردسر داشت.

مي گويد: دردسر خوبه، اگه اينجوري باشه

دوباره چايي مي ريـــــزم و مي گويم: تو چرا نرفتي؟

مي گويد: حوصله اش رو نداشتم، دختر باشي و سيگار بكشي، تازه اين كه چيزي نيست كبريت هم نداشت.

مي گويم: تو هم نداشتي

ـ داشتم، ولي مي خواستم…

ـ مي خواستي مال اونو قر بزني

مي گويـــــــــد: نه كه تو نمي خواستي!

ـ من! به من چه، مگه من سيگاري ام، اصلاً به جهنم تو خودت عرضه نداشتي وگرنه دنبالش مي رفتي

جيبهايش را مي گردد و بـعد مي پرسد: سيگار داري؟

سرم را تكان مي دهم انگار كه چيزي يادش آمده باشـــــد مي گويد: لعنتي يادم رفته تو ترك كردي و سيگار نمي كشي، كاش حداقل يه نخ داشتم

سيگار را به طرفش مي اندازم، سيگار را مي گيرد و مي گويد: اين پيش تو چيكار مي كنه؟

مي گويم: مال دختره است وقتي داشتي دنبال كبريــت مي گشتي، روي سنگ گذاشتش و گفت بده به اون.

سيگار را مي گيرد و آن را روشن مي كند، پك اول را كه مي زند سرفه اش مي گيرد.

ـ اين كه خيلي بدمزه اس، دختره چقدر بدسليقه بود اين زهر ماريه

و سيگار را داخـل آتش پرت مي كندمي پرسد: به چي فكر مي كني؟

مي گويم: هيچي!

ـ مگه ميشه به هيچي فكر كرد، من كه دارم به اون فكر مي كنم

ـ دختره رو ميگي؟

ـ نه بابا! دارم به رويــــا فكر مي كنم

ـ رويا؟

ـ آره خيلي وقته دارم بهش فكر مي كنم، يعني از همون روزي كه ديدمش همون روزي كه با تو اومده بود

مي گويم: تازه با هم آشنا شده بوديم، مي خواستيم با هم…

مي گويد: تو چرا عصبـــاني نمي شي؟ تو چرا نمي فهمي؟ من مي خوام رويارو ازت بگيرم، از تو، اون مال تو بود مي فهمي مال تو!

بلند مي شوم به آتش خيـره مي شوم، مي گويم: توي تموم قصه ها همين جوريه دو نفر عاشق يه نفر ميشن، بعد يكي بيشتر، شقه همين!

مي گويد: ولي اول تو عاشق رويا شدي، اون مال تو بود، تو هنوز هم بلد نيستي از اموالت دفاع كني

مي گويم: رويا مال من بود تا وقتي كه…

مي گويد: چي؟

مي گويم: بي خيالش، خوابم مياد، تو چقدر حرف مي زني؟

مي گويد: رويا دختر خوبيه، اما اون ديگه عاشق تو نيست، اون منو دوست داره خودش گفت

مي گويم: ولي اون اول منو دوست داشت، هيچ عشقي اول نميشه، داري خودت رو زحمت ميدي

مي گويد: تو ساده اي، خيلي ساده اي.

آتش دارد كم كم خـــاموش مي شود، بلند مي شود و دنبال هيزم مي رود، هيزمـها را كه مي آورد كنار آتش مي ريزد و توي آتش هيزم مي اندازد، آتش گر مي كشــــد، دوباره گرم مي شوم و پلكهــايم سنگين مي شود. باز هم مي رود تا هيزم بياورد مي گويم: بسه چقدر جمع مي كني؟

مي گويد: به تو ربطي نداره، ميخوام همه هيزمهاي اينجارو جمع كنم، تو بگير بخواب.

هيزمها را مي آورد و روي بقيه هيزمها مي ريــزد بالاي سرم مي ايستد ، نگاهم مي كند و مي گويد: امشب چرا اومديم اينجا توي اين كومه، توي اين… اسمش چي بود؟

مي گويم: اشكفت سلمان، مال دوره عيلاميها.

مي گويد: هر كي! اصلاً چرا اومديم، من خسته شدم

مي گويم: يادت مياد اولين بار اينجا

نگاهش را مي گـــيرد و راه مي افتد و روي تخته سـنگي مي نشيند.

