سلام و عرض ادب
من مصطفی میرزایی پیهانی هستم جدیدترین عضو زاگرس استوری . یکی از بزرگترین اتفاقات زندگیم رو ورود به جمع نویسندگان غرب کشور میدونم و ممنونم از مدیریت این وبلاگ که اجازه دادند تا بنده ی حقیر بتونم از طریق این وب سایت با دوستان داستان نویسم در تماس باشم . یک داستان کوتاه براتون گذاشتم که بخونید و نقدش کنید . من بیشتر داستانهایی رو که تا حالا نوشتم از سه یا چهار صفحه به بالا بوده و میشه گفت این تازه ترین نوشته ی کوتاه من است. ممنون میشم اگه با نقدهای استادانه خود حقیر رو مورد لطف قرار بدید . مانا باشید .
تو ساده ميشوي
لبهايش را روي پلك هاي به هم آمده ي كودك ميگذارد و ميبوسدش .
مي بيني...؟ تنها شديم . من ماندم و تو و ياد چشمهاي مامان كه رنگشان ، طرحشان و همين آرامش درون وجودم مانند چشمهاي تو بود . از فردا زندگي كمي كمرنگ تر آغاز مي شود . من دوباره كار ميكنم و تو همراهِ ... فردا پرستار مي آيد و گاهي مادربزرگ و كمتر از همه با مني ، شايد به اندازه ي يك نيمروز دلگير جمعه .چشم باز كني بزرگ شده اي. شايد و اگر بيكارشوم برايت مشق مينويسم ديكته مي گوييم . تو مدادهايت را ميان دستهايت جابه جا ميكني . بابا و بعد با مداد قرمز خط فاصله و بعد با مداد سياه.... خانم ميشوي به اندازه ي آنوقتهاي مامان . شايد با چادر بگردي و شايد هم مانتو و شايد سليقه و حرفهاي من برايت مهم نباشند . تو بايد فقط درس بخواني . حتي چند دقيقه تا پارك رفتن براي يك قدم زدن خشك و خالي آنهم بي من و با من نميشود. همه چيز از همين قدم زدن ها شروع ميشود، مثل من و مامانت . اولين بار كنار آبخوري يك پارك با هم آشنا شديم .تو هم مثل او ساده ميشوي و دريغ كه آدمها برعكس اند . خام ميشوي . اولش كه نه، هميشه اتفاق ها آن آخر مي افتند و كاش با بوسه اي تمام بشود . كاش با كتك من خاموش شود . عادت ميكني به سادگي . با ديگري و با ديگران و... حتمن تو هم فكر خواهي كرد كه من خيلي ساده ام . سرخ ميكني ، تاب ميدهي ، سرمه ميكشي . اصلن تو روي من مي ايستي . خيلي فشار كه بياورم . فرار ميكني و من بايد دوباره شكلم را عوض كنم و گورم را گم . دو دل. مضطرب ، بيمارستان ، پزشكي قانوني ، قبرستان و تو در كنار جاده ي شمال كنار شب رنگ هاي زرد و... كاش اين اتفاق دوباره تكرار نشود .كاش او را هيچوقت نمي ديدم . كاش تو را به اين دنيا نمي آوردم .كاش بزرگ نشوي و همين قدر كوچك بماني .اصلن كاش تو هم با مامان ميرفتي . چند روزي گريه ميكردم و غصه ات را ميخوردم و بعدش ...
دستهايش را بر ميدارد . سرخي روي گلوي رنگ پريده كودك آرام آرام كبود ميشود .

خلیل رشنوی (سر دبیر ) در جمعه 31 خرداد1387 | موضوع: داستان كوتاه