ـ حسابي كتك خورده بودم و تو فقط نگاه مي كردي

ـ مي خواستم حسابي كتك بخوري، آش و لاش شده بودي

ـ مرتيكه احمق به دختره متلك گفت، جري شدم و من هم حسابش رو رسيدم

ـ آره حسابي كتك خورده بودي، اون روز رويا هم بود

مي گويد: داشت مي خنديد، بعد كه صورتم رو ديد ناراحت شد و زخمهام رو پاك كرد چقدر آروم اين كار رو مي كرد، حس كردم تموم زخمــهام خوب شده

مي گويم: رويا هميشه همين جوري بود

زيپ كاپشنش را مي بندد و مي گويد: براي همين عاشقش شدم

مي گويم: ولي اون مال من بود

مي گويد: مال تو بود ولي منو مي خواست

مي گويم: زهي خيال باطل

بلند مي شــــود، كنار آتش مي آيد

ـ سردم شده خيلي سردم شده، چايي هست؟

برايش چايي مي ريزم چايي را داغا داغ سر مي كشد، دهانش مي ســوزد، ليوان از دستش مي افتد، ها مي كند هنوز هم دهانش مي سوزد، دوباره چايي مي ريزد و با سروصدا مي خورد و چشم مـي دوزد به چشمهايم

 ـ من بدم نمياد، هر چقدر ميخواي سروصدا كن

مي گويد: ولي قبـــــلاً بدت مي اومد تف مي كردي اه اه…

ادا در مي آورد. مي گويم: حالا ديگه خيلي چيزها فرق كرده، ديگه برام اهميتي نداره

چايي را توي آتش خــــالي مي كند و مي گويد: اصلاً براي چي اومديم توي كوه لعنتي؛ من كم كم دارم عصباني ميشم، لعنتي حرف بزن

مي گويم: ساكت باش و فقط گوش بده

صداي جغدي از دورها مي آيد، مي ترسد، خودش را به من نزديك مي كند و مي گويد من مي ترسم از جغد، از تاريكي، چرا اومديم اينجا

مي گويم: بخاطر رويا

ـ رويا؟

ـ آره، بايد همين امشب همه چي تموم شه

ـ همين امشب؟ باشه، من حاضرم، دوئل بكنيم؟

مي گويم: نه! يه چيز ديگه

ـ معامله؟

 مي گويم: آره، پيشنهادي داري؟

حالت مـــتفكرانه به خودش مي گيرد

ـ تو خيلي ساده اي، ساده اي، توي تموم معامله هات شكست خوردي

مي گويم: اين هم سرش

مي گويد: رويا! اون تو رو دوست داره، اون اول عاشق تو بود

ـ ولي بعدش تو رو بيشتر دوست داشته

مي گويد: بــــــاشه معامله مي كنيم، سر رويا معامله مي كنيم

مي گويم: چي؟

دســـــتهايش را بالاي آتش مي گيرد

ـ تو گذشته ات رو بده به من و رويا رو براي خودت بردار؛ خوبه؟

مي گويم: باشه، خوبه، معامله خوبيه، گذشته من مال تو و رويا مال من

مي گويد: از گذشته ات متنفري؟

مي گويم: نمي دانم

ساكت مي شود و زير لب آوازي را زمزمه مي كند

ـ يه چيزي رو مي دونستي؟

ـ چي؟

ـ اينكه رويا گذشته خوبي نداره، مي دونستي؟

ـ براي من گذشته رويا از وقتي شروع شده كه اونو ديدم

مي خندد و مي گويد: اون گذشته خوبي نداره، اون با چند نفر ديگه هم سروسري داشته، همچين هم پاك و معصوم نيست

مي گويم: هيچكس توي اين دنيا پاك و معصوم نيست، خودت كه يادت نرفته

برمي گردد و نگاهم مي كند و آرام مي گويد: راستش من بهت دروغ گفتم، راجع به رويا

مي گويم: مي دانم

مي گويد: اولين باري كه ديدمش قبل از اون روز بود كه با تو اومد اينجا، من قبلاً هم باهاش رابطه داشتم، تو خودت گفتي هيچ عشقي اول نميشه، رويا قبل از من هم با كـس ديگه اي بوده، مي دونستي؟

پهلو به پهلو مي شــــــوم و مي گويم: بي خيالش، حالا كه ديگه معامله كرده ايم، فكرش رو نكن، همه چيز گذشته، گذشته هم ديگه ارزش نـداره بي خيالش.

دراز مي كشد و سرش را روي پايم مي گذارد و زمزمه كنان مي گويد: تو باز هم باختي، معامله رو باختي

مي گويم: بي خيالش

مي گويد: چرا امشب اينجا اومده بوديم؟

مي گويم: نمي دانم، بي خيالش

مي گويد: تو خيلي ساده اي، خيلي ساده اي، تو معامله رو باختي

ـ بي خيالش، هميشه همين جوري بوده

مي گويد: رويا مال گذشته تو بود، تو اونو همين جوري باختي، تو ساده اي، خيـلي ساده اي

سرش را روي پـــــايم فشار مي دهد و چشمهايــــش را مي بندد. مي گويم: رويا مال هيچكس نيست مال اوني كه…

مي گويد: تو ساده اي، خيلي ساده اي

سرش روي پايم سنــــگيني مي كند پايم بي حس شده است دلم مي خواهد پايم را بكشم، اما او سرش را روي پايم فشار مي دهد، ماه بالاي اشكفت رسيده است و كوه مثل سايه اي ترسناك كه خوابيده باشد روبرويمان ايستاده است.  

 


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه/ کامران جباری

زخمی که دوباره دهن باز می کنه

کامران جباری 

 

صندلی های قسمت جلوی اتوبوس همه پُر بودند. من و چند نفری هم سرپا ایستاده بودیم. اما صندلی های عقبی ، به جز یک خانم که روی یکی از صندلی ها نشسته بود مابقی همه خالی بودند.

قیافه اش شبیه بازیگران هالیوودی ِدوره ی کلاسیک بود؛ باوقار و سرد؛ با آرایشی ملایم که روی صورتش محو شده بود . چکمه های قهوه ای روشن با شلوار جین ِپاچه کوتاهی به پا داشت .پالتوی قهوه ای به تن کرده بود و یقه اش را هم بالا زده بود. نرم و آرام،بی اینکه میمیک چهره اش بهم بریزد. آدامس می جوید و بیرون را نگاه می کرد... وقتی نگاهش را برگرداند ،من را دید که به او زُل زده بودم.

اتوبوس که توی ایستگاه توقف کرد، آدامسش را از دهانش درآورد و روی صندلی ِکنارش چسباند. و از اتوبوس پیاده شد.« کجا خانوم؟!؟! بلیطت رو بیار بده ! ». بی اینکه بایستد، رو به اتوبوس کرد و در حالی که عقب عقب گام برمیداشت ،انگشت شستش را به راننده که روی پله ی در جلویی ایستاده بود نشان داد. راننده ابروهای پرپشتش را در هم کشید وغرولندی کرد. بلیط های توی دستش را با حرص پاره پاره کرد و تا آمد پشت فرمان بنشیند و دکمه ی چفت شدن درها را بزند، من از در عقبی پایین پریدم و دنبالش رفتم...

 

 به یکباره رگباری تند باریدن گرفت ... از آن رگبارها که مردم را غافلگیر می کند و شهری را بهم می ریزد. همه می چپیدند توی پاساژها یا زیرطاقی ِ مغازه ها، ایستگاههای اتوبوس وکیوسک های  تلفن عمومی پناه می گرفتند. بعضی ها هم چیزی را روی سرشان چتر کرده بودند و این طرف آن طرف می دویدند... اما او هنوز خط سفید و ممتد حاشیه ی خیابان را لگدمال می کرد و جلو می رفت. دست راستش را تا نزدیک سینه های خوش فرم اش بالا آورده بود و کف دستش را رو به باران باز کرده بود.

داخل کوچه ای شد... دست چپش را مشت کرده بود و به دیوار سیمانی کوچه می کشید و می رفت... چند کوچه،پس کوچه دیگر را هم طی کرد.

توی کوچه ای تنگ ،تا داخل شدم جلوی اش خشکم زد. کنج یک درگاهی، منتظر آمدن ِمن شده بود...سگک ِ کمربندم را گرفت و من را کشید طرف خودش.چهره اش غمگین نبود اما چشمان درشتش خیس ِاشک بودند. گفتم « شما دارید گریه می کنید؟! » . صورتش را رو به باران گرفت و گفت « توی اتوبوس من رو نگاه می کردی » ... سر و ته کوچه را نگاهی کردم. هرچند که کسی آنجا نبود و فقط سروصدایی دور به گوش می رسید اما پشت پنجره ای نزدیک ،پیرزنی با عصا ایستاده بود که از پشت آن عینک ته استکا نی اش ،بروبر ما را نگاه می کرد. گفت « فراموش کن »! ...

جایی که ایستاده بودیم آب ناودان شرشر روی سر و صورتمان می ریخت ولی او از جاش تکان نخورد و سفت ایستاده بود... خیس شدیم ... چهره به چهره هم بودیم و هُرم نفس های تندمان می خورد توی صورت همدیگر که دستم را گرفت و من را با خودش برد...

 

 

شانه به شانه اش می رفتم که پرسیدم « کجا داریم می ریم؟...خونه ات؟ ». دستم را ول که نه، پرت کرد. جوری نگاهم کرد که توی دلم خالی شد. گفت: « برو گم شو! ». حتی دو-سه بار که به او نزدیک شدم و خواستم حرفم را اصلاح کنم و جوری دلش را به دست بیاورم، کیف دستی اش را توی سر و صورتم پرت کرد... « گورتو گم کن!...نمی فهمی؟!...چخه! ». مثل تکه چوبی سر جایم خشکم زده بود و زبانم به هیچ حرفی نمی چرخید و او کم کم از نگاهم دور می شد ...اما من پا پس نکشیدم و دنبالش رفتم...

 

 

جلوی خانه ای با سنگ های مرمر نارنجی رنگ ایستاد. کلید را توی قفل ِدر چرخاند، داخل شد و در را روی هم کوبید. بی درنگ خودم را به در رساندم. پشت در ایستاده بود. هرچند که با آن شیشه های ماتِ شبکه شبکه که آب باران هم روشان سُر می خورد، جز سایه ای درهم چیزی ازش پیدا نبود اما خودش بود. گفت « چرا شیشه رو نمی شکنی و قفل در رو بکشی ». کسی دور و برم نبود. کفشم را درآوردم. واکس ِقهوه ای روی کفشم نم پس داده بود و پنجه ی جوراب سفیدم را قرمز کرده بود...با  کفشم یک - دو بار نصف نیمه به شیشه ضربه زدم اما نشکست. صدای خنده اش را که شنیدم بی معطلی با پاشنه اش به شیشه کوبیدم... صدای شکستن و پایین ریختن تکه شیشه ها بلند شد.دستم را از لای شکستگی ها دراز کردم تو تا قفل در را بکشم که مچ دستم را گرفت و به سمت بالا کشید. ساق دستم به لبه ی تیز شیشه ی شکسته گرفت... ولی من دستم را بیرون نکشیدم و قفل در را باز کردم. در را به عقب هُل دادم و داخل شدم. روبرویم تکیه به دیوار ایستاده بود و به دست راستش زُل زده بود. با دست دیگرش که روی انگشت هاش خراشیده بودند به دکمه ی سردست پالتواش اشاره کرد و گفت « شُل شده! » و آن را از آستینش جدا کرد.

 

 

 

خون تا کف دست و چند انگشتم را قرمز کرده بود. روسری اش را باز کرد و دور زخم گره ای محکم زد. موهای کوتاه و سیاهش بی هیچ شانه مشخصی روی گوش های بی گوش واره و گردن سفید و بلندش شلال شده بود. یک دسته موی صافی که یک وری روی پیشانی اش ریخته بود و نوک پیچ ِ داسی شکل و قشنگشان می رسید به کمان ِابروش، با جلوه ای خاص خیس و براق به پیشانی و شقیقه هاش چسبیده بودند.

 

عمارت بزرگی بود. پر راه رو، پیچ در پیچ و پُر اتاق. هرچند که در ِبعضی از اتاق ها بسته بود اما خانه خالی بود. طوری که صدای قدم هامان توی راهروها می پیچید. نه کسی نه چیزی، جز یک صندلی ِلهستانی و یک تشک ابری بزرگ ، توی اتاقی که پنجره هاش با پرده های نارنجی پوشیده شده بودند. صندلی وسط اتاق بود و تشک یک وری به کنج دیوار تکیه داده شده بود.

تشک را انداخت وسط اتاق.سرامیک های سفیدرنگ کف اتاق آنقدر تمیز بودند که حتی ذره ای هم گردوخاک بلند نشد... همینطور که به من زُل زده بود دکمه های پالتواش را باز کرد و آن را پرت کرد روی صندلی . به طرف من آمد... انگشت هاش را روی دکمه ی بالایی پیراهنم گذاشت و تا پایین -روی کمربندم - همه را پاره کرد. کمربندم را باز کرد و از کمر شلوارم بیرون کشید... وقتی به طرف تک ستون توی اتاق رفت تا کمربندم را به ستون ببندد، پشتش به من بود. ... یکهو به طرفش کشیده شدم و دست هام را از پشت حلقه اش کردم... خواستم دکمه های شلوارش را باز کنم که با آرنجش من را پس زد... کمربند هنوز توی دستش بود. سر کمربند  را محکم توی مشت فشرد که من یک گام پس کشیدم.

 

پوزخندی زد. گویی فهمیده بود که به گمان ِ شلاق زدن ،عقب کشیده ام. گفت « نترس! دوست ندارم با کمربند کسی رو بزنم ... اما نمیذارم لذت درآوردن تکه تکه لباس هام نصیبت بشه »...

یک آن به خیالم آمد « گرگ باران خورده » ... اما وقتی تن به تن ِ هم ساییدیم و بدن های لخت مان درهم پیچید ... و تشک ِابری و سفید رنگ زیرمان خونی شد، شوکه شدم ... حتی تصورش را هم نمی کردم ...عین سکانسی از فیلم ِ« خیال باف ها » که « تئو » بازی را از خواهرش « ایزابل » برد و شرط کرد که جلوی چشمان ِاو « ایزابل » و « ماتئو » با هم عشق بازی کنند و...

هنوز روی تشک آرمیده بودیم و من نگاهم به پیچ و تاب ِ گچ بری های سقف بود که پرسیدم « اسمت چیه؟ ». صورتش را رو به من کرد... سگرمه هاش را در هم کشیده بود. بی اینکه حتی لب از لب وا کند روی پهلوش چرخید و به من پشت کرد. گفتم « من که چیز بدی نگفتم! فقط اسمت رو پرسیدم ... تو نمیگی، من میگم... اسم ِمن.» حرفم تمام نشده بود که یکهو به طرفم برگشت و دستش را روی دهانم گذاشت... آنقدر فشار داد که مجبور شدم انگشتانش را گاز بگیرم. چند کشیده توی صورتم زد... دست هاش را گرفتم و سرش داد زدم. تمام بدنش می لرزید. یک پارچه عصب بود. نفس نفس می زد و فحشم می داد « کثافت ، کلاش ، هرجایی ، روباه »... چنان لب و دندان هاش را روی هم فشار میداد که کلمات قرص و محکم با آب دهانش توی صورتم پرت می شد. لب پایین اش می لرزید و رگ آبی رنگ  زیر چشم چپش ورم کرده بود و می پرید ...

- اسم من رو می خوای چه کار ها؟! می خوای عاشقم بشی؟ ...عاشقم می شی و از حال می ری... به هوش که میای با هم ازدواج می کنیم. تشکیل خانواده میدیم به شرط ِ دُم نرم و نازک! و این یعنی یه عشق ِپاک...وقتی می ریم توی کلبه مون ، خوراک ِ سه ماه رو یک جا تهیه می کنی، بعد زنگ ِ در رو قطع می کنی و فیش تلفن رو می کشی... با هم می خوریم، با هم می خوابیم، با هم می شاشیم... که

یهو توی کلبه مون که سایه بانش همه عشق! یه چاه ویل پیدا میشه. لیوانا می شکنن، بشقابا لب پَر میشن، صدای زنگ در و تلفن بلند میشه. شبی، نصفه شبی ام روی تخته خواب، تنگ ِبغل ِلختِ همدیگه، تو من رو با اسم یه سلیطه ی دیگه صدا می زنی! ... کی بود ؟ کی بود؟ منم ،منم ،بز زنگوله پا، چار سُم دارم روی زمین، یه دُم دارم توی هوا... وبچه دار میشیم. من میشم مامان، تو میشی بابا! و ما به بچه هامون یاد میدیم که چراغ سبز چیه، چراغ قرمز چیه ... پسرمون مهندس عمران میشه با تخصص فاضلاب شهری ، دخترمون دکتر زنان زایمان با تخصص سقط جنین. به به! حقشه که هی بهم افتخار کنیم، آخی! ...

از جایی حین حرف زدن از روی تشک بلند شده بود. توی اتاق هی  این طرف و آن طرف می رفت، حرف می زد ودلقک بازی درمی آورد و لباس های من را از گوشه کنار جمع می کرد... لباس هام را که یک جا توی بغلش گرفته بود، ریخت روی من « بپوش! ».

من که لباس هام را می پوشیدم، خودش همان طور لخت روی صندلی ، کنار تشک ، نشسته بود. یک پا را روی پای دیگرش انداخته و بالا تنه اش کمی مایل به جلو بود. طوری که می شد مهره های پشتش را تا انحنای ِکمر باریکش با سرانگشتانم لمس کنم... سیگار می کشید و خیره مانده بود به تابش ِزرگون  خورشید که هم چون توده ای نورانی و درخشان ، پشت پرده ی نارنجی ِ پنجره سد شده بود ...

 

 شماره تلفنم را روی کارتی نوشتم و به طرفش گرفتم... خاکستر سیگارش را تکاند و گفت «من ام مثل بقیه زن ها ، عرق می کنم، سُرفه می کنم ... دلت برام تنگ نمیشه... بیرون که رفتی، در رو پشت سرت چفت کن » . گفتم « پس ، پس لااقل یه نخ از سیگارهات رو به من بده... قد دود کردن یه نخ سیگار می مونم و بعد می رم ». گفت « نمی فهمی! ... زندگی من و تو تموم شد ...برو!... می خوام تنهایی سیگارم رو دود کنم ».


بوی درمانگاه حالم را بهم مي زد. زل زده بودم به زخم روی دستم که با نخی آبی رنگ بخیه شده بود... جای ِ زخم را می خاراندم تا لذت ببرم که پرستار آمد . دستی روی زخم کشید و گفت « خوب جوش خورده ... کاملاً دهن بسته ».

گلوله ی پنبه را زیر دهانه بطری بتادین گرفت و بتادین را روی پنبه ریخت ... رنگ قهوه ای خیلی زود سفیدی پنبه را فرا گرفت. پرستار پنبه ی آغشته به بتادین را روی زخم کشید ... چند مرتبه این کار را تکرار کرد، طوری که تمام زخم و اطراف آن رنگ نارنجی گرفت . یک سر نخ بخیه  را با پنس پاره کرد و سر دیگرش را با پنست کشید. دردی توی جانم پخش شد ... لرزی به جانم افتاد که تمام تنم جمع شد و موهای ِ روی دست هام سیخ شدند ... چشمهام پُر ِاشک شده بود که پرستار با لبخند پرسید « درد داشت؟! » گفتم « میشه نخ بخیه ام رو بدید به خودم؟ » ...

از درمانگاه یک راست به خانه برگشتم، روسری ای را که هنوز همانطور خونی باقی مانده بود برداشتم و به سراغ ِ همان عمارت ِ سنگی نارنجی رفتم.( تنها نشان و ردی که از او داشتم ) ...

مردی دم ِ در ، شیشه ی شکسته را تعویض می کرد ... چند نفر از یک وانت بار مبل پیاده می کردند و داخل همان خانه می بردند ... زن و مردی جوان هم که شانه به شانه هم ایستاده بودند ، نظاره می کردند که حین ِ پیاده کردن بار ، مبل ها به جایی گیر نکند...

روی صندلی ، روبروی آینه قدی و قاب سفید دیوار اتاقم نشسته ام ... تیک تاک ِ ساعت دیواری توی سرم موج می خورد ... متوجه می شوم که گردن آویزم به گردنم نیست، سر می چرخانم به سوی تخته خواب، روی ملحفه های سفید ... یک دکمه سردست  که رنگ و روی اش رفته ، جایی از لبه اش ترک خورده و کهنه شده است ... نخ آبی اش را که پاره شده ، گره می زنم و دو مرتبه به گردنم می آویزم. برمی گردم کنار آینه، گوشی تلفن را برمیدارم که صدای پسرم را می شنوم ... گرم ِ خوش و بش کردن با دختریست:

 

-         میگم حواست هست؟ نکنه کسی مچمون رو بگیره؟

-         نه ، خیالت تخت... مامان که رفته قهر... بابا هم که توی اتاقش دَمر خوابیده روی تخت...

-         من حالم از مامان بابام بهم میخوره...دیشب که رفتم سرِیخچال آب بخورم، لایِ درِاتاق خوابشون باز بود...دیدمشون...

 

 

کامران جباری

بهمن 86

 

 


زاگرس استوری در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: داستان كوتاه